آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم الله

استاد سید محمدمهدی میرباقری:

«ما اگر سال ۶۱ هجری بودیم، آیا واقعاً لبیک گفته بودیم و خونمان را پیش روی امام حسین(ع) داده بودیم؟ یا اینکه طواف‌هایمان را می‌کردیم و می‌گفتیم موسم حج هست و بعد هم به خانه‌هایمان می‌رفتیم؟! یا اینکه مثل «طِرِمّٰاح» هنوز داشتیم گندم به یمن می‌بردیم؟! یا این که ظهر عاشورا اسبمان را بر می‌داشتیم و در می‌رفتیم؟! (ضحاک مشرقی با حضرت برخورد، گفت آقا تا امید پیروزی هست، من با شما هستم. ظهر عاشورا گفت آقا، دیگر امید پیروزی نیست. اسبش را سوار شد و رفت.) ما جزوِ کدام‌ها بودیم؟ آنهایی بودیم که شب عاشورا صفمان را جدا می‌کردیم و می‌رفتیم؟ وقتی خبر شهادت مسلم رسید، صفمان را جدا می‌کردیم و می‌رفتیم؟ واقعا کجای کار بودیم؟
البته الحمدالله قلوب محبین سیدالشهداء(ع) به برکت عاشورا همه نورانی است. ان‌شاءالله وقتی حضرت پا به رکاب بگذارند همه سربازیم. ولی سعید بن عبدالله با بقیه فرق می‌کند! دیگر اصحاب نماز خواندند، ولی او سپر آنها شده است. ما حاضر بودیم سپر امام حسین(ع) شویم تا حضرت نماز بخواند؟ تیرها را به جان بخریم که تیر به سیدالشهداء(ع) نخورد. این سوال امروز است که ما واقعا کجای کاریم؟ اگر نقطه‌قوت‌های اصحاب در ما نباشد و نقطه‌ضعف‌های دشمنان و آنهایی که با حضرت درگیر شدند و دنبال غنائم و پول بودند و خیمه حضرت را به طمع دنیا غارت کردند در ما باشد، چه؟! آنهایی که تا رفتند خودشان را جمع‌وجور کنند و به امام حسین(ع) برسند، کاروان حضرت رفت. آنهایی که دلشان می خواست بی‌تفاوت باشند و به قول معروف سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌پیچند. اگر این نقطه‌ضعف‌ها در ما باشد، ما سال ۶۱ هجری همان جاها قرار می‌گرفتیم.
ایام محرم، ایام این‌گونه محاسبه‌هاست. واقعا آدم باید محاسبه کند که کجاییم. اگر به جایگاه اصحاب رسیدید، خوشا به حالتان. یعنی اگر در عاشورای امام حسین(ع) بابی به روی شما از عاشورا باز شد و حاضر شدید خونتان را پیش روی امام حسین(ع) بدهید که «طوبی لکم و حسن مأب» و اگر نیست از الآن خودمان را آماده کنیم. روز این تصمیم‌های بزرگ عاشوراست. مثل شب قدر که تمام می‌شود از فردای شب قدر دوباره باید برای شب قدر بعد آماده شوی. اگر بشود، الحمدلله به یک درجه بالاتر می‌رسید. اگر کسی درب عاشورا به رویش باز شده و مثل حُر شده، بداند که از حر بالاتر هم در کربلا هست: حبیب هم هست. خودش را آماده کند برای سال بعد، تا حبیب بشود. پناه بر خدا اگر نشدیم، باید خیلی به امام حسین(ع) التماس کنیم. که آقا این قافله شما دارد می‌رود، اگر هنوز تعلقات داریم، قرض‌هایمان را ندادیم، نماز قضاهایمان را نخواندیم، وصیت‌نامه‌مان را ننوشته‌ایم و هزار هوس‌هایی که داریم و هنوز مرد این راه نشدیم، در روز عاشورا که درهای عاشورای حقیقی سال ۶۱ باز است، مصمم شویم که فدایی امام حسین(ع) باشیم.»

کانال استاد در ایتا: https://eitaa.com/mirbaqeri
  • آسیابان

بسم الله


- الان انکسر ظهری...


با چشم پر از خون بنگر این­جا را

تنها مگذار حضرت مولا را

یک مشت شغال دوره کردند این سو

این شیر کمر­شکسته­ ی تنها را

  • آسیابان

بسم الله


مدتی است گلهای حسن یوسف را گذاشته ام پشت دریچه ی زیرزمین. این روزها کم تر می روم داخل زیرزمین و گاهی چند روز یادم می رود به آنها آب بدهم. حسن یوسف هم نسبت به کم آبی، کم طاقت است؛ زود برگهایش آویزان می شود... حسن یوسف عاشق آب و نور است...

گاهی که حسن یوسف ها را تشنه می بینم، حالم گرفته می شود. از خودم دلگیر می شوم که چرا به یادشان نبودم. وقتی برایشان آب می برم، گاهی با آنها حرف می زنم و عذرخواهی می کنم...

تشنگی شاید از سخت ترین رنج ها برای موجودات زنده باشد. برادرزاده ام وقتی چهار ـ پنج ساله بود، گاهی که مثلاً سوار ماشین بودیم و آب نبود از تشنگی گریه می کرد... تشنه دیدن گل و آدم و حتی حیوانات سخت است... اگر کسی اهل گل داشتن باشد و دلش به سنگی من نشده باشد، شاید از دیدن حسن یوسف تشنه گریه کند...

بر شیعه ملامتی نیست که از داغ یوسف های تشنه ی کربلا چشمش چون چشم یعقوب شود...


پ.ن

بودند دیو و دَد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا...

(محتشم کاشانی)

  • آسیابان

بسم الله

بزرگواری از دنبال کنندگان کانال، تصویری از نوشته ی فردی در اینستاگرام برایم ارسال کرده اند و خواسته اند که در نقدش چیزی بنویسم. در آن نوشته ی اینستاگرامی، فرد در چند خط، چند توهین و اتهام مطرح کرده که لابد خودش باید جوابشان را بدهد ـ در آن روزی که جواب خواهند خواست. اگر بنا به جواب دادن به سبک خود او باشد من معذورم. بزرگی فرموده بود "ما یک تقسیم کار با مخالفین کرده ایم؛ ما از خشونت حرف می زنیم و آنها اجرا می کنند؛ آنها از تسامح حرف می زنند و ما اجرا می کنیم." حالا هم بگذار ما با این طیف مدعی روشن اندیشی و ادب و سعه ی صدر و تمدن، تقسیم کاری کنیم! شما به عزاداری ما بگو "کثافت کاری"؛ ما فحش نمی دهیم، می پرسیم معیارت در کثافت دیدن امور چیست؟ شما بگو ما برای یک چایی خیابان را بند می آوریم؛ ما می گوییم این نگاه، "تقلیل" عزاداری های سیدالشهداء است...
بدون اینکه بخواهم زیاده گویی کنم، سعی می کنم در چند نکته ی مختصر چیزی در اطاعت خواست آن بزرگوار بنویسم:

یک. "فحش دادن" و استفاده از ادبیات رکیک، چیزی نیست که فقط با ادب دینی ناسازگار باشد. هستند افرادی که نه پایبندی به دین دارند و نه مدعی آن هستند، اما ادب سخن گفتن و شنیدن دارند. این ادب، به چیزی در شخصیت آدمی بر می گردد. خوب است این را داشته باشیم...

دو. معمولاً اهل فکر جز اینکه ادب دارند، به صفت خوب دیگری هم آراسته اند و آن "تأنی" است. اهل فکر معمولاً حرفها و نظرات مخالف را خیلی سریع ـ ولو با رعایت ادب ـ رد نمی کنند؛ بلکه سعی می کنند آنها را فهم کنند و به عمق شان برسند. بدون هیچ قصد توهینی، واقعاً اگر فردی عزای ایام محرم را در حد حرص برای خوردن تحلیل کند، آن را نفهمیده... و تا چیزی را نفهمیم، معلوم نیست قضاوتمان نسبتی با حقیقت و واقعیت داشته باشد ـ و ارزشش در حد چند لایک گرفتن است.

سه. ریشه ی خیلی از این اختلافها، به این بر می گردد که ما آدمی را در جهان چه کاره بپنداریم. اینکه خنده بهتر است یا گریه، شاید برای مردم این عصر سؤالی مسخره باشد، اما جوابش آن قدرها بدیهی نیست... اگر آدمی را موجوی بدانیم که آمده است تا مدتی زندگی کند و برود که برود، شاید نتیجه اش این شود که پس بگذار دم غنیمت بدانیم و در این چند روزه خوش باشیم. اما اگر آدمی را از سطح "حیوان"، ولو حیوان سخن گو ، بالاتر بدانیم و فکر کنیم که کارهایی مهم تر از کارهای حیوانات دارد ـ آن هم نه فقط پیچیده تر کردن آنها ـ و قرار است تا ابد "باشد"، عاقلانه این است که خوشی را در خوشی این چند روز محدود نکنیم و به خوشی ماندگارتر فکر کنیم و معامله ای کنیم که ارزشش را داشته باشد. نه من صلاحیت طرح این بحث را دارم و نه این مطلب گنجایش آن را دارد؛ حرف این است که تا این سؤالهای کلیدی و مبنایی برایمان حل نشود، تکلیف اینکه در دنیا باید چگونه باشیم روشن نمی شود.

چهار. من منکر برخی اشتباهات در مراسمهای محرم نیستم و پیش از این هم نقدهایی در موردشان مطرح کرده ام. اما رفتار یک یا ده یا هزار فرد و هیأت، نباید مانع فهم فلسفه ی عزاداری شود. ما ـ حتی فارغ از نگاه شیعی و اسلامی ـ سیدالشهداء را فردی می دانیم که ظرفیت الگو بودن در بسیاری امور را دارند. عدالت خواه و ظلم ستیز بودن ایشان، حلم و صبر ایشان، آزادگی و رادمردی ایشان، بخشش و جود ایشان، و بسیاری صفات دیگر که در حضرت وجود داشته اموری اند که تک تک ما به آموختن و داشتن شان محتاجیم. یکی از فلسفه های عزاداری، یادآوری این صفات و ترویج آنها است؛ یکی دیگر، عیرت گیری های تاریخی است... و حرفهای عمیق تری که باید اهلش و در جای خودش بزنند ـ که تا حدی هم زده اند... (اگر کسی دنبالش باشد). شاید فردی منکر این محاسن برای مجالس عزا باشد؛ باشد، اما باید ادبیاتش را وزین کند و بگوید به چه دلیلی حب سیدالشهداء و پیوند روحی با ایشان، فرد را آزاده نمی کند؛ نه اینکه با ادبیات سخیف، مجالس عزاداری را با چایخانه ی رایگان اشتباه بگیرد.

پنج. حرف آخر هم اینکه اگر گاو پرستان هند، برای یکی از پیشوایانشان که هزار سال قبل برای احترام به گاو، حاضر نشده بود مسیر راه رفتن گاو را تغییر دهد و آن گاو، نوزاد آن فرد را زیر پا له کرده بود مراسم بزرگداشت بگیرند، خیلی از ـ به خیال خود ـ روشنفکرهای ما برای این مراسم ارزش یا دست کم احترام قائل بودند... ولو در حد یک سنت تاریخی. و گفته اند العاقل یکفیه الإشارة... (با عرض معذرت از ساحت سیدالشهداء برای بیان چنین مثال نامناسبی...)

یا حق

  • آسیابان

بسم الله


صلی الله علیک یا اباعبدالله...


کلامی از استاد میرباقری:

«عصر ظهور، عصر تغییرات عظیمی است. عالم و آدم باید به مرحله‌ای از تکامل و تعالی برسند که بتوانند از نعمات ویژه‌ آن دوران بهره ببرند؛ لذا ورود به آن نیز آمادگی خاصی را می‌طلبد.
آنچه از معارف اهل بیت (علیهم السلام) برمی‌آید این است که بدون ابتلاء نمی‌توان عصر ظهور را درک کرد. در آیه‌ای از سوره بقره می‌خوانیم: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِالصَّابِرینَ» (شما را به خوف و گرسنگی و نقص اموال و امتحان به ثمرات مبتلا می‌کنیم، تا مشخص شود چه کسانی صابرند). حضرت امام صادق (علیه السلام) ضمن روایتی در تفسیر این آیه فرموده‌اند: این آیه و این ابتلائات برای مومنان قبل از ظهور است.
جامعه مومنین در قبل از ظهور به انواع مختلف امتحان‌ها مبتلا می‌شوند تا قلوبشان برای تحمل و درک ولایت معصوم آمادگی لازم را کسب کند.»

آدرس کانال استاد میرباقری در ایتا: https://eitaa.com/mirbaqeri


پ.ن. این که ظهور، کی باشد را خدا می داند... اما به هر حال، راه خدا صبر می خواهد. و البته صبر هیچ تناقضی با مطالبه گر بودن ندارد و بلکه مطالبه گری هم نیازمند صبر است (صبر بر انجام تکلیف؛ نه تحمل ناشایست ها).


  • آسیابان

بسم الله



عکس بالا، عکسی است از روستای پدری ما. امامزاده و یکی از مدارس روستا (که به برکت مهاجرتها به شهر تعطیل شده) در تصویر پیدا هستند. درختی هم تقریبا در وسط تصویر دیده می شود و پشتش هم برهوت است! اینجایی که حالا اسمش را می گذارم برهوت، دو باغ سیب بود... تا همین چند سال قبل. باغ ها مال یکی از آشناها بودند و باغبانی شان با مرحوم پدربزرگم و خانواده اش بود. این دو باغ، آن قدر آباد بودند که وصفش سخت است... گاهی گوسفندها را می بردیم تا از سیب های ریخته شده بخورند. کف باغ آن قدر علف های سبز و سرحال بودند که بیا و ببین! عیدها که می رفتیم روستا، شاید از چغاله بادام های باغ ها نصیبمان می شد... خلاصه عالمی بود...

این درختی که حالا وسط تصویر پیداست، اگر درست یادم مانده باشد، حدود یک سال بعد از مرگ پدر بزرگم، یعنی عید سال 83، آتش گرفت. در خانه نشسته بودیم که خبر رسید درخت دارد می سوزد. با بی بی و برادر و پسر دایی ام رفتیم آنجا. رودخانه ـ که خدا رحمتش کند! ـ آن موقع ها آب خوبی داشت و نسبتاً نزدیک بود. تند و تند می دویدیم و با سطل از رودخانه آب می آوردیم و می ریختیم روی درخت تا خاموش شود. این ترس و احتمال ته دلمان بود که درخت، از بیخ و بن بسوزد و دود شود... خوب یادم نیست؛ ولی قاعدتاً آن موقع باید سیب ها و بادام های باغ، یا با شکوفه ها تزیین شده بودند یا کمی از شکوفه ها گذشته بود و برگ های سبز تازه شان نشان حیات داشت... هیچ به فکر مرگ آنها نبودیم...

حالا حدود 15 سال از آن وقت گذشته. آن سیب و بادام های شاداب دیگر نمانده اند؛ حتی هیزم هایش را هم برده اند! واقعاً برایم سخت است جای خالی شان را نگاه کنم؛ چه روزهای خوشی را در سایه ی سیب ها گذراندیم... اما آن درخت نیمه سوخته، هنوز پابرجاست...

این رسم، محدود به آن باغ و این درخت نیست... یادمان باشد با غوره ای سردی مان نکند و با مویزی گرمی مان! نه با دو روز خوش از جا در برویم و نه با دو روز سخت... نه سرمست باشیم و نه ناامید!


پ.ن. آخر دوره ی راهنمایی بود که به بعضی معلم ها گفتم برایم یادگاری بنویسند. معلم حرفه و فن برایم شعری نوشت که هنوز خوب به یاد دارمش (و جالب بود که معلم چه درسی، این شعر زیبا را نوشت!):

غره مشو که مَرکب مردان مرد را

در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند


نومید هم مباش که رندان جرعه نوش

ناگه به یک ترانه به مقصد رسیده اند...


شعر ظاهراً از "جامی" است.

  • آسیابان

بسم الله

ارتباطم با برخی پسرعمه ها، فراتر از یک پسر عمه و پسر دایی امروزی است؛ رفته است به سمت برادری. و با لهجه ی شیرازی خودمان گاهی همدیگر را "کاکو" صدا می زنیم. یکی از این پسر عمه ها چند ماه قبل پدر شد و هنوز نتوانسته بودم دخترکش را ببینم...
دعوت شده بودیم به شهرستانمان (بوانات، واقع در شمال شرقی فارس) برای عروسی یکی از اقوام. قصد رفتن به مراسم را نداشتم اما برای دیدن برخی اقوام و همراهی خانواده و احیاناً کمکی به پدر در رانندگی، همراهشان شدم. حدود پانزده کیلومتری روستای خودمان بودیم که مادرم که زودتر از ما رفته بودند، تلفنی به من گفتند اگر در روستا صدای گریه شنیدید نترسید؛ حال مشهدی قدمعلی خوب نیست. قطع که کردیم، به حضار در ماشین گفتم امشب که عروسی هستید، احتمالاً فردا صبح هم تشییع جنازه ایم! حدسم درست بود. به روستا که رسیدیم چهره های غمگین در خانه ی مرحوم قدمعلی می گفتند چه شده. این مرحوم، هم همسایه بود و هم قوم و خویش، و هم انسان شریفی که همین برای داغدار شدن در مرگش کافی بود. از قضا، از محارم عروس هم بود؛ اما دیگر وقت مناسبی برای لغو عروسی نبود... خیلی ها آن شب رفتند عروسی.
همان شب در روستامان، دخترک پسر عمه را هم دیدم. عده ای از آنهایی که برای عروسی آمده بودند هم همانجا ماندند و دو روز بعد در تشییع و ختم هم شرکت کردند...
جالب بود؛ یک سفر دو روزه، هم رنگی از تولد داشت، هم عروسی، و هم مرگ... به قول آذری ها "یالان دنیا"...

  • آسیابان

بسم الله


فرموده بود* به جای "الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین..." باید بگوییم "اللهم اجعلنا من المتمسکین...". در هر حال، چه از متمسکین به این ولایت هستید و چه از آرزومندان آن، این عید را تبریک می گویم.


در ذهن خودم آن "یک کلمه" ای را که در مطلب قبل جایش را خالی گذاشتم و برخی بزرگواران زحمت کشیدند و به طنز یا جد برای پر کردن آن جای خالی پیشنهادهایی دادند، "علی" بود... البته درباره ی این یک کلمه، باید توضیح واضحاتی هم داد. آن مولایی که ما ـ نمی گویم می شناسیم ـ در موردشان شنیده هایی داریم، راه شان همان راه نبی اکرم است و راه اولاد معصومشان نیز ادامه ی راه ایشان بوده. پس خرده نگیریم که پس راه سایر معصومین چه... در جامعه ی کبیره می خوانیم که "أنتم الصراط الأقوم" و می گوییم "من أتاکم نجی، و من لم یأتکم هلک". آیا جز این راهی هست؟

امروز ـ گمانم برای اولین بار ـ چند صفحه ای از زیارت امیرالمؤمنین در روز عید غدیر را خواندم که از حضرت هادی علیه السلام نقل شده. قسمتی از این زیارت را بسیار مناسب یافتم با این جای خالی:

أشهد أنّک المعنی بقول العزیز الرحیم "و أنّ هذا صراطی مستقیماً فاتّبعوه و لاتتّبعوا السبلَ فتفرّق بکم عن سبیله" ضلّ والله و أضلّ من اتبع سواک... (مفاتیح الجنان)


خدا این روسیاهِ سرگردان را که دم از راه بودن امیرالمؤمنین می زند و خود سرگرم بی راهه هاست، به راه راست برساند. برایش دعا کنید...


* این مضمون را از حضرت آقا دیده ام.


پ.ن یک. زینب، برادرزاده ی کوچکم است که تقریبا چهار سال دارد. گفت و گویی درباره مناسبت امروز با او داشتم:

- خب زینب، می دونی امروز عیدِ چی هست؟!

+ به نظر شما چی هست؟!!

- عید غدیر...

+ آفرریین!

(این هم یک مدل از زیر جواب دادن در رفتن است دیگر...)


پ.ن دو. غزل زیر را قبلاً هم همین جا گذاشته بودم. حالا که دیگر کم تر حال و هوا و ذوق و حوصله ی شعر مانده، به قدیم ها متوسل می شوم (بیت آخر، با پیشنهادی که قبلاً آقا سیدمصطفای موسوی دادند تغییر اندکی کرده):


خوشا کسی که در این عمر، در پناه شماست

میان این همه بی راهه، سر به راه شماست

 

جهان چه هست؟ مسیری به سمت حضرت دوست

چراغ راه خداوند، روی ماه شماست

 

برای خال رخ کهکشان ما ـ کعبه،

چه افتخار بزرگی! که زادگاه شماست...

 

شکوه عدل شما بر زمین گران آمد

قیامت است ـ علی جان! ـ که دادگاه شماست (1)

 

شما و عدل و سخا، ما و بیم و امید

خوشا کسی که در آن روز، در پناه شماست

 

نگاه این همه درمانده سمت دست شما

امید این همه مظلوم بر نگاه شماست


....


کنون که عبد شمایند ابوذر و سلمان

سلام ما به محمد، که پادشاه شماست... (2)



1. این مصرع اشاره ای هست به مضمونی که در زیارت جامعه ی کبیره آمده؛ که حساب خلق، با اهل بیت است.

2. اشاره ای ست به روایتی از امام علی که فرموده اند: انما انا عبد من عبید محمد... یعنی من تنها بنده ای از بندگان محمدم...
  • آسیابان

بسم الله


در جهان یک راه هست و آن ......... است.


پ.ن. نظرات بزرگواران را خواهم دید و نظر خودم را چند روز دیگر خواهم نوشت؛ ان شاء الله.

  • آسیابان