آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۰۹ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله

تعارف نداریم؛ روح ما ظرفیت هر چیزی را ندارد. یعنی آدم داریم تا آدم. بعضی آدم ها مثل لیوان هستند؛ لیوانی لبریز از چای. اگر یک قطعه ی کوچک نبات بیندازید در این لیوان تا شیرینش کنید، چای از لبه ی لیوان شُر می کند... بعضی آدم ها مثل دریا هستند. از بیرون که نگاه می کنی، هیچ چیز نمی بینی جز آب. اما اگر به عمقش راه بیابی، شاید ببینی رشته کوه هایی در این دریا هستند که از بیرون پیدا نیستند. چه بسا جایی قله ی بسیار بلند یکی از کوه ها از آب زده باشد بیرون و جزیره ی کوچکی ـ که چشم گیر هم نیست ـ پیدا شده باشد. ظرفیت دریا زیاد است...

یکی از چیزهایی که خیلی ظرفیت می خواهد، شهرت و محبوبیت است. یکی از مصائب عصر ما (که البته شاید انحصاری به این عصر هم نداشته باشد؛ اما گسترش ارتباطات در این دوره آن را تشدید کرده) این است که می شود بی ظرفیتِ چندانی، به شهرت و محبوبیت رسید. این که شما بلد باشی خوب فیلم بازی کنی و زبان بریزی، و اندک اطلاعات دایرة المعارفی هم داشته باشی و احیاناً قیافه ی قشنگی هم روزی ات شده باشد، شاید کافی باشد که بشوی مجری برنامه ای با چند میلیون بیننده. یا این که بی هیچ خودسازی اخلاقی، در فلان رشته ی ورزشی مهارتی به هم بزنی و پایت به فلان تیم مشهور و محبوب باز شود، چه بسا باعث شود چند میلیون آدم آرزوشان باشد با تو سلفی بگیرند یا امضایت را داشته باشند!
بگذریم که این مدل محبوبیت ها از طرف محب ها چه قدر منطقی و درست است. حرفم این است که محبوبیت ها خطر بسیار زیادی برای محبوب ها دارد. کسی که تواضع و فروتنی را ـ به معنای حقیقی اش ـ ندارد، کسی که سالی یک بار به مرگ فکر نمی کند، کسی که بدن قوی یا بیان خوبش را ملک طلق خودش می داند، وای به حالش اگر چهار نفر دورش جمع شوند و به به و چه چه کنند...

در روایات این مضمون را داریم که خطرناک ترین صدا برای قلب فرد، صدای پای افرادی است که پشت سر او راه افتاده اند...

پ.ن. در خاطرات امام ره نوشته اند که گاه می شد طلابی پشت سر ایشان راه می افتادند. ایشان به آن طلاب می گفتند چنین نکنید و آن ها پاسخ می دادند مسیرمان یکی است. امام می گفته پس یا صبر بدهید من بروم و شما بعداً بروید؛ یا شما الآن بروید و من منتظر می مانم و بعد از شما می روم!

  • آسیابان

بسم الله



مثلِ بره می شویم، روزمره می شویم

سر به زیرِ سر به زیر، سر به راهِ سر به راه


محمدمهدی سیار. کتاب حق السکوت؛ نشر فصل پنجم.


پ.ن. باری در جمعی که همه تحصیل کرده بودند و دستِ کم دانشجوی دکتری، بحث از همین فرو رفتن سرها در گوشی ها و فرو رفتن هندزفری ها در گوش ها شد. فردی (که تحصیلاتش از بقیه بیشتر بود و به نحوی استاد جمع حساب می شد) از این گفت که این وضع، فرصت فکر کردن و این جور چیزها را از افراد می گیرد. من گفتم اصلا شاید این چیزها برای همین باشد. گفت این ها توهم توطئه هست... من چانه نزدم که حرفم را به کرسی بنشانم؛ ولی هنوز آن احتمال را می دهم...



  • آسیابان

بسم الله


مولوی عبدالکریم اسم تنها پسرش را گذاشته بود "زین العابدین"؛ مثل یک دوست چندین ساله از ما در منزلش پذیرایی کرد.
مولوی یونس گفت ما حنفی هستیم ولی محبّ اهل بیت علیهم السلام هم هستیم. گفت ما با شیعه سالهاست وصلت و الفت داشتیم و در مراسم محرم هم شرکت می کردیم تا اینکه یک روز چند طلبه افراطی از قم آمدند اینجا...

نود درصد مردم آن منطقه سنّی هستند؛ حالا از دفتر یکی از مراجع آمده اند و صدها میلیون تومان هزینه کرده اند تا حوزه علمیه شیعه بسازند و ساختند؛ آنهم در جایی که از نظر بهداشت و راهسازی و مدرسه و... در فقر مطلق است.

گفت مردم سنّی ما تا آنروز چیزی درباره وهابیت نشنیده بودند ولی این طلبه های شیعه ما را به جان هم انداختند. کار به جایی کشید مردم در مقابله به شبکه های وصال و کلمه رو آوردند و نتیجه اش شد... کمی پیشتر چند جوان از اهالی را با کمربند انتحاری در بندرعباس دستگیر کردند!

حالا دیوارهای منطقه پر شده بود از شعارهای سنی و شیعه... بوی تند تفرقه می آمد.
آن مدرسه علمیه با دخالت دفتر رهبری محدود شد ولی جای خراش چنگالهای چند افراطی کج فهم متعصب روی روح و روان مردم به چشم می آمد.

پ ن: امام جمعه شهرمجاور می گفت آن مرجع عالیقدر هم خودش در جریان ساختن چنین مدرسه ای نبوده اند و این دفتر معظم له بوده که وجوهات شرعی مردم را صرف چنین کاری کرده!


منبع: کانال تلگرام وحید یامین پور.


پی نوشت. مدتی قبل در وبلاگی که آن موقع ها دنبالش می کردم، مطلبی دیدم که دیدن جسارت به اهل سنت در آن سخت نبود. شاید خصوصی، تذکری با نویسنده اش که طلبه هم بود دادم و بحثی در گرفت. چه ادبیات زشتی! چه قدر اصرار داشت هی پشت سر هم بنویسد «برادرانتان»؛ احتمالا به این خیال که دارد مرا اذیت می کند. شاید کج فهمی او بود که مرا اذیت می کرد؛ نه این که مرا برادر افرادی می خواند که استخوان خرد کرده ای در فقه و سیاست چون آیت الله سیستانی بزرگ، در موردشان می گوید نگویید اهل سنت برادر ما هستند؛ آن ها جان ما هستند...

این را هم بنویسم تا این بحث است: می گفت به یکی از همین عمامه به سر هایی که به خیال خودشان خیلی مروج ولایت حضرت امیر هستند و اهل تبری، گفته بودند نمی خواهد دست از این مدل منبرهایت برداری؛ ولی به جای این که در قم یا اصفهان یا تهران یا فلان شهر شیعه نشین امن، این چنین گریبان پاره کنی در تبری، تشریف ببر در شهرهای سنی نشین سیستان و این حرف ها را بزن! چرا تو این جا در امن و امان این ها را بگویی و شیعیان آن جا [که مدت ها با برادران اهل سنت شان، برادرانه زندگی کردند] به خاک و خون کشیده شوند؟


یا مولا

  • آسیابان

بسم الله


یک. در پاریس (پایتخت فرانسه که قطعاً دستش به خون خیلی از به خاک و خون کشیده شده های عراق و... آلوده است) انفجاری اتفاق می افتد و چند نفری کشته می شوند. این می شود بمب خبری دنیا و صدا و سیمای ما. خیلی زود رئیس جمهور مملکت پیام می دهد و محکوم می کند و تسلیت می گوید. در تهران هم عده ای از مردم نوع دوست (!) جلوی سفارت فرانسه شمع روشن می کنند و ختم مدرن می گیرند.

دو. چند سگ در جایی کشته می شوند (کاری به درستی یا نادرستی کار ندارم). در فضای مجازی آشوب می شود. در فضای حقیقی هم تجمع شکل می گیرد و چهره ای خاص هم در این تجمع حضور دارد: سرکار خانم ابتکار. عده ای فرا نوع دوست (!) پلاکارد دست می گیرند که «من همان سگم».

سه. بعضی خبرهای اخبار تکراری شده. آن قدر تکراری که اثرش تقریباً مثل این است که کارشناس هواشناسی در چله ی تابستان بگوید فردا پدیده ی خاصی در آسمان کشور نداریم جز گرما و گرد و غبار خوزستان (که گمانم مردمش دوست داشتند بیش تر خانم ابتکار را زیارت می کردند). بعضی خبرها تکراری شده... امشب هم اخبار از این خبرهای تکراری داشت که حتا باعث نمی شود ما یک دقیقه ناراحت شویم: مهاجمان 200 مرد و زن و کودک مسلمان میانماری را به کلبه های چوبی هدایت کردند و آن ها را زنده زنده سوزاندند.

پ.ن. می گویند حقوق بشر (در همان معنای اصیل غربی و اومانیستی اش) یعنی حقوقی که تعلق به نوع انسان دارد فارغ از هر قیدی مثل نژاد و دین و جنسیت و... . تو می مانی که مگر این تعریف شامل اهل میانمار و یمن و افغانستان و عراق نمی شود! و اگر هم نمی شود، آیا این حاشیه نشین های جهان متمدن ما، اندازه ی چند سگ هم ارزش ندارند؟ تف بر این نوع دوستی و فرا نوع دوستی کثیف.

  • آسیابان

بسم الله


گمانم چهار سال قبل بود. مثل همین حالا، شهریور بود.
شروع کردیم به جمع کردن وسایل بی بی درخانه مان: یک کمد و یخچال قدیمی؛ مقداری ظرف و وسایل کوچک؛ چند بالش و پتو و...
بی بی سال ها در خانه ی ما زندگی می کرد. چه صفایی بود! (در سرمای زمستان، گاهی می رفتم پیش بی بی که اتاقش پر بود از گرمای وجود خودش و بوی غذایی که برای شب آماده می کرد و البته گرمای بخاری! همان جا می خوابیدم و بی بی هم حواسش بود که پتو از رویم کنار نرود! چه عالمی داشتیم...)
چهار سال پیش بود... پدر و عمویم خانه ای فراهم کردند که بی بی استقلالی را که دوست داشت بیابد. شروع کردیم به جمع کردن وسایل بی بی. خیلی تلخ بود برای من... شاید چیزی که تلخی را کم می کرد و نمی گذاشت بغضم بشکند، رضایت و خوشحالی ای بود که در چهره ی بی بی می دیدم...
چهار سال پیش بود... و شهریور؛ مثل همین حالا. با یکی از عمه ها رفتیم و خانه ی بی بی را شستیم و آماده کردیم. با پدرم وسایل مختصر بی بی را بردیم. خانه کم نور بود. رفتم و چند تا لامپ خریدم و بردم و بستم و خانه روشن شد. گرچه هر جا بی بی بود، روشن می شد... شادی بی بی، نمی گذاشت خیلی غمگین شوم.

امروز دوباره شروع کردیم به جمع کردن وسایل بی بی؛ از همان خانه ای که چهار سال قبل وسایل را برده بودیم. مقصد وسایل، خانه ی خودمان بود. اما باز هم غم یخه ام را گرفته بود...
پدر و عمویم خانه را فروختند. وسایل را جمع کردیم... آخرین چیزی را که از خانه برداشتم، اعلامیه ای بود که برای مراسم بی بی چاپ کرده بودیم...
عصر بود و خانه کم کم تاریک می شد. انگار حتا رغبت روشن کردن چراغ را هم نداشتیم...

درِ خانه ی تاریک را بستیم و آمدیم. دیگر خوشحالی بی بی هم نبود که قانع ام کند غمگین نباشم...

پ.ن. این روزها / خیلی برای گریه دلم تنگ است. قیصر امین پور


  • آسیابان

بسم الله




رفتار ذلت بار و آبرو بر این حضرات، یادم را به رفتار مردی انداخت که این نمایندگان، چند وقتی یک بار با تاج گل به حرمش می روند و با آرمان هایش بیعت می کنند...
نماینده ی شوروی، که جایگاهش در دنیای آن موقع شاید کم تر از جایگاه امریکای امروز نبوده، می آید دیدار امام. شنیده ام قبل از دیدار سعی می کنند برخی رفتارهای رایج در دیدارهای دیپلماتیک را به امام بگویند تا آن ها را رعایت کند؛ مثلاً چگونه و کی دست دادن و از این چیزها. طرف می آید و جواب گورباچف را می خواند. امام در چند جمله ی بسیار کوتاه جواب می دهند؛ با این مضمون که این حرف ها جواب حرف من نبود و به زبان خودمانی، شما نفهمیدید من چه گفتم. امام بعد از این صحبت کوتاه برمی خیزد. بقیه هم پا می شوند. امام یکی از دست ها را پشت کمر خود می گذارد و راه می افتد. از جلوی فرستاده ی گورباچف هم رد می شود بی آن که حتا با او دست دهد یا صحبت خاصی کند!
و حالا این آقایان مدعی بیعت با آرمان ها و انقلاب او هستند.




بدبختی این است که این افراد ـ با این سطح از عزت نفس ـ تصمیم گیران این مملکت هستند. این ها می نشینند آن جا و با رأی هایی که قطعاً ریشه در روحیات و فهم شان دارد، برای نظامی که میراث خمینی کبیر است تصمیم می گیرند!


پ.ن یک. تَکرار می کنم: حالا حالاها باید از این مجلس خورد...


پ.ن دو.

به بوق و کوس می بری، به روم و روس می بری

نه مام توست این وطن؟ که را عروس می بری؟

علی معلم

  • آسیابان

بسم الله

بحث «سلفی» گرفتن می شود.
(با حالت استفهام انکاری) می گویم اگر مولانا موبایل داشت، از خودش سلفی می گرفت؟ اصلا خودش برای خودش این قدر اهمیت داشت که سوژه ی عکاسی اش شود؟!

می گوید اگر مولانا موبایل داشت، از شمس عکس می گرفت.

می گویم همین است فرق بشر جدید و قدیم...

  • آسیابان

بسم الله

می گویند مستحب است آب را با سه نفس نوشید. و باز می گویند مستحب است در شب نشسته آب خورد.
شاید برخی ـ به تعبیر فقها ـ رجاءً سایر نوشیدنی ها را هم این طور بنوشند.
حالا فکر کنید یک نفر ـ دور از جان شما ـ بخواهد شراب بخورد و دنبال این باشد که در خوردن شراب آداب و مستحبات را رعایت کند! اگر این فرد از شما بپرسد که «آیا نوشیدن شراب با سه نفس مستحب است؟» چه می گویید؟!
پاسخ ساده و درست به این فرد این است که شراب خواری اساساً اسلامی نمی شود (و البته شاید گاهی برای حفظ جان، شراب خوردن بی اشکال یا لازم شود. با این کاری ندارم) و اگر تو دنبال رعایت حکم اسلام در باب شراب هستی، باید کلاً نوشیدن آن را بی خیال شوی.

می پرسید این بدیهیات را می نویسم که چه؟
ناسازگاری شراب خواری با اسلام برای ما روشن است و به سادگی تشخیص می دهیم که نمی شود هم دنبال نوشیدن شراب بود و هم رعایت مستحبات و واجبات در آن!
نکته ای که متأسفانه عمیقاً و به صورت فراگیر از آن غافلیم این است که خیلی چیزهای دیگر هم هستند که اساساً با اسلام نمی سازند و دینی کردن آن ها مثل شراب خواری اسلامی است! چه قدر به این فکر می کنیم که ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی، چه قدر قابلیت دینی کردن دارند؟ نکند حکایت ما که مثلاً می خواهیم با زدن آیات قرآن و عکس شهدا در شهر، شهر را اسلامی کنیم حکایت همان فردی است که می خواهد برای رضای خدا، شراب شبش را نشسته نوش جان کند!

پ.ن. مدتی است به دلیل مشغله هایی، نوشتن هایم کم شده. اگر این پرت و پلاها چیزی است که وقفه افتادن میان شان عذرخواهی می خواهد، عذر می خواهم.

  • آسیابان

بسم الله


به نظرم عجیب تر (و شاید زشت تر) از کم شدن حیای زنان، کم شدن غیرت مردان است.

  • آسیابان

بسم الله


به همین سادگی... گوشی ات زنگ می خورد و عمویت می گوید زود خودت را برسان خانه ی بی بی. می روی، با بیم و امید. با این امید که بی بی درون خانه خوابیده و قرار است او را ببرید بیمارستان؛ و با این بیم که... می روی داخل اتاق... بی بی را سر جای همیشگی اش نمی بینی. چشم می دوانی این سو و آن سوی اتاق. می دانی که بی بی دو سال است پای راه رفتن ندارد و بدنش هم رو به تحلیل بود... یک لحظه متوجه جلوی پایت می شوی که ملحفه ای روی زمین است و گویا بدن رنجور و ضعفی زیر آن... و پاهایش بسته شده و رو به قبله است.

کاری از تو و هیچ کس دیگر بر نمی آید. زانو می زنی و ملحفه را کنار می زنی تا صورتش را ببینی و در خودت فرو بریزی.


پ.ن یک. در دفتر حیات بشر کس نخوانده است/ جز داستان مرگ حدیث مسلمی.

پ.ن دو. مرگ می آید و تدبیری نیست...

پ.ن سه. شاید گاهی از زندگی بلند بی بی و دوره ی دوساله ی بیماری او چیزهایی بنویسم. نه فقط با این نگاه که او مادربزرگم بود و دوستش داشتم و دارم. زندگی او ـ و امثالش ـ برای ما درس است. اگر چیزهایی بنویسم، احتمالاً تصدیق خواهید کرد که این حرفم غلو نیست. نسل آنها، از آخرین نسل هایی بود که تقریبا به صورت خالص «سنتی» تربیت شدند. آنها متعلق به عالم سنت بودند و نه عالم مدرن؛ و اگر ما قرار است برای بریدن از مدرنیته راهی بیابیم، شاید گزیری از دیدن زندگی چنین افرادی نداشته باشیم.

پ.ن چهار. إنا لله و إنا إلیه راجعون.


توضیح: عنوان مطلب، آیه ای است از سوره ی واقعه؛ آیه ی هشتاد و شش.

  • آسیابان