آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله

 

سلام

طبق تقویم، هنوز محرم نرسیده بود. نشسته بودیم سر کلاس اصول فقه. استاد مقدمه ای گفت در مورد ماه محرم و عزاداری و... و گذشت. دوستانی که اصول فقه خوانده اند دیده اند که یکی از مباحث مهم اصول، بحث اوامر است که در آن «امر» از جنبه های مختلف بررسی می شود. مثلا این که اصلاً امر یعنی چه؛ و در شرع به چه صورت هایی اتفاق افتاده است؛ و امر شارع دلالت بر وجوب دارد یا استحباب و... . در اصول بسیار اتفاق می افتد که رابطه ی مکلف و شارع را، تشبیه می کنند به رابطه ی عبد (برده) و مولا (مالک برده). مثلاً می گویند اگر مولا بنده اش را امر کند به خرید چیزی، عقلا از این لزوم را می فهمند... . بحث کلاس به این سمت رفت که امر حتماً قرار نیست زبانی باشد؛ بلکه گاهی با این که مولا چیزی را نگفته، عبد می فهمد که باید این کار را انجام دهد و بلکه اهمیت بیش تر آن را نسبت به برخی اوامر زبانی نیز می فهمد؛ و می فهمد که اگر فقط قدرت دارد یکی را اطاعت کند، باید همان را اطاعت کند که بر زبان مولا هم نگذشته...

حالا مثال این چیست؟ فرض کنید مالکِ برده ای به او بگوید برو فلان چیز را از بازار بخر و عبد راه بیفتد، اما در مسیر ببیند که فرزند مولا در آب افتاده و دارد غرق می شود... این جا باید چه کرد؟ گمانم شما هم می گویید که این عبد اگر فهم و شعور داشته باشد، باید بی درنگ به یاری فرزند مولا بشتابد... این بحثی بود که در کلاس اصول مطرح شد و از آن عبور شد.

شاید اگر این کلاس در آستانه ی محرم نبود، چیزی به ذهنم نمی رسید... ولی ذهن من ناگاه رفت به عصر عاشورا... گیرم که در قرآن و کلام رسول خدا این قدر تأکید بر محبت اهل بیت و اطاعت از آن ها نشده بود... آن ها که می دیدند فرزند مولای عالم، دارد در دریای خود جان می دهد، و می دانستند که این مرد همان است که کودکی اش در آغوش و بر دوش نبی اکرم بوده باید چه می کردند...

 

پ.ن یک. با دوتا از رفقا، مدت کوتاهی به دنبال پاسخ این پرسش گشتیم که چه شد عده ای از قافله ی سیدالشهدا ـ علیه السلام ـ جا ماندند و عده ای نه؟ به حدود بیست عامل دست یافتیم و البته متأسفانه کار متوقف شد... شاید در آینده آن ها را برای شما هم بنویسم. فقط اگر ـ خدایی نگرده ـ حال و روزتان چون من باشد، شاید حس کنید چه قدر از آن عواملی که در بازمانده ها از سپاه مولا وجود داشت، در وجودتان ریشه دوانده...


پ.ن دو.

نمی دانم این چند بیت حافظ را تا حالا با نیم نگاهی به عاشورا خوانده اید یا نه...

رندان «تشنه لب» را آبی نمی دهد کس

گویی «ولی» شناسان، رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان، در سایه ی عنایت

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت...

 

پ.ن سه. اگر در مجلسی حالی یافتید، همه ی شیعیان را یاد کنید... شیعیان مظلوم یمن و بحرین و سوریه و عراق و لبنان و افغانستان را یادتان نرود... اگر مرا هم بین دعاهایتان جا دادید، متشکرم.

 

یا علی مدد

  • آسیابان

بسم الله

 

سلام

در شهر که راه می روی، می توان رسیدن محرم را دید. برخی مشکی پوشیده اند و از داخل برخی ماشین ها صدای مداحی می آید. سی دی فروشی ها کنار پوسترهای تبلیغی فیلم های سینمایی و نمایش خانگی و آلبوم تازه منتشر شده ی شجریان، کاغذ آ.چهاری هم چسبانده اند که "مداحی رسید". از داخل شان هم ممکن است صدای برخی مداح های مشهور بیرون بیاید. از قول و قرارهای برخی رفقا هم می شود این را فهمید؛ که مثلا امشب ساعت 10 آماده باش که برویم مجلس فلان مداح. سر خیابان ها هم بعضا چادرهایی به پا شده و به عابرین و ماشین ها، چای تعارف می کنند. شب ها هم که هیأت ها راه می افتند در خیابان ها و سنت حسنه ی عزای امام حسین را اقامه می کنند...

این ها نشان می دهد محرم در شهر حضور دارد. اما آیا تمام قضیه همین است؟

بدون این که بخواهم ماجرا را خیلی بپیچانم، باید بگویم به نظرم، ما یک شیوه زندگی ـ با تمام آشفتگی ها و تعارض هایش ـ را گرفته ایم و مواد مختلف را درونش می ریزیم. در گذر زمان و مناسبت های مختلف تقویم شمسی و قمری و حتا میلادی ـ و حتا تر گاهی تقویم ایران باستان ـ مواد مختلفی در این ظرف ریخته می شود و ظرف ـ دوباره تأکید می کنم با همه ی آشفتگی ها و تعارض هایش ـ باقی است. گاهی نوروز می شود؛ گاهی ماه رمضان و محرم می شود؛ گاهی ولنتاین (یا والن تاین) و کریسمس می شود و گاهی هم جشن مهرگان. محرم برای برخی از ما مدعی های مذهبی بودن، آمده و در کنار بقیه ی چیزها قرار گرفته. پس اگر عید نوروز با لباس نو و رنگ شاد سعی در انداختن فک ها داریم، محرم با تیپ مشکی جدید و به روزمان در این کار می کوشیم! اگر در فلان مناسبت ـ یا بی مناسبت ـ با رفقا برای تفریح می رویم سینما، شب های محرم برای تفریح ـ البته درکش کمی سخت تر است ـ می رویم هیأت. اگر در مهمانی ها سعی می کنیم رو به روی اقوام کم نیاوریم، این جا هم سعی می کنیم صدای طبل هیأت مان، یا کیفیت سیستم صوت مجلس مان کف هیأت کناری را ببرد! اگر باقی سال با ورود ممنوع رفتن حق مردم را زیر پا می گذاشتیم، حالا با پارک ممنوع ماشین مان در نزدیکی مجلس فلان مداح همان کار می کنیم...

مهم این است که ما محرم و امام حسین را بیاوریم در چهارچوب خودمان، یا خودمان برویم در چهارچوب امام حسین... یا لااقل تلاش کنیم برای رفتن در آن چهارچوب.

پ.ن یک. این سخن بسیار حکیمانه را برخی گفته اند که مدرنیته دین را از بین نمی برد (به یک معنا البته)؛ بلکه آن را ذیل خود تعریف می کند...

پ.ن دو. هرگز از آن چه نوشتم، انتقادات روشن فکرانه به مراسم های عزاداری مراد نیست... شاید یکی از بزرگ ترین دل خوشی ها و دل گرمی هایم این باشد که گاهی توفیق می یابم در هیأتی سینه بزنم...

یا حق

  • آسیابان

بسم الله


سلام

«بعضی می‌گویند مجالس عزا را از عاشورا باید شروع کرد در حالی که می‌بینید ایامِ هیجان، همین دهه اول است. علتش این است که این ایام، ایامی است که نسیمی از محرمِ سید الشهدا(ع) به عالم دنیا می وزد. علتش این است که این ایام، ایامی است که امام زمان(عج) عزادار هستند.
طبق روایات وقتی محرم شروع می شد دیگر کسی لبخند بر لبان ائمه(ع) نمی‌دید و روز عاشورا، روز اوج حزن و اندوه آنها بود. با آغاز محرم، دیگر لبخند بر لبان امام زمان(عج) نمی‌آید؛ لذا در این ایام، عالم متحول است و مومنین متحول هستند.
رزق بکاء و زیارت و شفاعت و خونخواهی سیدالشهدا(ع)، رزق برائت از دشمنان ایشان، رزق آمادگی جهت حضور در لشکر امام زمان(ع)، رزق‌هایی هستند که موسم تقسیم‌شان ایام محرم است. در وقت دیگر این روزی‌های الهی به راحتی در دسترس نیستند؛ لذا باید مترصد باشیم رزق‌های مخصوص محرم را از دست ندهیم. اگر این دهه را از دست بدهیم خیلی از رزق ها دیگر تا محرم بعدی در دسترس نخواهند بود»


کانال تلگرام استاد سیدمحمدمهدی میرباقری


  • آسیابان

بسم الله

 

سلام.


یک. روستای شیدان (1).

چند دقیقه مانده به ساعت هفت صبح، صدای بوق مینی بوس می پیچد توی فضای روستا؛ و این چهارمین صدایی است که امروز در روستا پیچیده: صدای اذان صبح، صدای خروس هایی که قبل و بعدِ اذان خواندند، و صدای گله ی روستا که یک ساعت قبل راهِ صحرا را پیش گرفت زودتر از صدای بوق مینی بوس روستا را زنده تر از آن چه بود کردند... مینی بوس راهی شیراز است و صدای بوق اش هم دارد این را اطلاع می دهد. مسافرین هم کم کم می آیند سر کوچه های اصلی روستا که در چرخی که ماشین در روستا می زند، سوار شوند... مینی بوس تقریبا پر شده و آماده ی حرکت است که دختر بچه ای دوان دوان می آید و می گوید پدرم می خواهد بیاید شیراز... دارد از آب یاری باغ برمی گردد... اگر می شود ربع ساعتی صبر کنید تا برسد. بدون هیچ اتفاق خاصی، مینی بوس می ایستد و مسافرین هم ـ که تقریبا همه هم را می شناسند ـ سرگرم گفت و گو می شوند و بعضی شان از چایی که پیرزنی می ریزد و تعارف می کند، می خورند. تا پدر دخترک برسد، پیرمردی هم ظرف غذایی می آورد تا راننده در یکی از شهرهای بین راه، به پسر پیرمرد دهد؛ برای ناهار.


دو. شیراز ـ پل معالی آباد.

چند دقیقه مانده به هفت صبح، فضا پر است از صدای بوق ماشین ها؛ صدایی که تقریبا در طول شبانه روز قطع نمی شود... راننده ی تاکسی ایستاده کنار ماشین اش که چند متری تابلوی توقف مطلقا ممنوع است و داد می زند نمازی یک نفر... نمازی حرکت... آقا! نمازی؟!... بدو رفتیما... جوانی با کیف لپ تاپی بر دوش و چند تا کتاب در دست می رسد با ماشین و می پرسد نمازی؟ راننده می گوید بیا بالا. جوان می گوید اگر می شود دو دقیقه صبر کنید تا رفیقم ـ که در راه است و همین نزدیکی ـ فلش ام را برساند. صدای نارضایتی از داخل تاکسی بلند می شود که آقا می روی یا پیاده شویم؟ مگر ما بی کاریم؟... راننده هم که نمی خواهد سه مسافرش را از دست دهد، ماشین را می گذارد روی دنده یک و با ناامیدی نگاهی می کند که ببیند مسافر دیگری نمی آید... و بالاخره می رود به این امید که بین راه، مسافری بیابد...


سه. تهران ـ دروازه دولت ـ ایستگاه مترو.

حجم و تنوع صدا بیش تر از آن است که بشود نوشت چه صداهایی می آید. عده ای به سرعت از پله ها بالا می روند و عده ای پایین؛ عده ای حتا در پله برقی هم می دوند. اگر چند ثانیه ـ مثلا سه ثانیه ـ طول بکشد که بلیت ات را روی گیت ورودی تنظیم کنی، صدای اعتراض از عقب بلند می شود. تابلوها را نگاه می کنی و می روی به سمت خط تجریش. جمعیتی که منتظر قطار ایستاده، تقریبا نصف کل جمعیت روستای شیدان است! مترو که می رسد، عمق فاجعه بروز می کند؛ همه زور می زنند که به جمعیت فشرده ی داخل قطار اضاف شوند. تو خودت را کنار می کشی و می مانی که شاید در قطار بعد جا شوی؛ و البته نگرانی که این فاصله ی 2 دقیقه ای تا رسیدن قطار بعد، باعث نرسیدنت به کلاس نشود... در قطار بسته نمی شود و یک نفر که نمی دانی آدم است یا ضبط، چند ثانیه ای یک بار می گوید مسافرین محترم! لطفا مانع بسته شدن درب قطار نشوید... قطار بالاخره می رود و ماجرا درباره قطار بعد هم تکرار می شود و تو باز می مانی... قطاری که به سمت کهریزک می رود خلوت است. یک لحظه به خودت می گویی گور پدرِ... و دلت می کشد بروی آن سمت؛ سوار خط کهریزک شوی؛ ترمینال جنوب پیاده شوی و بروی شیراز! از آن جا هم جمع کنی بروی شیدان؛ در خانه ی مرحوم پدربزرگت که دارد متروکه می شود... آن جا آرام بنشینی و به پیش رفت بشر بخندی!

 

(1) شیدان: روستایی در شهرستان بوانات استان فارس؛ که اصل و نسب ما ـ دست کم تا چند جد ـ از آن جاست.

  • آسیابان