آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۵۸ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله


سلام. این جا، یعنی شیراز، بعد از مدت ها شاهد بارش دل چسب باران است... به همین بهانه، چند رباعی بارانی که در چند سال اخیر سروده شده را می گذارم...


یک.

سوغاتی ای از عالم بالا باران

لبخند خدا به روی دنیا باران!

چون اشک به گونه ی هوای پاییز

لبخند لب بهار فردا باران


دو.

آن چشمه و آن جوی روان خشک شده ­ست

مانند کویر، دشت­مان خشک شده­ ست

باران! تو به پیر باغ­بان لطفی کن

چشمان ترش به آسمان خشک شده­ ست


سه.

لبخند خدا به روی مایی باران!

ای کاش همین طور بیایی باران!

مانند اذان، حال عجیبی داری

موسیقی دل چسب خدایی باران...


چهار.

(به قطرات آسمانی باران)

آیات شریفِ سوره­ ی بارانید

در گوشِ زمین، از آسمان می­ خوانید

او خواسته تا رابطه از سر گیریم

گویا سفرای حضرت رحمانید


پ.ن. خدایا شکرت...

یا علی

  • آسیابان

بسم الله


خدا قوت به همه ی کسانی که دیروز برای این که در گوشی شان، عکسی از آتش سوزی پلاسکو داشته باشند و آن را با افتخار بگذارند عکس پروفایل شبکه های اجتماعی شان، نگذاشتند ماشین های امدادی به راحتی به محل حادثه برسند... و بعد هم احتمالا بساط #من-آتش-نشانم راه می اندازند!


پ.ن یک. واقعا این تب سلفی گرفتن، جای یک تحلیل عمیق دارد... مدت ها قبل مطلبی بسیار خواندنی خواندم از آقای یامین پور در این مورد؛ اگر پیدایش کردید بخوانید حتما. وقتی "من" مهم شود، خیلی چیزها از اهمیت می افتند... آن قدر که اشکال ندارد برای عکس گرفتن "من"، پدر یک دختر سه ساله زنده زند بسوزد! آن قدر که حتا فرد به این دوگانه "فکر" هم نمی کند... و گویی تنها کاری که باید بکند این است که عکس خود را در این حادثه ثبت کند؛ همین.

پ.ن دو. چه تلخ بود و هست حال رفقایی که دارند آوارها را می شکافند تا ببینند چه از رفقایشان باقی مانده؛ چه تلخ است حال همسران و فرزندان و پدر و مادرهای آتش نشان های گرفتار؛ و چه خوب است فیش حقوقی این "مرد" ها منشتر شود...

  • آسیابان

بسم الله

امروز بیا و سر به سجاده گذار
چون ابر ـ به یاد روز باران ـ تو ببار

ما منتظر هواشناسان هستیم
ای دشت! خودت نماز باران بگزار...

پ.ن به یاد قدیمی هایی که مثل ما اسیر بت علم مدرن نبودند... و وقتی می دیدند خشک سالی جدی ست، برخلاف ما که چشم مان به پیش بینی این سازمان و آن سایت است، راه می افتادند و نماز باران را با آدابش می خواندند... و آن قدر مطمئن بودند که با خودشان چتر هم می بردند...

  • آسیابان

بسم الله

در دفتر حیات بشر، کس نخوانده است
جز داستان مرگ حدیث مسلمی...

پ.ن یک. شاید بتوان گفت تنها اتفاق قطعی زندگی، تمام شدنش است! پارادوکس جالبی است...
پ.ن دو. نه در این فضای حساس و احساسی، بلکه در جای خود، بررسی تفکرات و گرایش های مرحوم هاشمی بسیار مهم است.
پ.ن سه. یادم هست زمانی این نکته را از شهید بهشتی خواندم که نباید در مورد افراد قضاوت کرد؛ اما باید موضع داشت (مضمونی نزدیک به این). در مورد آقای هاشمی هم قطعا ما نه توان قضاوت داریم و نه وظیفه؛ و حتا شاید حق هم نداشته باشیم! اما این منافی تحلیل تفکرات ایشان، و تعیین نسبت خودمان با آن ها نیست...

پ.ن چهار. ناگهان بانگ برآمد... دیروز این موقع کسی احتمال می داد این اتفاق بیافتد؟ و خدا می داند تا فردا این موقع چند نفر دیگر (که کسی فکرش را نمی کند) به راهی رفته باشند که آقای هاشمی رفت... و هیچ تضمینی را سراغ نداریم که من و شما هم جزء این افراد نباشیم...


والسلام

  • آسیابان

بسم الله


فراغتی

و

کتابی

و

گوشه ی چمنی...


حافظ


پ.ن. جالب است در ایام امتحانات که سر و کارت با کتاب های درسی ات زیاد می شود، گاهی ـ مثلاً وقتی کنار قفسه های کتابخانه می ایستی ـ دلت لک می زند برای این که یک کتاب را برداری و نه به خاطر امتحان، بلکه برای لذتش بخوانی...

  • آسیابان

بسم الله


توقع زیادی شاید باشد از برخی مقامات غیر مسئول، که یک شب بروند گوشه گوشه های شهر، ببینند در آن چه می گذرد...

ببینند از پیرزن هفتاد ساله تا دخترک های پنج شش ساله دست فروشی می کنند...

شاید کاری که آن ها در ویلاهایشان دارند، مهم تر از این باشد که عده ای در سرمای استخوان سوز، در قبر می خوابند...

اما روزگار هست و چرخش هایش...

که می داند چه می شود؟ که می داند...

شاید آن ها تا آخرین شب زندگی شان در پر قو بخوابند، ولی چند شب بعد از آن، طبق آن چه متداول است به قبرستان خوابی کشیده می شوند... آن جا دیگر آن ها مقام نیستند؛ مسئولند... کسی هم که می پرسد خداست... و وای از آن شب... شبی که فکر می کنم یک دقیقه اش، بسیار سخت تر می گذرد از همه ی شب هایی که کودکی در سرمای قبرستان خواب نرفت...


پ.ن. چند روزی است خبر قبرستان خوابی برخی افراد، سر و صدا کرده... عده ای به بهانه ی آن به دولت حمله می کنند؛ عده ای لابد این را هم از ارثیه های دولت قبل می دانند؛ عده ای می گویند نتیجه ی تفکرات لیبرالی دولت های قبل تر است؛ عده ای به انقلاب حمله می کنند... یک نفر هم در آمده و در مورد برخی از قبرستان خواب ها گفته این ها معتادان متهاجر هستند... و کاش یک نفر پرسیده باشد این ها اول معتاد شدند بعد به فقر کشیده شدند؛ یا اول فقیر شدند و بعد به اعتیاد هم گرفتار شدند؟ و اگر دومی ست، تقصیر و قصورش بر عهده ی کیست؟

من دوست ندارم وسط دعوا نرخ تعیین کنم و از آب گل آلود ماهی بگیرم... نمی خواهم وسط این فضای احساسی، علیه جریان سیاسی ای که قبولش ندارم موضع بگیرم... به نظرم تحلیل درست، داده ی درست و کامل، و البته انصاف می خواهد...


آسیاب در تلگرام:

https://telegram.me/asiaban57

  • آسیابان

بسم الله



به کام بودن روزگار، مثل پاک بودن هوای تهران است...

در هوای تهران
شاید بتوان ـ بعد از مدت ها ـ چند نفس عمیق کشید

ولی به زودی روزهایی هم می رسد که چشم و نفس ات را بسوزاند آلودگی اش...

نه به اقبال دهر اعتماد است و نه به پاکی گه گاهی هوای تهران!

پ.ن. فرمود: الدهرُ یومان؛ یومٌ لکَ و یومٌ علیکَ...

  • آسیابان

بسم الله


سلام

بگذریم که عکس و جمله ای که بالای اش نوشته چه قدر به هم مربوط است، ولی هر دو خیلی جالب و مهم اند...


  • آسیابان

بسم الله



یک.

شکر خدا، در این چند ماه که در خواب گاه هستم، چند دقیقه ای بیش تر تلوزیون ندیده ام؛ آن هم توفیق اجباری بود به قول بعضی... اتاق مان را سم پاشی کرده بودیم و پناه برده بودم به اتاق تلوزیون... اهل این هم نیستم که بنشینم و برنامه ها را دانلود کنم و ببینم. حیف وقتی که پای خیلی از برنامه ها تلف شود...

اما دیشب "بدون تعارف" ی را دانلود کردم که کمی در موردش خوانده بودم. یکی از وزرای دولت مهمان برنامه بود. بین سؤال ها از جناب وزیر در مورد حقوق اش پرسید. چیزی که گفت مجموعاً نُه میلیونی می شد تقریباً؛ با کم و زیادش. خب؛ شاید این چندان عجیب نباشد ـ البته با کمال تأسف!

جالب این جا بود که خبرنگار پرسید زندگی می چرخد؟ و جناب وزیر با پس زمینه ای از لبخند گفت قناعت می کنیم!

دو.

امروز قبل از این که بیایم خواب گاه، رفتم نانوایی و یک نان سنگک خریدم. قدم زنان آمدم سمت خوابگاه. خواستم بیایم داخل دیدم خانم نسبتاً مسنی دارد چیزی می گوید؛ کلاه روی سرم بود و خوب متوجه نشدم... نگاه کردم و پرسیدم که چه می گویید؟ دیدم می پرسد جوراب نمی خواهی؟!

می روم نزدیک؛ به چهره ی شکسته اش می خورد شصت سالی داشته باشد. می گویم چند مادر؟ می گوید چهار تومان. می گویم یکی بده لطفاً. می پرسد چه رنگی؟ می گویم اگر می شود ببینم رنگ ها را... از زیر چادرش پلاستیکی در می آورد و نشانم می دهد. می گویم مشکی... می پرسد چرا مشکی؟ می گویم کثیفی را دیرتر نشان می دهد...

چشمم می افتد به نانی که چند دقیقه قبل خریده ام. می گویم مادر جان نان تازه میل دارید؟ می گوید امروز روزه گرفته ام... و من له می شوم... می گویم مادر! برای من هم دعا کنید... و باقی مانده ام را به اتاق می رسانم!

نمی دانم! شاید پولی که این مادر شریف از جوراب فروختن در می آورد، کفاف نمی دهد که سه وعده غذا بخورد... مادر قانع و محجوبم! روزه ات قبول...

 

پ.ن یک. قربان دل "روشن"ات بروم مادر که حتا انگار دلت نمی خواهد من جورابم هم "سیاه" باشد...

پ.ن دو. صرفاً در مورد این مطلب نمی گویم؛ از نمایش نظرهایی که حس کنم در آن به فرد یا افرادی اتهامی زده یا اهانتی شده، یا سخن ناروای دیگری گفته شده، معذورم. خواه با آن فرد و افراد خط و ربطم یکی باشد و خواه نه.


کانال آسیاب در تلگرام

@asiaban57


یا علی

  • آسیابان

بسم الله


حدیث آدمی و چرخِ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین...


حکیم قیصر امین پور


پ.ن. خوشا پریدنِ با این شکسته بالی ها... (باز هم حکیم قیصر امین پور).


زمانه بر سر جنگ است؛

یا علی مددی

  • آسیابان