آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله


آمده بود جلو و وسط جمعیت پرسیده بود: شما طی الارض دارید؟

همه منتظر بودند ببینند آقا چی جواب می دهد؛ «نه» دروغ بود و «آره» با مرامش جور در نمی آمد. بعد از چند ثانیه گفت: «آن وقتی که ما نجف بودیم، بقال های نجف هم طی الارض داشتند!»

نفس ها آزاد شد، لبخند نشست کنج لب ها...


پ.ن یک. امروز، سالگرد وفات آیت الله بهجت است؛ و این پست، ادای احترامی ست به روح بزرگ ایشان.

پ.ن دو. چند سالی ست دفتر ایشان، سررسیدی با عنوان العبد منتشر می کند. اگر دوست دارید می توانید این جا در موردش بخوانید و سفارشش دهید. حکایتی که بالا آمد، از این سررسید بود.

پ.ن سه. خودم را بسیار کوچک تر از آن می دانم که در مورد آیت الله بهجت و عرفان و عرفان ایشان حرفی بزنم؛ اما این را یادآوری می کنم که ایشان در اوج عرفان، برخلاف برخی مدعیان، سخت پای بند شریعت بودند و شاید بیش ترین توصیه ی ایشان این بود که واجبات را انجام دهید، محرمات را ترک کنید. شاید همان که برخی نام ریاضت شرعی را بر آن نهاده اند. و این مخالف است با همه ی دکان هایی که به اسم عرفان، و در خدمت نفس پرستی باز شده و و از قدیم هم باز بوده.


یا علی

  • آسیابان

بسم الله


سلام


شده دوزخ بهشتِ شهرِ شیراز

پر از غم، خشت خشتِ شهر شیراز


ندارد بی تو ای گل، رنگ و بویی

دگر اردیبهشتِ شهر شیراز...


والسلام

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

پیش تر، مطلبی نوشتم با عنوان «قبرستان نوشت ها، مقدمه». گمانم آن نوشته، یکی از مطالبی بود که به نسبت، بیش تر مورد توجه مخاطبان آسیاب قرار گرفت. چنان که از عنوانش پیداست، قرار بود مقدمه باشد. ولی از آن موقع تا حالا دیگر در آن حال و هوا ننوشتم. گرچه قبرستان رفتنم برقرار است و مطالبی هم در ذهن دارم که خدا بخواهد، شاید روزی بنویسم... اگر تا آن موقع، ساکن دائم قبرستان نشوم. حالا، این اولین مطلب بعد از مقدمه؛ میوه ی قبرستان رفتن امروز...

 

قبرستان کوچکی، در فاصله ی نسبتا کم خانه مان است؛ لابد مربوط به دوره ی قبل از فراگیری غرب زدگی ست؛ وگرنه شهر و شهرک مدرن را چه به قبرستان داشتن؟! (ر.ک این جا). مساحت این قبرستان، شاید دو هزار متر هم نباشد؛ و معمولا خلوت است. و شاید بی راه نباشد که بگویم معمولا خالی ست...

در قبرستان تنهایم. بین قبرها راه می روم؛ کنار یک قبر، پر است از مورچه. چال شان هم، پایین پای قبر است... مورچه هایی که کنار قبری فرو می روند در خاک؛ نمی دانم تا کجا فرو می روند... آیا قسمتی از خوراک این مورچه های درشتِ سیاه، بدن و استخوان های مردی نیست که این جا خوابیده؟ نمی دانم!

آن سو تر، دراز می کشم؛ بین قبرها... خیره می شوم به پرستوها که در هوای خوش اردیبهشت شیراز غوطه ورند. گوشی ام را در می آورم و صوتی می گذارم تا بشنوم... دستم، زیر سرم و روی زمین است که حس می کنم چیزی گزیدش؛ می آورمش جلوی صورتم و نگاه می کنم؛ مورچه است! شاید فکر کرده جنازه ی جدیدی آورده اند و عیش شان برقرار است! فوت می کنم تا بیفتد... ولی می دانم روزی خواهد آمد که اگر مورچه ای آمد و شروع کرد به خوردن دستم، قدرت فوت کردن هم ندارم... آن روز می رسد؛ به زودی.

...

پا می شوم که کم کم برگردم. نگاهم روی قبری می ماند. مردی که این زیر خوابیده، و شاید تا حالا خوراک مورچه ها شده، کم از ده سال بزرگ تر از من است. به تاریخ مرگ اش نگاه می کنم: بیست اردیبهشت نود و چهار؛ یعنی پس فردا، سالگرد بنده خداست... فکر می کنم بیست اردیبهشت نود و شش، سالگرد چند نفر است؟ آیا یکی از آن ها، من نیستم؟ نمی دانم؛ شاید! اگر یک ماه دیگر، مورچه ای گونه ام را گاز بگیرد، می توانم مانع اش شوم؟

 

پ.ن یک. وقتی در قبرستان خوابیده بودم، فکر کردم که اگر الآن بمیرم چه می شود؟ خانواده ام چه طور خبر دار می شدند؟ چه قدر طول می کشید تا کسی ردی از آن ها پیدا کند؟... بعد شاید یک عده می گفتند فلانی لابد می دانسته روزش رسیده، خودش آمده بود قبرستان و خوابیده بود! در حالی که این فلانی، حتا نمی داند احتمال این که فردا بمیرد بیش تر است یا یک سال دیگر!

پ.ن دو. اگر مرگ برای ما جدی شود، یعنی جدی بودنش را بفهمیم، خیلی چیزها برای مان مسخره می شوند، یعنی مسخره بودن شان را می فهمیم.

 

یا علی

  • آسیابان

بسم الله


سلام

بار اولی که دلستر تلخ، یا همان کلاسیک، خریدم، حدود شش سال قبل بود. آن موقع، با رضا رفته بودیم سفر. اتاقی را برای ده روز اجاره کرده بودیم و غذا را معمولا دم دستی راه می انداختیم؛ نیم رو، کنسرو و... و کنارش نوشابه یا دلستر. رضا که دید دلستر تلخ خریدم، گفت خورده نمی شود تا روز آخر؛ باید بریزیمش دور. گفتم نه بابا، می خوریمش...

رضا درست گفته بود. خوردن دلستر تلخ، حتا برای من که کمی قبل تر از آن موقع، مشتری ثابت آدامس اُربیت اکالیپتوس بودم، خیلی سخت بود. روز آخر که داشتیم وسایل مان را جمع می کردیم، باقی دلستر را هم حواله ی سطل زباله کردیم.

ولی بعدترها شیوه ی خوردن دلستر تلخ را یاد گرفتم؛ با این که دیگر اُربیت هم نمی جوم! دلستر تلخ را نباید در دهان نگه داشت؛ باید سریع دادش پایین. این طور، تلخی اش خیلی کم تر حس می شود. و حتا شاید کم کم خوش تان بیاید که مشتری اش شوید و از خواص احتمالی اش بهره ببرید!

...

حکایت بعضی تلخی های زندگی، حکایت دلستر تلخ است؛ نباید به آن ها مهلت داد. باید سریع فرستادشان به جایی که طعم شان خودنمایی نکند؛ ولی خاصیت احتمالی شان برای تان بماند...


پ.ن یک. ولی بعضی تلخی ها را باید مرور کرد؛ تا به آن ها بی تفاوت نشویم. بعضی تلخی ها را باید بُن کن کرد... ولو با سختی.

 پ.ن دو. سال روز شهادت معلم بزرگ، مرتضای مطهری ست. مردی که حق زیادی بر ما دارد. روحش شادتر.

یا علی

  • آسیابان

بسم الله

 

سلام. میلاد امیرالمونین را تبریک می گویم.

غزل زیر، داغِ داغ است؛ کار همین ساعات اخیر؛ و البته ناپخته. اگر بزرگواران راهنمایی کنند برای تقویت شعر، بسیار متشکر خواهم بود.

 

خوشا کسی که در این عمر، در پناه شماست

میان این همه بی راهه، سر به راه شماست

 

جهان چه هست؟ مسیری به سمت حضرت دوست

چراغ راه خداوند، روی ماه شماست

 

برای خال رخ کهکشان ما ـ کعبه،

چه افتخار بزرگی! که زادگاه شماست...

 

شکوه عدل شما بر زمین گران آمد

قیامت است ـ علی جان! ـ که دادگاه شماست (1)

 

شما و عدل و سخا، ما و بیم و امید

خوشا کسی که در آن روز، در پناه شماست

 

نگاه این همه درمانده سمت دست شما

امید این همه مظلوم بر نگاه شماست


....


کنون که عبد شمایند، بوذر و سلمان

سلام ما به محمد، که پادشاه شماست... (2)



1. این مصرع اشاره ای هست به مضمونی که در زیارت جامعه ی کبیره آمده؛ که حساب خلق، با اهل بیت است.

2. اشاره ای ست به روایتی از امام علی که فرموده اند: انما انا عبد من عبید محمد... یعنی من تنها بنده ای از بندگان محمدم...

  • آسیابان