آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۳۸ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله


ترسم که به جایی نرسم این رمَضان هم

بسیار به عمرم رمَضان آمده رفته...


محمدمهدی سیار
کتاب رودخوانی (نشر شهرستان ادب)


پ.ن. دهه ی اول شعبان بود. امام جماعت مسجد خوابگاه، معمولاً در قنوت هایش این دعا را ـ که در روایات رسیده ـ می خواند که «اللهم إن لم تگن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان، فاغفر لنا فی ما بقی منه». شاید پیش خودم می گفتم هنوز این همه مانده تا شعبان بگذرد... اما گذشت و خیلی سریع. گمانم بردش را آن ها کردند که از همان ابتدا یادشان بود وقت کمی دارند... ماه رمضان هم می گذرد. کاش یادمان باشد وقت کمی داریم... حتا اگر تا آخرش زنده باشیم!

  • آسیابان
بسم الله

نوجوان های محله با جنگ خروس های هرمز سرگرم می شوند؛ البته نه همه شان. بزرگترها هم یک دست نیستند. بعضی ـ که بی حق هم نیستند ـ هنوز هرمز را همان می دانند که بود؛ می گویند فقط کرک و پرش ریخته. اینها خوش ندارند بچه هاشان دور هرمز جمع شوند. بعضی ها هم سرشان گرم کار و زندگی خودشان است و انگار نمی خواهند هرمز را ـ چه خوب و چه بد ـ به حساب آورند. برای اینها خیلی فرقی ندارد بچه هاشان فوتبال بازی کنند یا دور هرمز جمع شوند.

من از بچگی از هرمز خوشم نمی آمد؛ درست هم نمی دانم چرا. شاید برای اینکه هر وقت با مادرم از کوچه ای رد می شدیم و مادر می دید هرمز و چند نوچه اش سر آن کوچه نشسته اند و زنجیر می چرخانند و تخمک می شکنند و بلند بلند می خندند، دستم را آرام فشار می داد و با اضطراب می گفت از کوچه بالایی برویم. آن موقعها هنوز ماجرای زخم خوردن بابا از هرمز را نمی دانستم. و البته بقیه ی ماجرا را. عقل رَس تر که شدم کم کم فهمیدم چیزهایی بوده که بی خبرم. دلم نمی آمد از مادر یا حتی پدر بپرسم. خدا رحمت کند بی بی را؛ او برایم تعریف کرد. گفت آن موقع که هرمز مست، راه مادرتان راگرفت و پدرتان رسید و زخم خورد، مادرت هفت ماهه باردار بود. هنوز هیچ کدام از شما را نداشت. مادرت قبل از رسیدن مردش چند جیغ زده بود و رنگش پریده بود؛ شده بود مثل این دیوار. پدرت که یقه ی هرمز را چسبید، مادرت فرار کرد و خودش را رساند در خانه. زن های همسایه دورش را گرفته بودند و تف و لعن هرمز می کردند. هرمز که پای پدرتان را زد، اهل محل ریختند و جدایشان کردند. خون از پایین شلوار بابایت شُر کرده بود کف کوچه. جیغ آخر را وقتی مادرت زد که دید مردش روی زمین افتاده و رد خون از زیر بدنش می رود سمت جوی وسط کوچه. جیغ را زد و از حال رفت. زن ها مادرت و مردها پدرت را رساندند به ماشین حاج مرتضی که بروند بیمارستان... پای پدرت را که می بینی؛ مادرت هم... حیف! باید یک خواهر بزرگتر از خودت هم داشتی.

بی بی این را برای من گفت. این هم مثل بغضی همیشگی توی گلویم ماند. بغضی که نشکست و کسی اشکش را ندید... وقتی بی بی این را برایم تعریف کرد، سپهر دوازده سال بیش تر نداشت؛ سینا هم شش ساله بود. سمیه هم که دل شنیدن اینها را نداشت. این شد که بی بی وقتی این را برایم تعریف کرد که برادرها و خواهرم نبودند... من هم هنوز نمی دانم باید اینها را برایشان بگویم یا نه.

ادامه دارد.

  • آسیابان

بسم الله


عزیزی مطلبی در نقد فیلتر شدن تلگرام نوشته بود؛ شاید با محوریت خواص جریان آزاد اطلاعات. در گروهی مشترک، نقدی بر آن نوشتم و او نوشته ام را در کانال خودش منتشر کرد (البته این به معنی پذیرشش نبود). شاید بد نباشد که اینجا هم گذاشته شود:


"جریان آزاد اطلاعات" عنوانی است که امروزه حتما زیاد طرفدار دارد و به کار قانع کردن می آید. ولی شاید بشود در موردش تردید داشت. این اطلاعاتی که با تلگرام و... به راحتی و وسعت منتشر می شود، هم راست را شامل می شود و هم دروغ را؛ هم بازی کردن با آبروی این و آن را. هم به شفافیت کمک می کند و هم از طرف دیگری باعث زیاد شدن دروغ و شایعه و پنهان شدن حقیقت است و در نتیجه کم شدن شفافیت. به قول سعدی "نبینی که هر جا بلند است گرد/ نبیند نظر، گرچه بیناست مرد". نمی خواهم بگویم این آشفته شدن فضا و سخت شدن دیدن واقعیت، تنها اثری است که تلگرام دارد و تلگرام اثری در دیده شدن واقعیتهای پنهان ندارد؛ ولی فکر می کنم باید سر جمع حساب کرد (که حتما شما هم حساب کرده ای و در نتیجه با هم اختلاف داریم). رسانه اگر به صورت منحصر در اختیار مسئولان غیر عادل باشد حتما بد است؛ ولی چه قدر درست است ما رسانه مان را در اختیار افرادی بگذاریم که در اعلام دشمنی شان با ما پرده پوشی کامل هم نمی کنند؟
می شد به تلگرام برای رفع عیوب دل بست؛ ولی عملا چه اتفاقی افتاد؟ چه قدر عیبها کم شدند و چه قدر اعصاب مردم ـ در بسیاری موارد با دروغ و کم و زیاد کردن ـ  و اقتصاد مملکت به هم ریخت؟

این روزها خیلی سر و صدا شد که پلیس زنی در گشت ارشاد، دختری را زده. من نمی دانم ماجرا چه بوده و هیچ دفاعی هم از این پلیس نمی کنم. این خبر باعث حجم جدیدی از حمله ها به پلیس و گشت ارشاد و حجاب شد. ولی شاید یک درصد این خبر به این پرداخته نشد که گمانم در همان استان خراسان، فردی همسر و سه نفر از اقوامش را کشته و وقتی پلیس برای دستگیری اش می رود، یکی از نیروهای پلیس را هم شهید می کند. اگر در تلگرام و... به این دو، متناسب با بزرگی شان پرداخته می شد خوب بود؛ ولی عملا چه می شود؟

یک کتک زدن پلیس ایران چه قدر سر و صدا می کند و ذهن چند میلیون آدم را مشغول می کند! اما چند نفر آنها خبر دارند ح. (به احتمال بسیار زیاد) بر اثر کتکی که به جرم پوشیدن لباس روحانیت در تهران خورد، دیسک کمرش پاره شده و عصبهایش هم تا حدی از بین رفته و خرج عملش حدود 15 میلیون تومان است...

یقین ندارم؛ ولی فکر می کنم پیام رسان های داخلی هم تا حد زیادی بتوانند در نشان دادن ایرادها ـ برای رفع شان ـ کمک کنند. تقریبا اطمینان دارم که کنترل شدید بر این پیام رسان ها نه ممکن است و نه عاقلانه.

حرف آخر هم اینکه به نظرم امروز بیشتر از اینکه مشکل، در خبر نداشتن مردم از ایرادها باشد در جای دیگری است. فضای تلگرام (در عین حال که خوبی هم دارد) به ابزاری برای پمپاژ ناامیدی و دروغ و شایعه تبدیل شده و اگر این اتفاق را در تناسب با جنگ تمام عیاری که علیه ایران وجود دارد ببینیم شاید فیلتر شدنش را در مجموع درست بدانیم. بعید می دانم افرادی که هیچ کداممان در دشمنی شان تردید نداریم، از آزاد بودن تلگرام در ایران ناراحت باشند؛ گرچه حتما می کوشند از فیلتر شدنش هم بهره ی خودشان را ببرند.

  • آسیابان

بسم الله

خبر سنگین بود: مرتضوی گم شده! فردی که از سال ها قبل اسمش بر سر زبان ها افتاده بود و برای پرونده ی کهریزک و تأمین اجتماعی متهم بود، بعد از نهایی شدن حکمش غیبش زده بود. اگر فردی معمولی بود، کار راحت تر بود؛ مسأله این است که او مدتی قاضی بوده و دادستان تهران هم شده بود و بی گمان در قوه ی قضاییه با بسیاری کسان سلام و علیک و رابطه ی فراتر از سلام و علیک داشته.

این طور بود که تحلیل ها شروع شد... چند شب قبل داخل صف نانوایی بودم و بالأخره به نتیجه رسیدم ارزشش را ندارد نیم ساعت خزعبلات جلویی ها را بشنوم برای گرفتن نان. حیف از اعصاب و این معده که شاید دلش نمی آید اعصاب به هم بریزد و او مثل آدم کارش را بکند! صف را رها کردم و رفتم. طرف با اطمینانی که گویا می خواست بگوید الآن شب است، می گفت که بعله؛ چنان است و چنین است و فراری اش داده اند و از خودشان بوده و معلوم است که کاری به او ندارند و الخ. و آن دیگری هم پا را فراتر می گذاشت و پیش می رفت. در چنین فضاهایی اگر شما بگویید از کجا می دانید، اگر آن قدر سؤال و خودتان را جدی بگیرند که بخواهند جوابی بدهند، معمولاً نگاه عاقل اندر سفیهی به تو می اندازند و ادله ی محکمه پسندشان را ارائه می دهند! در همین حد که "معلوم است" و "چشمت را باز کن جوان" و "واقعیت را ببین" و "اولی اش نیست" و... و اگر تو بگویی این ها که دلیل نشد که هیچ؛ لابد جیره خواری و از "خودشان"!

امروز خبر رسید مرتضوی دستگیر شده. نمی دانم فردی که آن شب در نانوایی با آن اطمینان حرف می زد ـ که قطعاً یکی از بسیاران بود ـ چه قدر از وجدان بهره دارد که لااقل پیش خودش کمی شرمنده بشود. اما تقریباً یقین دارم این اتفاق و امثالش، هیچ تغییری در قضاوت ها و موضع گیری ها و سطح تحلیل های او و امثالش ندارد... کاش کمی با تقوا تر بودیم.


لینک و آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/asiab57

  • آسیابان

بسم الله

نقی معمولی و خانواده و همراهانش در سوریه سرگردانند و سوار بر نفربری به سوی لاذقیه می روند. رادیویی در نفربر می یابند. روشنش می کنند و موجش را می چرخانند تا می رسد به جایی که دارد آهنگی شاد و مناسب برای گرم شدن مجلس پخش می کند! نقی ـ که اتفاقاً گاهی خیلی هم رگ غیرتش بیرون می جهد ـ می گوید همین را نگه دارید و خواهرزاده اش می ایستد و روبروی دختران نوجوان نقی و زن او می رقصد و آنها هم دست می زنند. زن نقی هم به بهتاش دست فرمان می دهد و او هم شیوه های مختلف رقص را اجرا می کند... نقی با غیرت هم می خندد و دست می زند! خدا را شکر که عناصر داعش می رسند و کار به جاهای باریکتر نمی رسد!

سر و کله ی داعشی ها که پیدا می شود، مجلس رقص تمام می شود و مجلس ذکر شروع می شود! این یا خدا می گوید و او یا ابالفضل. مادر بهتاش که تا چند لحظه قبل با دست زدن و خندیدن پسرش را تشویق می کرد، نذر می کند که اگر به علی آباد برگشت سفره ی ابالفضل بدهد. خدا خدا ها و یا ابالفضل ها ظاهراً جواب می دهند و این جمع که در چند ثانیه از مجلس رقص به مجلس ذکر رسیده بودند، دوباره خطر را بیخ گوششان نمی بینند و احساس نیازی هم به خدا و ابالفضل نمی کنند...

این نوشته فقط به پنج دقیقه از این تلوزیون پر از مزخرف کار ندارد. حرف این است که جای خدا و دین در زندگی ما کجاست؟ آیا نقش خدا و پیر و پیغمبر همین است که وقتی بر جانمان ـ که هزارانش قدر ثانیه ای از حیات آنها ارزش ندارد ـ به خطر افتاد نذرشان کنیم؟ و وقتی می خواهیم خوش باشیم حاضر نباشیم بشنویم که آنها چه گفته اند و چه خوشی ای را می پسندند و چه خوشی ای را نه؟

پ.ن. چه راست گفت آن استاد عزیزمان که می گفت خدای شما "خادم" است، حال آنکه باید "مخدوم" باشد؛ این دین تان را باید در کوزه گذاشت و آبش را خورد!

  • آسیابان

بسم الله

لابد نشانه ی روشنفکری است و کلاس دارد که فردی بگوید من نه در بند «اصولگرایی» هستم و نه «اصلاح طلبی»/ از رأی به روحانی و تبلیغ لیست امید پشیمان نیستم ولی می دانم که اصلاح طلبی هم دیگر آش دهان سوزی نیست/... و بعد از همه ی اینها بگوید «من سمت مردم هستم و حرف همان است که مردم بگویند».
این حرفها کلاس دارد و لابد خوب هم لایک می گیرد و طرفدار جمع می کند. این نوشته هم نه در پی داوری بین اصولگرایی و اصلاح طلبی است و نه می خواهد بگوید حتماً باید طرفدار یکی از این دو بود و پای آن ماند.
حرف این است که وظیفه ی اهل تفکر و خواص، پیروی از مردم نیست؛ بلکه دستگیری از مردم است. هیچ دلیلی به نظر نمی رسد که هر چه در میان مردم پر طرفدارتر باشد، درست تر باشد. هنر این است که انسان و به ویژه خواص و مدعیان جامعه، سمت "حق" باشند و دیگران را هم به آن سمت ببرند...
اگر این معیار که برخی ها با پُز روشنفکری آن را مطرح می کنند درست باشد، باید در عاشورا به کدام سمت مایل شد؟ سمتی که مردانش کم از صد نفر هستند یا سمتی که شمارشان را تا صدهزار نیز نوشته اند؟

پ.ن یک. این نوشته به معنی بی اعتنایی و تحقیر مردم ـ که خودم هم جزء شان هستم ـ نیست. بحث بر سر معیار جهتگیری هاست.
پ.ن دو. عضو حزب باد بودن تا مدتی قبل فحش بود! حالا گویا نیست...

  • آسیابان

بسم الله

یک. اگر درست یادم باشد، نوروز 82 بود. آن سالها نوروز مصادف بود با ماه محرم و صفر. چند ماه بود که پدربزرگ به رحمت خدا رفته بود و شاید در همین چند ماه، بی بی خیلی بزرگتر شده بود و دیگر "بزرگ" خانه بود... ایام تعطیلات نوروز را رفتم روستایمان. حرمت محرم آن قدر بود که نوروز را از "عید" بودن در آورد. قرار بود روز اول فروردین را برویم سر خاک پدربزرگ. بی بی گفت وقتی با آشناها روبرو می شوید نگویید "عیدتان مبارک"؛ بگویید "سال نو مبارک" یا "سال خوبی داشته باشید"... آن سال، خیلی ها با پیراهن مشکی سال را نو کردند.

دو. یا حضرت هادی، ما شاگردهای خوبی نبودیم و نیستیم؛ اما در "جامعه ی کبیره" ی شما آموخته ایم که "روح و نور و طینت" شما، همان روح و نور و طینت سیدالشهداء است. آموخته ایم که باید همان "تولایی" به شما را داشته باشیم که به امیرالمؤمنین داریم. (أنّ أرواحکم و نورکم و طینتکم واحدة، طابت و طهرت، بعضها من بعض... أمنتُ بکم، و تولّیتُ آخرکم بما تولّیتُ اوّلَکم).

سه. امسال هم روز اول فروردین برای ما "عید" نیست عاشورای امام هادی است... اول فروردین امسال، روز اول سال است؛ همین.

  • آسیابان

بسم الله

به بهانه ی روز مادر

یک. بی بی ـ که خدا بیامرزدش ـ هشت فرزند داشته؛ یکی شان در کودکی بیمار می شود و نمی ماند و هفت فرزند دیگر بی بی، هنوز هستند. پدر بزرگم سالها پیش به رحمت خدا رفته؛ طوری که عمویم که حالا بالای پنجاه سال دارد و یکی دو سال است بازنشسته شده، تنها تصویری مبهم از پدرش در ذهن دارد. بی بی بوده و چند بچه، در روستایی با امکانات ابتدایی در بوانات فارس، بدون دارایی خاصی... اما بی بی ـ در حدی که توانسته بود ـ چنان به بچه هایش رسیده که هنوز بعد از پنجاه ـ شصت سال از آن یاد می کنند... بی بی تلاش کرده بود یتیمانش تنهای غم جای خالی پدر را داشته باشند؛ و حس نکنند با رفتن پدر، چیزهای دیگری هم از زندگی شان رفته... فاصله ی روستای ما تا مرکز شهرستان حدود 15 کیلومتر است. خدا می داند بی بی چند بار کودکان مریضش را در این فاصله بغل گرفته بود و با پای پیاده آنها را به پزشک رسانده بود...

دو. مدیر مهدکودکی در بالاشهر شیراز بود. تعریف کرده بود که یکی از بچه ها تب شدید گرفته بود. گمانم بعد از پاسکاری پدر و مادر به هم، بالأخره مادرش به مهدکودک سر می زند و حال بد کودکش را می بیند. اما در چند لحظه غفلت مسئولین مهدکودک، مادر غیب می شود و طفلکِ تب کرده می ماند در مهدکودک! نمی دانم؛ شاید مادر رفته بود که به باشگاهش برسد!

سه. بی بی تا نود سالگی سر پا بود. در این حدود 40 سالی که بی بی شیراز بود، شاید کم تر روزی شد که حداقل دو تا از فرزندهایش را، یا یک فرزند و چند نوه اش را نبیند. گاهی رقابتی بود که بی بی خانه ی کدام فرزند باشد... این پنج ـ شش سال آخر که برای بی بی خانه ای خریدند، هر شب یکی از پسرهایش (و گاهی نوه های ذکور) و حداقل یکی از دخترهای بی بی پیش او بودند. دو سال آخری هم که بی بی زمینگیر شد، بچه هایش (با وجود اینکه تقریبا همه شان مشغله های خودشان را داشتند) چنان به او رسیدگی می کردند که برای غریبه ها تحسین برانگیز و عجیب بود. اما شاید در دل همه ی بچه های بی بی، یک چیز بود: اینها جبران مادری ها و خوبی های او نمی شود... بی بی مدتی در ICU بستری بود و ملاقات هم نداشت؛ اما گاهی شاید 20 نفر از آشناها، در تمام مدت ملاقات توی راهروی بیمارستان می نشستند... برای برخی عجیب بود که این همه آدم، ظهر ماه رمضان آمده اند اینجا برای پیرزنی 90 ساله که ملاقات هم ندارد! اما برای خودمان عجیب نبود... روزی که بی بی را دفن می کردیم، بعضی مردهای بزرگ بلند بلند گریه می کردند... #مادر فامیل رفته بود...

چهار. گمانم نسلی که مادرشان در تب آنها را در مهدکودک رها می کند، مادرشان را در افسردگی و سرطان و... پیری، در خانه ی سالمندان رها کند! این به آن در...

اگر مادر یا پدر هستید، یادتان باشد که گندم از گندم بروید...

  • آسیابان

بسم الله

فکر می کنم افرادی با نیات مختلف پیگیر حضور زنان در ورزشگاه ها هستند. برخی از فهم زیادشان است (البته منظور از فهم زیاد این است که می دانند برای رسیدن به هدفشان باید چه چیزی را تبدیل به مطالبه ی قشری پر سر و صدا ـ ولو کم تعداد ـ کنند؛ هرچند آن هدف کاملاً نامقدس باشد)؛ عده ای از سادگی شان؛ عده ای از عیش جویی و بی بند و باری شان؛ و...

کاری به این ندارم. مسأله این است که مثلاً پای فیفا به این قضیه باز شود ـ که شده ـ و این قانون ما را نقض قواعد فیفا بداند ـ که دانسته. دنیا هم که ـ جان عمه شان ـ دنیای عقل جمعی است. لابد عقلای فیفا می نشینند و تصمیم می گیرند و مثلاً ایران را در صورت اصرار بر این قانون، از فلان میزبانی یا فلان مسابقات محروم می کنند. شبیه کاری که مثلاً فیلا شاید در ماجرای بازی نکردن کشتی گیران ما با نمایندگان رژیم کودک کش انجام دهد. اگر اینها پیش بیاید چه می شود؟ احتمالاً یک موج رسانه ای و پویش در فضای مجازی رخ می دهد که این قانون نوشته و آن قانون نانوشته برای چه؟ فلان مسئول هم چهارتا کلمه ی قصار سر هم می کند که بعله... با این ماجراها حداقل گروه اولی که گفتم به هدفش می رسد و شاید سایر گروه ها هم برسند یا نرسند. این هم مسأله ی من نیست...

مسأله این است که تا کجا می شود در ساختار دنیای جدید غرق شد؟ اگر چند سال دیگر کمیته ی جهانی المپیک قانون گذاشت که هر کشوری نگذارد ورزشکاران مرد و زنش در همه ی رشته ها در مسابقات انتخابی شرکت کنند، نمی تواند در هیچ رشته ای در المپیک حاضر شود ما چه می کنیم؟ و این را هم اضافه کرد که همه باید با لباس های مصوب در مسابقات باشند... (یادمان باشد رشته ی شنا هم داریم!).

خدا رحمت کند پوریای ولی را که در ظاهر برای دل پیرزنی و مشکل رقیبش و در اصل برای بندگی حق و شکست نفس، کشتی را رها کرد و رفت که رفت. ما چیزی را داریم که برایش حاضر باشیم کشتی و فوتبال را بگذاریم و بگذریم؟ واقعاً چیزی داریم؟

همین بحث را در غیر از ورزش هم می شود مطرح کرد... حدّ یقف این قضایا کجاست؟

پ.ن. فقها از یک آیه ی "لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا" چه برداشت ها که نکرده اند. حتی برخی گفته اند مسلمان نباید اجیر کافر شود (تقریباً معادل مفهوم کارگر امروزی). یعنی در این حد تسلط کافر بر مسلمان نیز مردود است. و حالا برای ورزش و سیاست و اقتصاد ما، در کجا تصمیم گرفته می شود؟

  • آسیابان

بسم الله

إنّما بَدءُ وقوعِ الفِتَنِ أهواءٌ تُتَّبَعُ و آراءٌ تُبتَدَعَ؛ یُخالَفُ فیها کتابُ اللهِ، و یَتَوَلَّی علیها رجالٌ رجالاً علی غَیرِ دینِ اللهِ. فَلو أنَّ الباطلَ خَلَصَ مِن مِزاجِ الحَقِّ لَم یَخفَ عَلی المُرتادینَ؛ وَ لَو أنَّ الحقَّ خَلَصَ مِن لَبسِ الباطلِ، انقَطَعَت عنه ألسُنُ المُعاندینَ. وَ لکِن یُوخَذُ مِن هذا ضِغثٌ و مِن هذا ضِغثٌ، فیُمزَجان! فَهنالِکَ یَستَولی الشیطانُ عَلی اولیائِه و ینجو « الذینَ سَبَقَت لَهُم مِن اللهِ الحُسنی »

به راستی آغاز #فتنه ها، هوا هایی است که تبعیت می شوند و نظراتی که به بدعت، گذارده می شوند. در این نظرات با کتاب خدا مخالفت می شود و بر اساس آنها، گروهی از مردمان گروهی را ـ بر مبنایی غیر دینی ـ ولیّ خود می گیرند. پس اگر #باطل ممزوجی از #حق با خود نداشت، بر جویندگان پوشیده نمی ماند؛ و اگر حق دچار ترکیب با باطل نبود، زبان اهل عناد از ـ خرده گیری به ـ آن بریده می شد. اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل گرفته و ترکیب می شوند. اینجاست که شیطان بر دوستان و پیروان خود استیلا می یابد و آنانی نجات می یابند که از مشمول نیکی خدا بوده اند...

(خطبه ی 50 نهج البلاغه. ترجمه ی آزاد؛ با نظر به ترجمه ی مرحوم محمد دشتی)

پ.ن. خیلی وقتها چیزی که "حق" است، در عمل و با توجه به اقتضائات وجود خارجی و عینی، دچار آمیختگی با "باطل" می شود. باید به خدا پناه برد که مبادا در چنین جاهایی چشممان به باطلهای عارضی خیره شود و حق بودن اصل را هم منکر شویم... حکایت باطل هم همین است. شاید هیچ باطلی نباشد که آذین هایی از حق به خود نبسته باشد. اگر فقط حق های عارضیِ یک باطل را ببینیم چه بسا باطل بودنش را نفهمیم... کار عمرو عاص ها همین بوده... امروز هم عمرو عاص ها کم نیستند و خیلی شان ـ که شاید عمرو عاص هم پیش شان لنگ بیندازد ـ از داخل صفحه های موبایل و تلوزیون با ما حرف می زنند... قرآنی را محافظ معاویه می کنند و کار را به جایی می رسانند که برخی قربة الی الله بر لشکر امیرالمؤمنین شمشیر بکشند. باید مراقب بود.

  • آسیابان