آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله


سلام.

گفتاری از استاد سید محمدمهدی میرباقری در حال و هوای بهار:


«راه رسیدن به احسن الحال این است که انسان وقتی بهار فرا می‌رسد متوجه شود که یک نفس رحمانی در عالم طبیعت دمیده و عالم را زنده کرده و حقیقت بهار، همان نفس رحمان الهی است.
بهار حاصل فعل و انفعالات طبیعی نیست، بلکه یک نفس رحمانی از عالم بالا دمیده می‌شود و ظهور پیدا می کند و درنتیجه، بهار حاصل می شود؛ از این رو آنچه که سرچشمه حیات است بهار حقیقی نیز آنجاست. اگر انسان توجه به حضور ولی و خلیفه خداوند داشته باشد درواقع بهار، شأنی از شئون او و تصرفی از تصرفات در عالم طبیعت است.
اگر انسان به دنبال بهار حقیقی است و می‌خواهد یک حیات طیبه در زندگی‌اش جاری شود و به دوران بهار خویش برسد باید رو به ولی خدا کند؛ تعبیری که در زیارت حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) آمده، ایشان «ربیع الانام» است و قبل از عصر ظهور، بهار حقیقی عالَم اتفاق نخواهد افتاد، بلکه این بهار، آیه و نشانه‌ای از آن بهار حقیقی است که در تاریخ انسانی تا قبل از رسیدن به عصر ظهور اتفاق نمی‌افتد.
اگرفصل بهار، ما را به آن دوران هدایت کند و ما نیز منتظر و آماده دستیابی به دوران ظهور شویم، در واقع این همان احسن الحالی است که باید در درون انسان شکل بگیرد.
نکته نهایی در خصوص رسیدن به احسن الحال این است که باید توجه داشت یک سال از عمر ما گذشت و در آستانه ورود به سال جدید هستیم که لازم است با یک محاسبه، مراقبه و یک تکلیف جدید، سال نو را آغاز کنیم.»

گفتگو با فارس، ۱۳۹۱/۱۲/۳۰.

منبع: کانال تلگرام "در محضر استاد میرباقری". آدرس: telegram.me/ostadmirbaqeri

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

سال هاست نوروز دیگر برایم روز باشکوهی نیست؛ روز چندان مهمی هم نیست. دیگر شوق زیادی به آمدنش ندارم، و البته از آمدنش ـ به صرف آمدنش ـ هم بدم نمی آید. و شاید چون این ایام، برعکس خیلی ها اهمیت زیادی برایم ندارد، مثل همان خیلی ها برایش آماده هم نمی شوم. آخرین باری که برای نوروز لباس یا کفش نو خریدم، شاید هفت سال قبل بود. برعکس دورانِ از بعضی نظرها خوشِ نوجوانی و اوایلِ جوانی، دنبال این هم نیستم که بروم سمنو یا ماهی گلی بخرم. حتا امسال چند گلدانِ سفالیِ شب بو هم نخریده ام تا در پله های حیاط بگذارم... *

اما چهار ـ پنج سالی ست که دمِ عید، یک خرید خاص دارم! می روم کتاب فروشی و حدود سی ـ چهل تا کتاب می خرم؛ البته این کتاب ها با توجه به وضع جیب هایم انتخاب می شوند و معمولا قیمت شان از قیمت یک کفش معمولی ـ که تازه از کفشِ ملی هم خریده شود! ـ کم تر می شود. گاهی در صفحه ی اول کتاب­ ها هم جمله ای از بزرگی در خصوص کتاب و کتاب خوانی می نویسم؛ مثلا «اسلام پرچم دارِ کتاب خوانی است»، یا «کتاب باید وارد زندگیِ مردم شود» که جملات حضرت آقا هستند. این کتاب ها، پذیراییِ خاصِ مهمان هایِ نوروزیِ خانه مان هستند. معمولا بعد از شیرینی و چای و میوه و آجیل، بعضی مهمان ها می روند و کتاب هم برمی دارند. گاهی واکنش مهمان ها جالب می شود؛ مثلا یکی از اقوام که درآمد یک ماه اش، شاید چند ده برابر قیمت همه ی کتاب هاست، درباره ی یک کتاب دو ـ سه هزار تومانی که به او دادم می گفت «بهترین [یا از بهترین] هدیه هایی ست که گرفته ام!». ذوق و شوق بچه ها هم برای انتخاب و برداشتن کتاب، جالب است.

امسال ظاهرا تبلیغاتی هم برای چنین کاری در تلوزیون و... شد. به نظرم تجربه ی خوبی می تواند باشد. شما هم دوست داشتید، در این یکی دو روز مانده به تعطیلات، یک کتاب فروشی رفتن هم در برنامه تان جا بدهید.

 

* این ها را که می نوشتم، یادم به قسمت هایی از یک شعر قیصر افتاد (شاید خوب یادم نمانده باشد): این روزها گاهی حس می کنم / خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام /.../ دیگر نمی توانم هر وقت دلم خواست / در بیست سالگی متولد شوم /.../ دیگر از ما گذشته است که کاری کنیم / کاری که دیگران نتوانند. (اصلِ شعر را در کتاب آینه های ناگهان بخوانید که نشر افق آن را چاپ کرده)

.........................

پ.ن. ضمن احترام به بزرگوارانی که نوشته های آسیاب را می خوانند و نظر می گذارند، و احترام به نظرات ارزشمندشان، تصمیم دارم مدتی ـ نمی دانم چه مدت! شاید تا آخر کار این وبلاگ ـ روال کار بر این باشد که نظردهی را فعال نکنم. شاید در برخی مطالب که بیش تر بحث برانگیز باشد، مثل مباحث سیاسی، از روال خارج شوم! البته رفقای دانشگاه و... که شماره ام را دارند، لطف می کنند اگر نقدهایشان را پیامکی بفرستند. هم چنین شاید برای مدتی، نظر دادنم در وبلاگ هایی که می خوانم هم کم تر شود. اگر لازم است عذرخواهی کنم، عذر می خواهم... البته نظردهی موافق / مخالف ان شاء الله فعال خواهد ماند.

 

سال خوبی برای تان آرزو دارم.

 

زمانه بر سر جنگ است، یا علی مددی

 

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

یک دوبیتی برای امشب؛ و یک پی نوشت برای این روزها.


مباد حاجت بگیرد مثل مادر

به سویت پر بگیرد مثل مادر


مباد از خاطرات تلخ کوچه

خدا بابا بمیرد، مثل مادر


پ.ن. خانه ی ما، در یکی از مناطق «بالای» شهر شیراز است؛ ولی «بالا» شهر درجه یک هم نیست. البته پدرم وقتی این جا زمین گرفتند که تقریبا بیابان بود، و خیلی ها رغبت نمی کردند این طرف ها بیایند. به مرور و با چهره گردانی های روزگار بوقلمون، این جا مدتی شده بود از مناطق گران شیراز؛ گرچه حالا قیمت ها نسبتاً افت کرده، ولی هنوز خیلی هم از اسب نیفتاده (اصل که اصلا نداشته احتمالا که بخواهد از آن بیفتد یا نه). می پرسید خب این چه ربطی دارد به آسیاب و به این مطلب؟

چند سال قبل یک شهید گمنام آوردند و این حوالی دفن کردند. امروز دومین شهید گمنام را هم، کنار مقبره ی شهید قبلی به خاک سپردند ـ که متاسفانه در هیچ یک از این دو مراسم نبودم. شنیده ام قرار است مجموعا پنج شهید این جا دفن شوند... و شنیدم یکی از اهالی این حوالی جمله ای گفته که... گفته این جا را می کنند قبرستان، قیمت خانه هامان پایین می آید...

حق می دهید با نفرت نگاه خیابان ها و خانه های باکلاس و مغازه های رنگارنگ و ماشین های مدل بالای این حوالی کنم؟

  • آسیابان

بسم الله

 

سلام.

این روضه ی آرام را از دست ندهید...

روضه و درس اخلاقی از علامه حسن زاده آملی. 

 


دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 25 ثانیه.

  • آسیابان
بسم الله

سلام.
السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة.

یک.
هم زخم مرا ـ خدای من ـ مرهم ده
هم خواب به چشم مردم بی غم ده

آن روز به کودکان مولا چه گذشت
مادر که دعا کرد خدا مرگم ده...


دو.
یک مرد غریب بود و یک قوم عنود
یک خانه ی ساده و در و آتش و دود

یک سرو خمیده بود و یک یاس کبود
یک سرو شکسته ماند و آن یاس نبود...


سه.
........................................
........................................

میان کوچه ها مادر زمین خورد
خدایا! دست بابا باز باشد...


پ.ن یک. گفته اند برخی اعتراض کردند و گفتند حضرت یا شب گریه کنند یا روز. شاید این صدا مزاحم خواب شان بوده. و اگر آن ها خواب نبودند، تاریخ چنین نمی شد.

پ.ن دو. بیت اول شعر سوم نیامد. اگر بزرگواری توانست، این شعر را کامل کند.

  • آسیابان

بسم الله


بدین وسیله از عموم شهروندان تهرانی که در انتخابات دشمن بشکن جمعه، با نظر به سر انگشت اشاره ی bbc برگ زرین دیگری در کارنامه ی غرب زدگی ایران آفریدند، دعوت می شود جهت برگزاری مراسم جشن پیروزی، با هم راه داشتن پرچم های سفید، در مقابل سفارت کشور خوش نام، خوش سابقه، صادق، و دوست، بریتانیای کبیر حضور بهم رسانند.


پ.ن. ما اگر سستی نمی کردیم، خصم / مثل بیماری که جان می کند بود. محمدکاظم کاظمی

بعد التحریر: با توجه به غلط انداز بودن ابتدای دعوت نامه (!) که ظاهرا موجب برخی سؤ تفاهم ها شده، اصلاح می کنم: بدین وسیله از آن دسته از شهروندان تهرانی که...

  • آسیابان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آسیابان

بسم الله


نگرانم، نگران نتیجه ی انتخابات. در سجده ی آخر نماز سه بار می گویم "اللهم أیِّد قائدنا". بعد از نماز سر به سجده می گذارم و دعا می کنم برای به خیر گذشتن انتخابات؛ همین طور که سرم روی مهر است، یادم می افتد به دعایی که گمانم حضرت رسول در یکی از جنگ ها کرده بودند؛ به این مضمون که خدایا اگر این سپاه شکست بخورد، دیگر تو در زمین عبادت نمی شوی...

خدایا! فهم و تلقی ما از دین، دین داری سکولار نیست که فکر کنیم بدون انقلاب و حکومت و نظام هم در عبادت تو مشکلی رخ نمی دهد... خدایا! با ما به فضلت رفتار کن؛ نه با عدلت.

  • آسیابان

بسم الله


نمی دانم چند نفر از کاندیدها، وقتی ژست می گرفتند برای عکس های تبلیغاتشان، و وقتی پوسترها و بنرهایشان را چاپ می کردند، به فکر آن عکس شان بودند که شاید خیلی زود، روی اعلامیه ی مرگ شان چاپ می شود.


نمی دانم چند نفر از کاندیدها وقتی شام می دادند برای رای جمع کردن، به یاد کودکان پایین شهر بودند که امشب را هم ـ مثل خیلی شب های دیگر ـ بدون شام خوابیدند.


نمی دانم چند نفر از کاندیدها، امشب که شب انتخابات است، به یاد شب اول قبرشان هستند؟


پ.ن. مدتی قبل یکی از رفقا روایتی را پیامک کرده بود: کل ما شغلک عن الله فهو صنمک.

البته با این حساب، دنیای من بتخانه است...

  • آسیابان

بسم الله.


سلام.

این شعر تقدیم می شود به همه ی آنانی که زیر علمی سینه می زنند که قیمه اش جور تر است. اگر لازم باشد کارگزارانی هستند؛ بعدش دوم خردادی؛ بعدش عدالت طلب و مردمی؛ بعدش طرف دار مکتب ایرانی مشایی؛ بعدش معتدل؛ بعد ترش هم اگر رأی داشته باشد، لابد به داعش هم می پیوندند. اگر ببینند میزشان این طور جور می شود، حاضرند رو به کاخ سفید نماز بخوانند. و اگر برگردیم به سال پنجاه و هفت، انقلابی سه آتشه می شوند... حتا اگر گنجه ی خانه شان را خوب بگردی، احتمالا عکسی از جناب آریامهر پیدا می کنی برای روز مبادا؛ خدا را چه دیده ای، شاید فردا روزی پسرش برگشت! و البته در همه ی فرض های قبل، عکس امام و آقا را هم گوشه ای از اتاق شان زده اند به دیوار؛ مثل حرف های این بزرگان مظلوم...


به گمانم که روز خلقت خلق

بوده ای در جوار بوقلون


که چنینی پس از هزاران سال

هم چنان در شمار بوقلمون


یار دیروز! دشمن امروز!

اهل ایل و تبار بوقلمون!


گاه نان و پنیر می خوردی

گاه خوردی ناهار بوقلمون


گرچه بودی اوایل کارت

مدتی پیشکار بوقلمون،


لیک حالا ـ چو خوب می نگرم ـ

عمرو عاصی کنار بوقلمون!


ثابتی در مرام صد رنگی

بوده ای تو هماره بوقلمون


سخت مانند کوفیان هستی

مایه ی ننگ و عار بوقلمون


باز پاییز می رسد از راه

دل نده بر بهار بوقلمون


مرگ بر تو، تو مرد رنگارنگ

تف بر این روزگار بوقلمون.


اسفند نود و چهار.


پ.ن یک. این شعر مال هر که هست برداردش! شما هم بخوانید؛ اگر مصداقی برایش می شناسید، بلند نگویید. بگذارید هر که بوقلمون صفتی می شناسد، این شعر را به او هدیه کند. از تایید نظراتی که برای این شعر مصداق می آورند، معذورم.


پ.ن دو. به امید خدا حتما رای خواهم داد؛ هرچه جا داشته باشد هم می نویسم. به نظرم در شرایط فعلی، رای دادن به لیست ائتلاف اصول گرایان کار معقولی است؛ الا در فرض های خاص!

  • آسیابان