آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله


سلام.


در دنیایی که اوقات فراغت

با هزار رنگ و ننگ

پر می­ شود

اوقات «فراق» ت

خلأیی جهنمی ست

که هیچ جور

پر نمی ­شود


مرداد نود و چهار

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

یک. عهدنامه ها، مقاوله نامه ها، قراردادها و موافقت نامه های بین المللی باید به تصویب مجلس شورای اسامی برسد.

دو. امضای عهدنامه ها، مقاوله نامه ها، موافقت نامه ها و قراردادهای دولت ایران با سایر دولت ها و هم چنین امضای پیمان های مربوط به اتحادیه های بین المللی، پس از تصویب مجلس شورای اسلامی، با رئیس جمهور یا نماینده ی قانونی اوست.


پ.ن یک: اصل های هفتاد و هفتم، و صد و بیست و پنجم قانون اساسی.

پ.ن دو: البته این مطلب به این معنا نیست که از این مجلس چندان دل خوشی دارم، یا دلم را چندان به آن خوش کرده ام!


زمانه بر سر جنگ است؛ یا علی مددی

  • آسیابان

بسم الله


حدود هشت صبح، با کسلی ناشی از کم خوابی این روزها، سوار خط 151 می شوم ـ پایانه ی نمازی شیراز. صندلی جلویم، پسر جوانی حدودا بیست ساله نشسته. تو سوار می شوی و کنارش می نشینی. به پیکر و چهره ی لاغر و رنجورت ـ خاصه با ساک نسبتاً بزرگ و کهنه ات ـ می خورد کارگر باشی... احتمالا کم تر سمت «بالای شهر» آمده ای که شروع می کنی به سؤال پرسیدن از جوان: [این اتوبوس] صدرا می رود؟ فلکه ی سنگی ایستگاه دارد؟... و جوان هندزفری گوشی اش را موقتاً از گوشش در می آورد و سعی می کند تو را ـ که شاید هم سن برادر بزرگش هستی ـ متوجه کند که این اتوبوس تا سر جاده ی صدرا بیش تر نمی رود و تو باید از آن جا سوار اتوبوس یا تاکسی شوی تا به مقصدت ـ که احتمالا ساختمانی نیمه کاره است که قرار است تو روزها در آن کارگری کنی و شب ها نگهبانی دهی ـ برسی. از حوصله ی جوان خوشم می آید... و باز تو در راه از او می پرسی کرایه چه قدر است؟... و کاغذی که شماره ای روی اش است را به او می دهی و او با گوشی لمسی اش برایت شماره می گیرد و تو با ـ احتمالا ـ دوستت که قرار است تو را به صاحب کار معرفی کند صحبت می کنی... سادگی را می شود در رفتارت، در نگاهت، در صورت رنجورت، حتا در مدل کرایه دادنت، دید... و من فکر می کنم اگر پیامبر این جا بود، دست تو را می بوسید... دستی که شاید از ترس رنجاندن صورت نازک دختر پنج ساله ات، گاه آن را در حسرت نوازش گونه ی او گذاشته ای... گرچه گونه ی دخترت، در زبری پینه های دست تو مهری را می چشد که در هیچ دست کرم کشیده ای نچشیده... دستی که هیچ گاه به سمت آجر و سنگ و نان دراز نشده، مگر بـ «بسم الله» ی... و هیچ گاه نان سفره ی کسی را آجر نخواسته؛ و سنگ بر سر راه هیچ پیاده ای نگذاشته...

و باز فکر می کنم اگر پیامبر آقای................. و ..................... (نگاه کنید به پی نوشت) را می دید، پیشانی شان را می بوسید... پیشانی ای که سال ها، از عده ای سنگ خورده؛ ولی جز بر درگاه خدا، بر خاک نیامده...

و باز فکر می کنم اگر پیامبر ................... (نگاه کنید به پی نوشت) را می دید، او را به سینه اش می چسبانید تا زخم های دوست و دشمن را که بر سینه ی اوست، مرهم گذارد و همه ی خستگی های چند ساله ی او از ما را، در دقیقه ای، جبران کند...

و فکر می کنم اگر پیامبر مرا می دید، نگاهش را به تلخی از من می گرفت... «من»ی که مدت هاست از خودش، رفتارش، خلق و خوی اش، صحبتش، سکوتش، شنیدنش، دیدنش، و هزار و یک کار دیگرش بدم می آید؛ ولی اراده ای بر تغییرشان ندارم... سرم را پایین می اندازم و دور چشمانم «نم»ی احساس می کنم...

 

پ.ن. مصادیق این جاهای خالی در ذهنم است... شاید اگر بنویسم، شما فکر کنید متن چه قدر شعار زده است؛ و نویسنده اش، چه طور می خواه تا تنور داغ است، نانش را بچسباند!


والسلام

  • آسیابان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام.

شاید برای سوء تفاهم پیش نیامدن، بهتر باشد اول پی نوشت ها را بخوانید!

 

برای «هرکس» که »همه چیزش» را به حرص می فروشد...

در خواب عمیق دِه ما، برد که برد

آن دزد، جناب کدخدا، برد که برد

افسوس که حرصِ نانِ خشکی نسیه

آن مزرعه­ یِ نقدِ مرا برد که برد...

 

پ.ن یک. من هنوز نمی دانم در متنی که ظاهراً در وین نوشته شده، چه شده است؛ چه داده ایم و چه گرفته ایم؟ و وزن این دو، چه مناسبتی با هم دارد. اگر صحبت­های فؤاد ایزدی و حاج آقای نبویان را بخوانم یا بشنوم، احتمالاً حالی متفاوت می یابم با وقتی صحبت های روحانی و ظریف و صالحی را... غصه ی عمیق این روزهای من این هم نیست که درِ کدام مرکز هسته ای بسته می شود یا نمی شود. تلخی این روزها از تلاش هایی ست که می کوشد «صلح کل» برقرار کند. من نسبت برخی حرف ها را با «انقلاب اسلامی» نمی فهمم. انقلابی که دنبال رفع فتنه از جهان بود؛ انقلابی که دنبال برافراشتن پرچم لا اله الا الله بر فراز عالم بود؛ انقلابی که می گفت تا ظلم هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستیم؛ انقلابی که آمریکا را شیطان بزرگ می دانست... حالا طی این دو سه دهه چه شده که برخی فکر می کنند «دنیا عوض شده است»؛ برخی در «دشمن داشتن ما» تردید دارند؛ برخی دولت امریکا را «محترم» می دانند و رئیس قاتلش را «منطقی و مؤدب»! غصه، تلاش برای «تعامل سازنده با جهان» ـ بخوانید سه چهار کشور قل چماق ـ است... ماهیت استیلاجوی غرب عوض شده یا... من نمی فهمم برخی از انقلاب چه تعریفی دارند که تردید دارند انقلاب دشمن داشته باشد!! من حال «جامعه» را خوب نمی بینم...چنین حرف هایی را به مردم سال شصت نمی شد تحویل داد... درد من شاید بیش تر از حال برخی مردم باشد تا بعضی مسئولین... شعر را با این نگاه بخوانید... به نظر من آن چه دارد ـ با حال برخی از ما ـ از دست می رود، بسیار ارزشمند تر از چند هزار سانتریفیوژ است و آن چه برخی دنبال «آزاد» شدنش هستند، فراتر از مقداری پول بلوکه شده است...

پ.ن دو. چند روز قبل مرد میان سالی در اتوبوس کنارم بود. گفت چرا ایران با «هیتلر» هم کاری نکرد که حالا «صنعتی» شده باشد... من حال «جامعه» را خوب نمی بینم...

پ.ن سه: اگر این جور غم ها را مسخره می دانید و دوست ندارید هیچ وقت سراغ تان بیاید، این چند توصیه را از من بشنوید: هیچ وقت از فاصله ی 3 متری به آثار شهید آوینی نزدیک تر نشوید؛ هیچ وقت «انقلاب اسلامی» رضا داوری را ورق هم نزنید؛ هیچ وقت شعرهای محمدکاظم کاظمی را نخوانید؛ امام و آقا را هم ـ اگر می خواهید دوست بدارید ـ در حد دو پیرمرد نورانی دوست داشته باشید که هر روز قرآن می خوانند و آب باقی مانده ی ته لیوان شان را دور نمی ریزند!

والسلام.


  • آسیابان