آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۴۴ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله

گفته بود سال هاست که دارم برای گفتن یک "الحمد لله"، استغفار می کنم. عجیب است؛ نه؟
ماجرا چه بوده؟ این فرد ـ که کاش امثالش بین ما زیاد بودند ـ جز دلی شفاف، غرفه ای هم در بازار داشته. خبر می رسد که بازار آتش گرفته. سرمایه ی او و بسیاری دیگر در این بازارِ گرفتار حریق، در معرض نابودی بودند ـ در روزگاری که خبری از بیمه هم نبوده. می دود به سمت بازار و با هزار نگرانی می رسد به دُکّانش و می بیند که آتشی که خیلی از مغازه ها را خاکستر کرده، پیش از رسیدن به دُکّان او آرام گرفته... خوشحال می شود و ـ البته آن قدر شعور داشته که به جای این که بگوید "آخیش"! ـ می گوید الحمد لله...
زیاد نمی گذرد که در دلش آشوبی می شود که بی انصاف! مال و داراییِ این همه آدم سوخته و تو تنها نگران مال خودت بودی و وقتی دیدی دُکّانت آسیب ندیده آرام شدی و شکر گفتی... این است رسم مسلمانی و برادری؟!
و این می شود که این مرد، سال های درازی استغفار کرد که چرا در آن لحظه خدا را شکر کرد...

پ.ن. کاش صدا و سیما و آموزش و پرورش و همایش های روان شناسی و پدر و مادرها، توانسته بودند نصف این را به اهل این جامعه منتقل کنند... چه قدر پَستی می خواهد بعضی کارهایی که بعضی می کنند! هزارانی را و جامعه ای را زمین بزنی که خودت ده سانت به قُطر شکمت بیفزایی! تف به این انصافِ نداشته ات محتکر!
  • آسیابان

بسم الله


احتمال می دادم امروز دیگر پیدایش نشود؛ اما شد...

دیروز صبح بود که دیدم یک جوجه گنجشکِ هنوز پر نگرفته، افتاده توی پله های حیاط. برداشتم و گذاشتمش کناری تا زیر پا نیاید. گنجشکی که لابد مادرش بود سر و صدای زیادی راه انداخته بود. خانه ی ما به برکت چند درختی که دارد، از قدیم زیاد گنجشک به خود دیده. بارها شده که وقتی پا را از در هال بیرون می گذاری، چند گنجشک به سرعت می پرند و دورتر می روند. اما این گنجشک که دل نگران جوجه اش بود، دور و برت می آمد و سر و صدا می کرد؛ شاید صدایش تهدید بود یا تشکر یا التماس... نمی دانم.

سعی کردم آب و شکری به جوجه بدهم تا جانی بگیرد؛ نشد. دو سه ساعت بعد رفتم و نوکش را فرو کردم در ظرف آب... کمی آب خورد و انگار سر حال تر شد. مادرش مدام سر و صدا می کرد. گاهی می دیدی که چیزی به نوک گرفته و آورده تا احتمالاً به جوجه اش بدهد... اما نمی دانم چرا اصلاً ندیدم که بیاید کنار جوجه. چرا جوجه را با پاهایش نگرفت و نبرد؟ نمی دانم.

بعد از ظهر دوباره رفتم توی حیاط و دیدم که آنچه نباید می شد شده... جوجه گنجشک تحمل بیش از این نداشت گویا... کم کاری کرده بودم؟ نمی دانم.

مادرش مدام همانجا می گردید و سر و صدا می کرد. دلم می سوخت. ظرفی که جوجه را داخلش گذاشته بودم برعکس کردم و روزی جوجه انداختم تا مادرش نبیندش و شاید آرام شود. اما نشد که نشد... تا غروب همانجا چرخید و خواند... سوگواری می کرد؟ نمی دانم.

فکر کردم احتمالاً خواب شب، جوجه را از یاد مادرش می برد. صبح زود که رفتم داخل حیاط، گود کوچکی در باغچه کندم و جوجه را گذاشتم داخلش و خاک ریختم رویش... چند دقیقه بعد مادرش را دیدم که دوباره چیزی به نوک گرفته و آمده بالای پله ها؛ همان جایی که اول بار جوجه اش را دیدم... پدرم گفتند نمی خواهد بپذیرد... تا کی می خواهد ادامه دهد؟ نمی دانم.


پ.ن. به این فکر کردم که وقتی دیدن جان دادن یک جوجه گنجشک و این که نمی دانی چه کار برایش بکنی، و دیدن غم مادرش این قدر سخت است، مشابه اینها در مورد آدمی چه طور است؟... و این که آدم چه طور به جایی می رسد که نه تنها دیدن این چیزها برایش سخت نیست، بلکه خودش بچه ها را گرسنگی می دهد؛ نمی گذارد دیگران برای آنها کاری کنند؛ و غم مادران در سوگ فرزندان نشسته برایش پشیزی تلخی ندارد... دیروز و امروز که این ماجرا را دیدم، بارها به مادرهای یمنی فکر کردم...

آدمی ظرفیت زیادی دارد. می تواند "تر" و "ترین" باشد... می تواند اشرف مخلوقات شود و می تواند اخبث و اسفل آنها شود...

  • آسیابان

بسم الله


یک عده به مردمی خزان می بخشند

کابوس به چشم کودکان می بخشند


وقتی که رسانه ها "میِ" غفلت را

با "جام" جهانی به جهان می بخشند


پ.ن. سنگینی دیدن تصاویر کودکان بی گناه یمنی ـ که آدم می ماند چه طور با این ضعف جسمی زنده مانده اند ـ نباید بگذارد با هیچ گلی بالا بپریم... اما این روزها میلیون ها "شیعه" ی میخ کوب شده پای جام جهانی، با هر موقعیت گل تیم شان نیم خیز می شوند... از گل خوردن تیم شان ناراحت تر می شوند تا شهادت شیعیان یمنی و مجاهدین فلسطینی (اگر اساساً از این ناراحت شوند!)... لعنت به این دنیای کثیف. لعنت به رسانه هایی که رسانا بودن یا نبودن شان در دست پلیدترین افراد روزگار است...

  • آسیابان

بسم الله


معمولاً هر بار که به روستای پدری سری می زنم، سرکی هم به قبرستانهایش می کشم. دو پدر بزرگم آنجا دفن شده اند؛ و خیلی دیگر از اجداد و اقوام. البته هر وقت به قبرستانهای آنجا ـ و حتا شیراز ـ می روم، معمولاً بین قبرهای غریبه هم می گردم؛ سال تولد و مرگ را می خوانم؛ گاهی با سن خودم مقایسه شان می کنم... شعرهای روی سنگها را هم گاهی می خوانم. گاهی شعرها تکراری اند؛ گاهی اشتباه فاحش وزنی دارند؛ گاهی حرف چندانی ندارند یا من نمی فهمم... اما گاهی چنان به دل می نشینند که شاید بعد از چند سال هم در حافظه ی نه چندان قوی من بمانند... آن قدر که شوخی و جدی به برادرم بگویم اگر مُردم، این بیت را روی سنگ بنویسید و عمود بزنید بالای سرم.

این بیت را که چنین به دلم چسبید، گمانم حدود پنج سال قبل در یکی از قبرستانهای روستایمان، روی یک سنگ قبر قدیمی دیدم. نوشته بود «الهی من ندارم هیچ همراه/ به جز لاتقنطوا من رحمة الله»*. چه قدر به دلم چسبید...

روز عید فطر با خانواده رفتیم روستا و یکی دو روز ماندیم. برادرزاده ام را برداشتم و رفتیم همان قبرستانی که این شعر را در آنجا دیده بودم. قصد داشتم از روی سنگ عکس بگیرم و اینجا بگذارم...

قبرستان قدیمی است. روستا هم که درگیر کم آبی و مهاجرت به شهر و کم شدن جمعیت. طبیعتاً قبرستان رو ها هم کم شده اند. گمانم خیلی ها الآن قبر پدر بزرگ خودشان را هم بلد نیستند. این است که اگر کم کم در اثر باد و باران خاکها بیایند و روی قبرهای قدیمی را بگیرند، شاید برای هیچ کس مهم نباشد که بیلی بردارد و سنگ قبرها را معلوم کند...

هرچه دنبال آن سنگ قبر گشتم، ندیدمش. انگار یکی از سنگهایی که زیر خاک رفته همین بوده... روی سنگ نوشته بود هیچ همراهی ندارم؛ انگار قرار بود همین هیچ هم نماند و فقط "لا تقنطوا من رحمة الله" بماند... خدایش و خدایمان بیامرزد...


* "لا تقنطوا من رحمة الله" قسمتی از آیه ی 53 سوره ی زمر است که گمانم روایت داریم امیدبخش ترین آیه ی قرآن است... ببینیدش.


پ.ن. قرار نبود قبرستان نوشت ها این قدر کم باشند... ممنونم از آقا سید مصطفای موسوی که ترغیبم کردند به ادامه دادن این نوشته ها. قبرستان نوشت های قبلی را می توانید اینجا ببینید.

  • آسیابان

بسم الله


توی اتوبوس کنارم می نشیند و سر صحبت با سؤالی که درباره ی ایستگاه ها می پرسد باز می شود. می گوید به زودی می خواهم بروم خدمت سربازی. رشته ی انسانی خوانده بود؛ تا سال سوم. و قصد ادامه ی تحصیل هم نداشت... بحث پیش رفت و گمانم کشیده شد به رشته ی درسی من و وقتی فهمید الهیات می خوانم، فضا را مناسب دید برای طرح برخی اشکالها و سؤالها. راجع به حکم ارتداد صحبت کرد و گفت چرا باید مرتد سنگسار شود؟ گفتم اولاً مرتد سنگسار نمی شود؛ ثانیاً اینها بی جواب نیست، ولی نمی شود در این فاصله ی کمی که من و تو تا مقصد مشترکمان داریم جوابش داد. و البته شاید جوابش را هم من ندانم... گفت من می خواهم مسیحی شوم! اول نپرسیدم چرا. گفتم مسیحی هم بشوی لازم نیست اعلام کنی تا بخواهند اعدامت کنند! بعد فهمیدم قصد او بیشتر "اعلام مسیحی شدن" است تا "مسیحی شدن". گفت دنبال شغلی هستم و اگر نشود، می خواهم بروم فلان کشور و برای آنجا رفتن و اقامت دائم (یا تابعیت؟) گرفتن باید مسیحی بود! (و جالب اینکه در کشوری که گفت، مثلاً اسلام گرا ها در مسند حکومتند!).
چه باید می گفتم؟ گفتم اگر فکر 20 سال زندگی در آنجایی، فکر پسِ مرگت هم باش! کارت زار است اگر اسلام را حق یافته باشی و ترکش کنی... جوابی نداد.
بحث کتب مقدس ادیان شد. پرسید تورات کتاب یهودیان است یا مسیحیان؟! این سؤال بیشتر از پاسخ، تأسف می خواست. این حد از اطلاعات، برای کسی که قصد تغییر دین دارد ـ یا فکر می کند دارد ـ فاجعه است. می شود با اطمینان بالایی گفت که تا حالا انجیل را هم از نزدیک ندیده... گفتم چهار انجیل مشهور روی هم اندازه ی یک کتاب ارتباط با خدا حجم ندارند (محتوا را که بگذریم!). گفتم با قرآن مقایسه شان کن. گفتم یکی از رسالتهای حضرت مسیح علیه السلام، بشارت به نبی بعد از خود بوده و اگر کسی این را بداند و پیامبر بعد از ایشان را قبول نکند، به مسیح هم ایمان ندارد...
تقریباً هیچ جوابی برای این ایرادهای ساده نداشت. از این بحث می پرید در آن بحث یکی که کوروش کبیر چنین کرد و چنان کرد و چرا این طور شد و آن طور شد. نه این که من اطلاع زیادی داشته باشم؛ او تقریباً صفر بود. سعی کردم در حد چند دقیقه ای که با هم بودیم، کمی سردش کنم...
ناراحت شدم. از این سطح نگاه به دین برای کسی که بیش از ده سال در مدارس جمهوری اسلامی درس خوانده*. گویا چیزی که برای او در مورد دین اساساً مطرح نبود، "حقانیت دین" و "ایمان" بود... دین چیزی بود که تعیین می کرد می تواند برود فلان کشور یا نه؛ همین.
ناراحت هستم. از توهم دانایی رایج در میان مردم این عصر؛ از سهل دیدن قضایا؛ از زود باوری و با نسیمی بلند شدن...

خواستیم خداحافظی کنیم؛ گفت "یا علی". باید خوشحال بود یا ناراحت؟


* قصدم از این حرف انداختن توپ در زمین آموزش و پرورش نیست. اساساً این قضایا علتهای مرکب دارند و اگر بخواهیم منصفانه حرف بزنیم، نمی شود راحت یکی را متهم کرد و بقیه را تبرئه. قطعاً در کتب دینی چیزهایی بوده؛ اما "گوش شنوا" کم داریم؛ و این یکی از معضلات این عصر است...

  • آسیابان

بسم الله

بیش از بیست سال است که درگیر درس و امتحان بوده ام؛ البته به استثنای یکی دو سالی که بین پیش دانشگاهی و دانشگاه فاصله افتاد و رفتم خدمت زیر پرچم (و شکر که زیر پرچم این نظام بود). نمی دانم در این بیست و اندی سال، چند امتحان دادم. ولی اگر بنشینم و فکر کنم و این حافظه ی نه چندان قوی هم یاری کند، حتماً این مدت پر است از نگرانی های قبل از امتحانها، خوشی/ ناخوشی های بعد از امتحانها، قول و قرارها با خود ـ و شاید دیگران ـ که جبران می کنم و بهتر می خوانم و...
حالا امتحانهایم درسی ام به معنایی تمام شد. دیگر نه قرار است کنکوری بدهم (البته اگر بعدها قرار نشود) و نه درس نگذرانده ای مانده. تمام شد... برای این آخرین امتحانی که اوایل ماه مبارک دادم، فشار زیادی تحمل کردم. حجم و سطح درسها بالا بود و نمره ی قبولی هم 16. کار به نذر و نیاز و التماس دعا کشیده شد و خدا را شکر، 16 به دست آمد.
بعد از اطلاع یافتن از قبولی، شاید مدتی دچار نحوی پوچ انگاری شدم! اگر باز هم به قبل از امتحان برگردم، حتماً دوست خواهم داشت قبول بشوم؛ ولی...

نمی خواهم شعار بدهم. تجربه ای است که دارم و شاید به کار دیگران هم بیاید...
زندگی پر است از امتحان. چه دانش آموز و دانشجو باشی و چه نه. "مکلف" بودن یعنی امتحان داشتن. یکی مثل من سرش را گرم می کند به درس و امتحان و شاید خوشحال شود که فلان نمره و رتبه و مدرک را گرفتم؛ اما آخرش چه؟ امتحانهایی هستند که خیلی بزرگتر و "سرنوشت ساز" تر هستند... گمانم همه ی شما هم تجربه ی سختی کشیدن برای امتحانات درسی را دارید. وقتی قرار بود خانواده بروند مهمانی یا سفر، و شما که کنکور داشتید گفتید نمی آیم. وقتی فوتبال یا سریال بود و شما که فردایش امتحان ریاضی داشتید قید دیدن بازی و فیلم را زدید. و بعضی مان تجربه ی این را هم داریم که بعد از گرفتن کارنامه، خودمان را ملامت کردیم که چرا آن روز به جای فوتبال بازی کردن یا گردش، ننشستم به درس خواندن... برای قبولی در امتحانها باید زحمت کشید؛ باید دور بعضی چیزها را خط کشید؛ خواب و بیداری را تنظیم کرد؛ چیزهای حواس پرت کن را کنار گذاشت... من این کارها را تا حدودی برای امتحانهای درسی کردم؛ اما آیا برای امتحانهای مهم تر هم حاضرم؟ کاش کمی بزرگ تر شوم...

پ.ن. گاهی چه قدر احساس کوچکی می کنم پیش دوستانم که اندازه ی من درس نخواندند و مدرک نگرفتند؛ اما مدافع حرم شدند...

  • آسیابان

بسم الله


ترسم که به جایی نرسم این رمَضان هم

بسیار به عمرم رمَضان آمده رفته...


محمدمهدی سیار
کتاب رودخوانی (نشر شهرستان ادب)


پ.ن. دهه ی اول شعبان بود. امام جماعت مسجد خوابگاه، معمولاً در قنوت هایش این دعا را ـ که در روایات رسیده ـ می خواند که «اللهم إن لم تگن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان، فاغفر لنا فی ما بقی منه». شاید پیش خودم می گفتم هنوز این همه مانده تا شعبان بگذرد... اما گذشت و خیلی سریع. گمانم بردش را آن ها کردند که از همان ابتدا یادشان بود وقت کمی دارند... ماه رمضان هم می گذرد. کاش یادمان باشد وقت کمی داریم... حتا اگر تا آخرش زنده باشیم!

  • آسیابان
بسم الله

نوجوان های محله با جنگ خروس های هرمز سرگرم می شوند؛ البته نه همه شان. بزرگترها هم یک دست نیستند. بعضی ـ که بی حق هم نیستند ـ هنوز هرمز را همان می دانند که بود؛ می گویند فقط کرک و پرش ریخته. اینها خوش ندارند بچه هاشان دور هرمز جمع شوند. بعضی ها هم سرشان گرم کار و زندگی خودشان است و انگار نمی خواهند هرمز را ـ چه خوب و چه بد ـ به حساب آورند. برای اینها خیلی فرقی ندارد بچه هاشان فوتبال بازی کنند یا دور هرمز جمع شوند.

من از بچگی از هرمز خوشم نمی آمد؛ درست هم نمی دانم چرا. شاید برای اینکه هر وقت با مادرم از کوچه ای رد می شدیم و مادر می دید هرمز و چند نوچه اش سر آن کوچه نشسته اند و زنجیر می چرخانند و تخمک می شکنند و بلند بلند می خندند، دستم را آرام فشار می داد و با اضطراب می گفت از کوچه بالایی برویم. آن موقعها هنوز ماجرای زخم خوردن بابا از هرمز را نمی دانستم. و البته بقیه ی ماجرا را. عقل رَس تر که شدم کم کم فهمیدم چیزهایی بوده که بی خبرم. دلم نمی آمد از مادر یا حتی پدر بپرسم. خدا رحمت کند بی بی را؛ او برایم تعریف کرد. گفت آن موقع که هرمز مست، راه مادرتان راگرفت و پدرتان رسید و زخم خورد، مادرت هفت ماهه باردار بود. هنوز هیچ کدام از شما را نداشت. مادرت قبل از رسیدن مردش چند جیغ زده بود و رنگش پریده بود؛ شده بود مثل این دیوار. پدرت که یقه ی هرمز را چسبید، مادرت فرار کرد و خودش را رساند در خانه. زن های همسایه دورش را گرفته بودند و تف و لعن هرمز می کردند. هرمز که پای پدرتان را زد، اهل محل ریختند و جدایشان کردند. خون از پایین شلوار بابایت شُر کرده بود کف کوچه. جیغ آخر را وقتی مادرت زد که دید مردش روی زمین افتاده و رد خون از زیر بدنش می رود سمت جوی وسط کوچه. جیغ را زد و از حال رفت. زن ها مادرت و مردها پدرت را رساندند به ماشین حاج مرتضی که بروند بیمارستان... پای پدرت را که می بینی؛ مادرت هم... حیف! باید یک خواهر بزرگتر از خودت هم داشتی.

بی بی این را برای من گفت. این هم مثل بغضی همیشگی توی گلویم ماند. بغضی که نشکست و کسی اشکش را ندید... وقتی بی بی این را برایم تعریف کرد، سپهر دوازده سال بیش تر نداشت؛ سینا هم شش ساله بود. سمیه هم که دل شنیدن اینها را نداشت. این شد که بی بی وقتی این را برایم تعریف کرد که برادرها و خواهرم نبودند... من هم هنوز نمی دانم باید اینها را برایشان بگویم یا نه.

ادامه دارد.

  • آسیابان

بسم الله


عزیزی مطلبی در نقد فیلتر شدن تلگرام نوشته بود؛ شاید با محوریت خواص جریان آزاد اطلاعات. در گروهی مشترک، نقدی بر آن نوشتم و او نوشته ام را در کانال خودش منتشر کرد (البته این به معنی پذیرشش نبود). شاید بد نباشد که اینجا هم گذاشته شود:


"جریان آزاد اطلاعات" عنوانی است که امروزه حتما زیاد طرفدار دارد و به کار قانع کردن می آید. ولی شاید بشود در موردش تردید داشت. این اطلاعاتی که با تلگرام و... به راحتی و وسعت منتشر می شود، هم راست را شامل می شود و هم دروغ را؛ هم بازی کردن با آبروی این و آن را. هم به شفافیت کمک می کند و هم از طرف دیگری باعث زیاد شدن دروغ و شایعه و پنهان شدن حقیقت است و در نتیجه کم شدن شفافیت. به قول سعدی "نبینی که هر جا بلند است گرد/ نبیند نظر، گرچه بیناست مرد". نمی خواهم بگویم این آشفته شدن فضا و سخت شدن دیدن واقعیت، تنها اثری است که تلگرام دارد و تلگرام اثری در دیده شدن واقعیتهای پنهان ندارد؛ ولی فکر می کنم باید سر جمع حساب کرد (که حتما شما هم حساب کرده ای و در نتیجه با هم اختلاف داریم). رسانه اگر به صورت منحصر در اختیار مسئولان غیر عادل باشد حتما بد است؛ ولی چه قدر درست است ما رسانه مان را در اختیار افرادی بگذاریم که در اعلام دشمنی شان با ما پرده پوشی کامل هم نمی کنند؟
می شد به تلگرام برای رفع عیوب دل بست؛ ولی عملا چه اتفاقی افتاد؟ چه قدر عیبها کم شدند و چه قدر اعصاب مردم ـ در بسیاری موارد با دروغ و کم و زیاد کردن ـ  و اقتصاد مملکت به هم ریخت؟

این روزها خیلی سر و صدا شد که پلیس زنی در گشت ارشاد، دختری را زده. من نمی دانم ماجرا چه بوده و هیچ دفاعی هم از این پلیس نمی کنم. این خبر باعث حجم جدیدی از حمله ها به پلیس و گشت ارشاد و حجاب شد. ولی شاید یک درصد این خبر به این پرداخته نشد که گمانم در همان استان خراسان، فردی همسر و سه نفر از اقوامش را کشته و وقتی پلیس برای دستگیری اش می رود، یکی از نیروهای پلیس را هم شهید می کند. اگر در تلگرام و... به این دو، متناسب با بزرگی شان پرداخته می شد خوب بود؛ ولی عملا چه می شود؟

یک کتک زدن پلیس ایران چه قدر سر و صدا می کند و ذهن چند میلیون آدم را مشغول می کند! اما چند نفر آنها خبر دارند ح. (به احتمال بسیار زیاد) بر اثر کتکی که به جرم پوشیدن لباس روحانیت در تهران خورد، دیسک کمرش پاره شده و عصبهایش هم تا حدی از بین رفته و خرج عملش حدود 15 میلیون تومان است...

یقین ندارم؛ ولی فکر می کنم پیام رسان های داخلی هم تا حد زیادی بتوانند در نشان دادن ایرادها ـ برای رفع شان ـ کمک کنند. تقریبا اطمینان دارم که کنترل شدید بر این پیام رسان ها نه ممکن است و نه عاقلانه.

حرف آخر هم اینکه به نظرم امروز بیشتر از اینکه مشکل، در خبر نداشتن مردم از ایرادها باشد در جای دیگری است. فضای تلگرام (در عین حال که خوبی هم دارد) به ابزاری برای پمپاژ ناامیدی و دروغ و شایعه تبدیل شده و اگر این اتفاق را در تناسب با جنگ تمام عیاری که علیه ایران وجود دارد ببینیم شاید فیلتر شدنش را در مجموع درست بدانیم. بعید می دانم افرادی که هیچ کداممان در دشمنی شان تردید نداریم، از آزاد بودن تلگرام در ایران ناراحت باشند؛ گرچه حتما می کوشند از فیلتر شدنش هم بهره ی خودشان را ببرند.

  • آسیابان

بسم الله

خبر سنگین بود: مرتضوی گم شده! فردی که از سال ها قبل اسمش بر سر زبان ها افتاده بود و برای پرونده ی کهریزک و تأمین اجتماعی متهم بود، بعد از نهایی شدن حکمش غیبش زده بود. اگر فردی معمولی بود، کار راحت تر بود؛ مسأله این است که او مدتی قاضی بوده و دادستان تهران هم شده بود و بی گمان در قوه ی قضاییه با بسیاری کسان سلام و علیک و رابطه ی فراتر از سلام و علیک داشته.

این طور بود که تحلیل ها شروع شد... چند شب قبل داخل صف نانوایی بودم و بالأخره به نتیجه رسیدم ارزشش را ندارد نیم ساعت خزعبلات جلویی ها را بشنوم برای گرفتن نان. حیف از اعصاب و این معده که شاید دلش نمی آید اعصاب به هم بریزد و او مثل آدم کارش را بکند! صف را رها کردم و رفتم. طرف با اطمینانی که گویا می خواست بگوید الآن شب است، می گفت که بعله؛ چنان است و چنین است و فراری اش داده اند و از خودشان بوده و معلوم است که کاری به او ندارند و الخ. و آن دیگری هم پا را فراتر می گذاشت و پیش می رفت. در چنین فضاهایی اگر شما بگویید از کجا می دانید، اگر آن قدر سؤال و خودتان را جدی بگیرند که بخواهند جوابی بدهند، معمولاً نگاه عاقل اندر سفیهی به تو می اندازند و ادله ی محکمه پسندشان را ارائه می دهند! در همین حد که "معلوم است" و "چشمت را باز کن جوان" و "واقعیت را ببین" و "اولی اش نیست" و... و اگر تو بگویی این ها که دلیل نشد که هیچ؛ لابد جیره خواری و از "خودشان"!

امروز خبر رسید مرتضوی دستگیر شده. نمی دانم فردی که آن شب در نانوایی با آن اطمینان حرف می زد ـ که قطعاً یکی از بسیاران بود ـ چه قدر از وجدان بهره دارد که لااقل پیش خودش کمی شرمنده بشود. اما تقریباً یقین دارم این اتفاق و امثالش، هیچ تغییری در قضاوت ها و موضع گیری ها و سطح تحلیل های او و امثالش ندارد... کاش کمی با تقوا تر بودیم.


لینک و آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/asiab57

  • آسیابان