آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم الله

یک. اگر درست یادم باشد، نوروز 82 بود. آن سالها نوروز مصادف بود با ماه محرم و صفر. چند ماه بود که پدربزرگ به رحمت خدا رفته بود و شاید در همین چند ماه، بی بی خیلی بزرگتر شده بود و دیگر "بزرگ" خانه بود... ایام تعطیلات نوروز را رفتم روستایمان. حرمت محرم آن قدر بود که نوروز را از "عید" بودن در آورد. قرار بود روز اول فروردین را برویم سر خاک پدربزرگ. بی بی گفت وقتی با آشناها روبرو می شوید نگویید "عیدتان مبارک"؛ بگویید "سال نو مبارک" یا "سال خوبی داشته باشید"... آن سال، خیلی ها با پیراهن مشکی سال را نو کردند.

دو. یا حضرت هادی، ما شاگردهای خوبی نبودیم و نیستیم؛ اما در "جامعه ی کبیره" ی شما آموخته ایم که "روح و نور و طینت" شما، همان روح و نور و طینت سیدالشهداء است. آموخته ایم که باید همان "تولایی" به شما را داشته باشیم که به امیرالمؤمنین داریم. (أنّ أرواحکم و نورکم و طینتکم واحدة، طابت و طهرت، بعضها من بعض... أمنتُ بکم، و تولّیتُ آخرکم بما تولّیتُ اوّلَکم).

سه. امسال هم روز اول فروردین برای ما "عید" نیست عاشورای امام هادی است... اول فروردین امسال، روز اول سال است؛ همین.

  • آسیابان

بسم الله


یادداشتی از علی علیزاده

🔹هواپیمایی که به کوه خورده به جای شمع، کشتی غرق شده سانچی به جای ماهی قرمز، خاک خشکسالی زده به جای سمنو، آدمی که زیر سبزه دارد له میشود، پولی که زیر تار عنکبوت بی ارزش و محصور شده، آینه ترک خورده و ...
🔸این هفت سین ایران ستیزی است. هفت سین امیدکُشی است. هفت سین کلنگی کردن دل و ذهن و اندیشه هشتاد میلیون ایرانی است.
🔹این روی جلد مجله «اصفهان نیم روز» است. این روی جلد دقیقا هم‌راستای پروژه ترامپ-بن‌سلمان است: حمله به امنیت ذهنی ایرانیان و تخریب امید ملی به آینده. این روی جلد نماد کامل «ایران‌ستیزی» است. باید مقابل این نگاه ضدایرانی ایستاد. نه اینکه با دادستانی و بستن روزنامه برایشان مشروعیت کاذب خرید. نه! با بسیج افکار عمومی و آگاهی.
🔸شک نکنید که دشمنان خارجی نحوه نگاه مردم مقاوم این سرزمین به زندگی را هدف گرفته‌اند. شک نکنید که در میانه جنگ روانی سختی قرار گرفته‌ایم که در ریاض و واشنگتن و تل آویو و لندن طراحی شده. داریم مجازات میشویم. با بمبهای تبلیغاتی روزانه. فقط به این دلیل که نمیخواهیم نوکر آمریکا باشیم. فقط به این دلیل که نمیخواهیم موشکهایمان را هم واگذار کنیم. و عده‌ای نادان و عده‌ای فاقد کرامت ملی و عده‌ای بدون بصیرت بر آتش این جنگ روانی از داخل می‌دمند.
🔹ما میدانیم که ضعفهای فراوانی داریم. اما ما میدانیم توان‌مان بیشتر از ضعفهایمان است. همان توانی که انقلاب را ممکن کرد. همان توانی که هشت سال مقاومت در جنگ را و چهل سال مقاومت برابر آمریکا را ممکن کرد و امروز ما را به مهم‌ترین قدرت مستقل منطقه و چشم امید مردم مظلومش تبدیل کرده.
🔸 «سیاهنمایی» امروز ابزار جدید دشمن برای حمله به ایران است. باید افکار عمومی را مقابل این هجمه و موج حمله جدید بسیج کرد. باید با سیاهنمایی ضدایرانی چه از سوی دشمن خارجی و چه از سوی ناآگاهان جنگ جناحی ایستاد.

به کانال تلگرام علی علیزاده بپیوندید و آن را به دیگران هم معرفی کنید.

  • آسیابان

بسم الله

طوطیِ باهوشی بود. گوشه ی پذیرایی خانه نشسته بود و صدای انفجارهای چهارشنبه سوری را از بیرون می شنید.
بارها شنیده بود که صاحبش و دیگران، از هوش زیاد او تعریف کرده بودند. گاهی هم از گوشه و کنار، شنیده بود که آدم ها عاقل ترین جانوران هستند. برایش سؤال بود که عقل او چه کمی از آدم ها دارد.
از سر شب، صدای انفجار ترقه ها بیشتر می شد.

در خودش تواضعی حس کرد: راست می گویند که آدم ها از ما باهوش ترند. من هرچه فکر می کنم، فرقی بین امشب با دیشب و فردا شب نمی بینم؛ ولی لابد فرقی هست که آدم ها امشب این قدر سر و صدا می کنند! تسلیم؛ آنها عاقل ترند.

  • آسیابان

بسم الله

امروز می نویسد "دخترک هایی که در برج میلاد رقصیده بودند احضار شدند." خبر سنگینی است و مثل بمب صدا می کند: کشاندن دخترهای خردسال به دادگاه. شاید چند میلیون نفر این مطلب را مستقیم یا باواسطه می خوانند. لابد خیلی ها هم ناراحت می شوند و بدبین یا بدبین تر می شوند و فحشی می دهند و...
فردا مطلب دیروزش را از صفحه ی اصلی اش حذف می کند و می نویسد مطلبی که دیروز گذاشتم مبنای محکمی نداشت!

سابقه ی زدن حرف مفت در عالم، تقریباً به میزان حضور این موجود دو پای مختار است. امروز هم حرف مفت زیاد است و فرقش با قبل این است که حرفهای مفت خیلی سریع و وسیع پخش می شوند. زور من و شما هم به این جریان نمی رسد. ولی هیچ توقع زیادی نیست که چند کار ساده را از خود بخواهیم:

1- از هر جایی دنبال کسب خبر نباشیم. واقعاً عاقلانه است اگر چند بار دروغگویی فرد یا رسانه ای را دیدیم، باز هم خودمان را در معرض دروغ شنوی از او قرار دهیم؟
2- برای حرفهایی که می شنویم، ولو مقدار کمی، احتمال دروغ یا خطا کنار بگذاریم. هر حرفی را معیار قضاوت و موضع گیری قرار ندهیم.
3- هر چه را می بینیم و می شنویم، تا بین خود و خدا احساس حجتی نمی کنیم، پخش نکنیم.

این توصیه ها را ـ که گوینده اش هم شدیداً محتاج عمل به آن هاست ـ می شود به چشم راه هایی برای داشتن "دنیایی" بهتر دید. اما مهم تر از این، خراب یا خراب تر نشدن "آخرت" است... وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَةً شَرّاً یَرَهُ. کمی مراقب تر باشیم.

  • آسیابان

بسم الله

خدا را شکر در این هشت سال دانشجویی فقه، این قدر از فقه فهمیده ام که نظر دادن در آن کار بی سوادهایی مثل من نیست. اما متأسفم که خیلی ها این را نمی فهمند...

گیرم دخترهایی که در برج میلاد مجلس را گرم کردند، هنوز نه سال نداشتند. و گیرم که رقص کودک غیر مکلف ـ اگرچه  ممیز باشد ـ بی اشکال باشد. اما باید به مفتی هایی که مفتی مفتی فتوا می دهند گفت آیا اگر رقص برای فردی حلال باشد، رقصاندن او هم برای دیگران حلال است؟! اگر فردی "مکلف" نباشد، شراب خوردن او هم ایرادی ندارد؛ با این استدلال به شهرداری تهران پیشنهاد بدهیم که در مهدکودک ها شراب پخش کند؟! بر فرض که آن دخترک ها مکلف نبودند، برنامه ریزان و برگزار کنندگان مجلس هم غیر مکلف بوده اند؟! این شاید ساده ترین اشکال فقهی است که می توان در مورد آن ماجرا مطرح کرد.

  • آسیابان

بسم الله

به بهانه ی روز مادر

یک. بی بی ـ که خدا بیامرزدش ـ هشت فرزند داشته؛ یکی شان در کودکی بیمار می شود و نمی ماند و هفت فرزند دیگر بی بی، هنوز هستند. پدر بزرگم سالها پیش به رحمت خدا رفته؛ طوری که عمویم که حالا بالای پنجاه سال دارد و یکی دو سال است بازنشسته شده، تنها تصویری مبهم از پدرش در ذهن دارد. بی بی بوده و چند بچه، در روستایی با امکانات ابتدایی در بوانات فارس، بدون دارایی خاصی... اما بی بی ـ در حدی که توانسته بود ـ چنان به بچه هایش رسیده که هنوز بعد از پنجاه ـ شصت سال از آن یاد می کنند... بی بی تلاش کرده بود یتیمانش تنهای غم جای خالی پدر را داشته باشند؛ و حس نکنند با رفتن پدر، چیزهای دیگری هم از زندگی شان رفته... فاصله ی روستای ما تا مرکز شهرستان حدود 15 کیلومتر است. خدا می داند بی بی چند بار کودکان مریضش را در این فاصله بغل گرفته بود و با پای پیاده آنها را به پزشک رسانده بود...

دو. مدیر مهدکودکی در بالاشهر شیراز بود. تعریف کرده بود که یکی از بچه ها تب شدید گرفته بود. گمانم بعد از پاسکاری پدر و مادر به هم، بالأخره مادرش به مهدکودک سر می زند و حال بد کودکش را می بیند. اما در چند لحظه غفلت مسئولین مهدکودک، مادر غیب می شود و طفلکِ تب کرده می ماند در مهدکودک! نمی دانم؛ شاید مادر رفته بود که به باشگاهش برسد!

سه. بی بی تا نود سالگی سر پا بود. در این حدود 40 سالی که بی بی شیراز بود، شاید کم تر روزی شد که حداقل دو تا از فرزندهایش را، یا یک فرزند و چند نوه اش را نبیند. گاهی رقابتی بود که بی بی خانه ی کدام فرزند باشد... این پنج ـ شش سال آخر که برای بی بی خانه ای خریدند، هر شب یکی از پسرهایش (و گاهی نوه های ذکور) و حداقل یکی از دخترهای بی بی پیش او بودند. دو سال آخری هم که بی بی زمینگیر شد، بچه هایش (با وجود اینکه تقریبا همه شان مشغله های خودشان را داشتند) چنان به او رسیدگی می کردند که برای غریبه ها تحسین برانگیز و عجیب بود. اما شاید در دل همه ی بچه های بی بی، یک چیز بود: اینها جبران مادری ها و خوبی های او نمی شود... بی بی مدتی در ICU بستری بود و ملاقات هم نداشت؛ اما گاهی شاید 20 نفر از آشناها، در تمام مدت ملاقات توی راهروی بیمارستان می نشستند... برای برخی عجیب بود که این همه آدم، ظهر ماه رمضان آمده اند اینجا برای پیرزنی 90 ساله که ملاقات هم ندارد! اما برای خودمان عجیب نبود... روزی که بی بی را دفن می کردیم، بعضی مردهای بزرگ بلند بلند گریه می کردند... #مادر فامیل رفته بود...

چهار. گمانم نسلی که مادرشان در تب آنها را در مهدکودک رها می کند، مادرشان را در افسردگی و سرطان و... پیری، در خانه ی سالمندان رها کند! این به آن در...

اگر مادر یا پدر هستید، یادتان باشد که گندم از گندم بروید...

  • آسیابان

بسم الله

فکر می کنم افرادی با نیات مختلف پیگیر حضور زنان در ورزشگاه ها هستند. برخی از فهم زیادشان است (البته منظور از فهم زیاد این است که می دانند برای رسیدن به هدفشان باید چه چیزی را تبدیل به مطالبه ی قشری پر سر و صدا ـ ولو کم تعداد ـ کنند؛ هرچند آن هدف کاملاً نامقدس باشد)؛ عده ای از سادگی شان؛ عده ای از عیش جویی و بی بند و باری شان؛ و...

کاری به این ندارم. مسأله این است که مثلاً پای فیفا به این قضیه باز شود ـ که شده ـ و این قانون ما را نقض قواعد فیفا بداند ـ که دانسته. دنیا هم که ـ جان عمه شان ـ دنیای عقل جمعی است. لابد عقلای فیفا می نشینند و تصمیم می گیرند و مثلاً ایران را در صورت اصرار بر این قانون، از فلان میزبانی یا فلان مسابقات محروم می کنند. شبیه کاری که مثلاً فیلا شاید در ماجرای بازی نکردن کشتی گیران ما با نمایندگان رژیم کودک کش انجام دهد. اگر اینها پیش بیاید چه می شود؟ احتمالاً یک موج رسانه ای و پویش در فضای مجازی رخ می دهد که این قانون نوشته و آن قانون نانوشته برای چه؟ فلان مسئول هم چهارتا کلمه ی قصار سر هم می کند که بعله... با این ماجراها حداقل گروه اولی که گفتم به هدفش می رسد و شاید سایر گروه ها هم برسند یا نرسند. این هم مسأله ی من نیست...

مسأله این است که تا کجا می شود در ساختار دنیای جدید غرق شد؟ اگر چند سال دیگر کمیته ی جهانی المپیک قانون گذاشت که هر کشوری نگذارد ورزشکاران مرد و زنش در همه ی رشته ها در مسابقات انتخابی شرکت کنند، نمی تواند در هیچ رشته ای در المپیک حاضر شود ما چه می کنیم؟ و این را هم اضافه کرد که همه باید با لباس های مصوب در مسابقات باشند... (یادمان باشد رشته ی شنا هم داریم!).

خدا رحمت کند پوریای ولی را که در ظاهر برای دل پیرزنی و مشکل رقیبش و در اصل برای بندگی حق و شکست نفس، کشتی را رها کرد و رفت که رفت. ما چیزی را داریم که برایش حاضر باشیم کشتی و فوتبال را بگذاریم و بگذریم؟ واقعاً چیزی داریم؟

همین بحث را در غیر از ورزش هم می شود مطرح کرد... حدّ یقف این قضایا کجاست؟

پ.ن. فقها از یک آیه ی "لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا" چه برداشت ها که نکرده اند. حتی برخی گفته اند مسلمان نباید اجیر کافر شود (تقریباً معادل مفهوم کارگر امروزی). یعنی در این حد تسلط کافر بر مسلمان نیز مردود است. و حالا برای ورزش و سیاست و اقتصاد ما، در کجا تصمیم گرفته می شود؟

  • آسیابان

بسم الله

گاهی به برخی رفقا گفته ام اگر کل کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی، فقط یک جمله اش بود، باز هم خوب بود. آنجا که بعد از ماجراهایی که باید در کتاب خواند، رفیق ارمیا در زمین فوتبال به او می گوید "دفاع کن"؛ ارمیا می پرسد "از چه دفاع کنم؟!" و زمین را ول می کند و می رود.
حالا همین حرف را در مورد "ر ه ش" امیرخانی می زنم... و البته قطعا این به معنی نادیده گرفتن کل کتاب نیست.

مدتهاست رمان نمی خوانم؛ اما رهش را دیروز از حمید هدیه گرفتم و امروز آخرش نوشتم در تاریخ 8 و 9 اسفند 96 مطالعه شد.

امیرخانی و کتابهایش برای اهل ادبیات و داستانخوان ها ناشناخته نیستند که من بخواهم در موردشان چیزی بگویم. رهش را هم مثل ارمیا، نشر افق منتشر کرده است.

  • آسیابان

بسم الله

اواخر سال است و معمولاً خواه ناخواه در گیر آمدن سال نو و عید نوروز می شویم؛ دید و بازدید و عیدی دادن و گرفتن.
چند سالی است که عیدی دادن در خانه ی ما تغییر کرده. حدود پنج ـ شش سال است که چند روزی مانده به تحویل سال، می روم کتابفروشی و تعدادی کتاب می گیرم؛ برای خردسالها، کودکان، نوجوانان و بزرگترها. معمولاً آخرین پذیرایی از مهمان ها، بعد از شیرینی و چای و میوه و آجیل، این است که بروند سر کتابها و چیزی که می پسندند را بردارند. البته کوچکترها گاهی شوقشان برای کتاب بیشتر از خوراکی است و از همان اوایل کار می روند سراغ کتابها!
دومین سالی که این برنامه را اجرا کردیم، یکی از دختربچه های فامیل که گمانم از عید قبل دیگر ندیده بودمش، همان موقع سلام و احوالپرسی پرسید امسال هم بهمان کتاب می دهید؟ مدتی قبل پسر عمه ام می گفت دختر چهار ساله اش، با اینکه خودشان چندین کتاب برایش خریده اند، هر شب وقت خواب کتابی را که سال قبل عیدی گرفته می آورد و می گوید برایم بخوانید. یکی از جوانهای فامیل هم یک بار گفت این بهترین هدیه ای است که گرفته ام. این جور چیزها و ذوق کودکان وقتی که می خواهند کتاب انتخاب کنند و این امید که خواندن کتابها خیری به فردی برساند یا کودکان را با کتاب انس دهد، تعطیل کردن این سنت را سخت کرده...

گمانم هیچ کدام از سالها، پولی که صرف خرید کتابها شده از خرید یک کفش ملی معمولی بیشتر نشده... امسال هم کفش نو نمی خرم؛ اما سعی می کنم مهمان ها را با چیزی مفیدتر از شیرینی هم پذیرایی کنم! شما هم تجربه کنید...

  • آسیابان

بسم الله

این روزها نامه ای که دکتر داوری درباره ی علم دینی نوشته به صورتهای مختلف در فضای مجازی منتشر می شود. متأسفانه این مدل حرفها معمولاً برای عده ی زیادی ایجاد سوء تفاهم می کند. این مدل حرفها، فارغ از درست یا نادرست بودنش، قطعاً سیاسی نیست؛ اما عده ای دوست دارند به قضیه بُعد سیاسی بدهند. همان طور که از آن طرف وقتی داوری #غرب را نقد می کند، نقدش با نقدهای سیاسی و روزمره زمین تا آسمان فرق دارد.
سخنان امثال داوری آن قدر سطحی نیست که برای فهم یک صفحه اش، خواندن همان یک صفحه کافی باشد. مراد داوری از "غرب"، "علم"، "علم انسانی"، "عالم دینی" و... و مثلاً تقدم زمانی یا رتبی عالم دینی بر علم دینی، لزوماً همان چیزی نیست که به ذهن هر فردی ـ ولو استاد دانشگاه ـ می رسد.
قطعاً این دیدگاه دکتر داوری ارزش اندیشیدن و دقت و مطالعه دارد (و البته این سخن هم چیزی نیست که دکتر داوری جدیداً اظهار کرده باشد؛ و آنهایی که اهل تحقیق در بحث علم دینی هستند با این نگاه آشنا بوده اند). اما جو گیر شدن در موافقت یا مخالفت با آن درست نیست و قطعاً با سَبک دکتر داوری نیز ـ که تفکر و فهم عمیق است ـ ناسازگار است. اگر کسی می خواهد برای این اظهار نظر به داوری فحش بدهد یا ذوق زده شود، مختار است؛ ولی از راه درست دور افتاده. برای فهم درست و پذیرش یا نقد نظر دکتر داوری، باید با ادبیات و فضای فکری ایشان آشنا بود و این آشنایی هم یک روزه به دست نمی آید.
اگر کسی واقعاً دنبال فهم دیدگاه این متفکر است، شاید ناچار باشد دست کم این سه کتاب او را بخواند: درباره ی غرب، درباره ی علم، علوم انسانی و برنامه ریزی توسعه.

پ.ن. نکته ی آخر هم این است که در بحث علم دینی، هنوز بر سر اصطلاحات توافق وجود ندارد. ممکن است متفکری بگوید علم دینی امتناع دارد و آن دیگری بگوید ممکن است و سخن این دو هم تناقض نداشته باشد؛ بلکه دعوا بر سر نام گذاری باشد. در هر حال چه بسا این حرفهای عمیق، در فضای بی در و پیکر و سطحی شبکه های اجتماعی به فنا بروند!

  • آسیابان