آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۲۹ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

بسم الله

إنّما بَدءُ وقوعِ الفِتَنِ أهواءٌ تُتَّبَعُ و آراءٌ تُبتَدَعَ؛ یُخالَفُ فیها کتابُ اللهِ، و یَتَوَلَّی علیها رجالٌ رجالاً علی غَیرِ دینِ اللهِ. فَلو أنَّ الباطلَ خَلَصَ مِن مِزاجِ الحَقِّ لَم یَخفَ عَلی المُرتادینَ؛ وَ لَو أنَّ الحقَّ خَلَصَ مِن لَبسِ الباطلِ، انقَطَعَت عنه ألسُنُ المُعاندینَ. وَ لکِن یُوخَذُ مِن هذا ضِغثٌ و مِن هذا ضِغثٌ، فیُمزَجان! فَهنالِکَ یَستَولی الشیطانُ عَلی اولیائِه و ینجو « الذینَ سَبَقَت لَهُم مِن اللهِ الحُسنی »

به راستی آغاز #فتنه ها، هوا هایی است که تبعیت می شوند و نظراتی که به بدعت، گذارده می شوند. در این نظرات با کتاب خدا مخالفت می شود و بر اساس آنها، گروهی از مردمان گروهی را ـ بر مبنایی غیر دینی ـ ولیّ خود می گیرند. پس اگر #باطل ممزوجی از #حق با خود نداشت، بر جویندگان پوشیده نمی ماند؛ و اگر حق دچار ترکیب با باطل نبود، زبان اهل عناد از ـ خرده گیری به ـ آن بریده می شد. اما قسمتی از حق و قسمتی از باطل گرفته و ترکیب می شوند. اینجاست که شیطان بر دوستان و پیروان خود استیلا می یابد و آنانی نجات می یابند که از مشمول نیکی خدا بوده اند...

(خطبه ی 50 نهج البلاغه. ترجمه ی آزاد؛ با نظر به ترجمه ی مرحوم محمد دشتی)

پ.ن. خیلی وقتها چیزی که "حق" است، در عمل و با توجه به اقتضائات وجود خارجی و عینی، دچار آمیختگی با "باطل" می شود. باید به خدا پناه برد که مبادا در چنین جاهایی چشممان به باطلهای عارضی خیره شود و حق بودن اصل را هم منکر شویم... حکایت باطل هم همین است. شاید هیچ باطلی نباشد که آذین هایی از حق به خود نبسته باشد. اگر فقط حق های عارضیِ یک باطل را ببینیم چه بسا باطل بودنش را نفهمیم... کار عمرو عاص ها همین بوده... امروز هم عمرو عاص ها کم نیستند و خیلی شان ـ که شاید عمرو عاص هم پیش شان لنگ بیندازد ـ از داخل صفحه های موبایل و تلوزیون با ما حرف می زنند... قرآنی را محافظ معاویه می کنند و کار را به جایی می رسانند که برخی قربة الی الله بر لشکر امیرالمؤمنین شمشیر بکشند. باید مراقب بود.

  • آسیابان

بسم الله

وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِیمًا ﴿٦٤﴾ فَلَا وَرَبِّکَ لَا یُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لَا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلِیمًا ﴿٦٥﴾

 هیچ پیامبری را نفرستادیم جز آن که به خواست خداوند از او اطاعت شود، اگر آنان هنگامی که [با ارتکاب گناه و رفت وآمد با طاغوت] به خود ستم کردند نزد تو می آمدند و از خداوند درخواست آمرزش می کردند، و پیامبر هم برای آنان خواستار آمرزش می شد مسلّماً خداوند را بسیار توبه پذیر و مهربان می یافتند «64» به پروردگارت سوگند! آنان مؤمن [واقعی] نخواهند بود مگر آن که تو را در آنچه میان خود اختلاف دارند به داوری بپذیرند، سپس از داوری ات در باطنشان احساس دلتنگی [و نارضایتی] نکنند و [کاملاً] تسلیم [حکم تو] باشند «65»

آیات 64 و 65 سوره ی نساء. ترجمه ی استاد انصاریان

پ.ن. پیامبر را می شود نقد کرد؛ ولی این نقد، به نقد خدا می رسد. خدا را هم البته می شود نقد کرد و می شود بر اساس این نقد، دنیا و تمدن ساخت و سیاست نوشت و ریاست کرد. ولی آیا بشر حق دارد هر کاری را که می شود، انجام دهد؟

  • آسیابان

بسم الله

زلزله ی تهران، زلزله های کرمان، زلزله ی کرمانشاه، زلزله ی بم...
حتی زلزله ی موعود تهران
همه ی اینها پیش لرزه اند.

فرمود: إذا زُلزِلَتِ الأرضُ زِلزالَها... زلزله این است.

پ.ن. قطعاً باید نکات ایمنی درباره ی آن زلزله را هم بدانیم و رعایت کنیم.

  • آسیابان

بسم الله


در برخی کتب کلامی و فلسفی استدلالی برای ضرورت نبوت اقامه شده که این روزها خوب درک می شود. این استدلال را جناب بوعلی نیز در نمط نهم اشارات و تنبیهات آورده. خلاصه و ساده ی استدلال این است: آدمی زندگی اجتماعی دارد و زندگی اجتماعی نیازمند نظم است و نظم متوقف بر وجود قواعدی نظم دهنده. این قواعد را باید کسی تعیین کند که خود، ذی نفع نباشد (و البته علم و... هم داشته باشد). حالا چه کسی است که قطعاً از این قواعد نه ذی نفع است و نه می خواهد با اینها از خودش ضرری را دفع کند؟ خدا. و خدا هم این قواعد را از طریق انبیاء به انسان ها می رساند...

خوب؛ لابد عقلای عصر جدید در این استدلال یا یک سری مبانی دیگر با جناب ابوعلی سینای ما اختلاف داشته اند که قائل به دموکراسی و پارلمان و قانون و... شده اند. و در این فضا، استدلال ابن سینا ـ شاید بهتر از زمان خودش ـ فهم می شود. وقتی مثلاً مجلس یا هیأتی از مدیران و... قانون هایی وضع می کنند که قرار است بر خودشان حاکم باشد. در این وضع اگر فرد در بند هوای خود باشد ـ که از این دست افراد، از فراوان ترین گونه های انسانها هستند ـ هوایش حاکم بر قانونی می شود که قرار است بر خودش حاکم باشد! فکرش را بکنید: فردی در بند شکم و رفاه پرستی خودش باشد و بخواهد سرنوشت بیت المال مسلمین را با رأیی تصویب کند! چه چیز می خواهد این فرد را قانع کند که نان شب برخی مردمی که در چند کیلومتری شما زندگی می کنند (و یا زنده اند!)، مهم تر از این است که ماشین شما چه مدلی است یا مبلمان دفترتان چگونه است؟

پ.ن. الحق که بوعلی پر بیراه نگفته!

  • آسیابان

بسم الله

امروز بیا و سر به سجاده گذار
چون ابر ـ به یاد روز باران ـ تو ببار

ما منتظر هواشناسان هستیم
ای دشت! خودت نماز باران بگزار...

به یاد قدیمی هایی که مثل ما اسیر بت علم مدرن نبودند... و وقتی می دیدند خشک سالی جدی ست، برخلاف ما که چشم مان به پیش بینی این سازمان و آن سایت است، راه می افتادند و نماز باران را با آدابش می خواندند... و آن قدر مطمئن بودند که با خودشان چتر هم می بردند...


پ.ن. عنوان مطلب، بریده ای است از شعری از نیما یوشیج:

قاصد روزان ابری

داروک!

کی می رسد باران؟

  • آسیابان

بسم الله

سه ـ چهار سال قبل بود که آقای روحانی و برخی اطرافیان و رسانه های حامی اش، گه گاه دم از به "همه پرسی" گذاشتن مذاکره با امریکا  می زند. این مدل حرفها فارغ از این که چه قدر مبنای محکمی داشته باشد، خواسته یا ناخواسته یک جور روشنفکر بودن را نشان می دهد و غالباً هم به کام عوام الناس شیرین می آید (در این باره قبلاً مطلبی نوشته بودم). حالا دیگر شاید "سودمند بودن مذاکره با امریکا" و "قابل اعتماد بودن این دولت" و "لزوم خوش بینی به دنیا و مذاکرات" برای درصد زیادی از مردم به بداهت چند سال قبل نباشد. اما هنوز راه برای حرفهای روشنفکرانه و موافق ذائقه ی کف جامعه باز است؛ مثلاً پر رنگ کردن حقوق شهروندی. لابد اگر کسی هم نقدی داشته باشد می شود مخالف حقوق مردم!
بگذریم. این روزها یکی از دغدغه های مردم، برخی خبرهایی است که از لایحه ی بودجه می رسد. مثل بنزین 1500 تومانی یا قطع یارانه تعداد زیادی از مردم. این جا شاید بشود یک سؤال از آقای روحانی پرسید: چرا در این چیزها دم از همه پرسی نمی زنید؟ چه اشکال دارد از مردم ـ حتی نه همه ی مردم، بلکه از همان هایی که به شما رأی دادند ـ یک نظرخواهی فراگیر بکنید؟ با منطق شما، لابد مردم در اینجا هم می توانند خیر خود را بفهمند.

پ.ن یک. روحانی و جهانگیری و تیم شان، در دوره انتخابات کم از برنامه ی اقتصادی داشتن دم نزدند. یک سؤال ساده ی دیگر: آیا در آن برنامه می دانستید که قرار است بنزین 50 درصد گران شود؟ اگر نمی دانستید که چه برنامه ای بوده؟! اگر می دانستید، آیا از حقوق شهروندی این نیست که مردم بدانند این فردی که دارد از آنها رأی می گیرد، چند ماه دیگر می خواهد با قیمت بنزین چه کند؟
پ.ن دو. علم یا فن "منطق" برای فلسفه نوشته شده. اول الأوایل منطق و فلسفه هم محال بودن اجتماع و ارتفاع نقیضین است. اگر منطق می خواست برای سیاست ـ به معنی رایجش ـ نوشته شود، شاید اول الأوایلش ضرورت اجتماع نقیضین بود.


پ.ن سه. همان طور که در عنوان آمده، سعی ام در جدل به معنی خاص منطقی اش هست؛ نه چشم بستن و بد گفتن از دولت. خدا کند هیچ گاه از دایره ی انصاف و تقوا خارج نشویم.

  • آسیابان
بسم الله


اوایل کار که این سیم کارتم را گرفته بودم، شماره ی خودم (همان سیم کارت) را در گوشی ذخیره کرده بودم و جای اسم نوشته بودم "خودم" و جلویش هم یک علامت تعجب گذاشته بودم. یکی از رفقا گفت واقعاً هم علامت تعجب می خواهد... تا مدتی شماره را حفظ نبودم و مثلاً اگر می خواستم شماره ام را به دوست جدیدی بدهم، یا شماره ی او را می گرفتم و تک می زدم مثلاً، یا از روی دفتر تلفن گوشی ام شماره ی خودم را برایش می خواندم. کم کم شماره را حفظ شدم و شاید چند سال بود که مشکل خاصی پیش نیامده بود. شماره ی سیم کارت دومم را هم حفظ شدم... گمانم از دو سال پیش که گوشی ام را هم که عوض کردم دیگر شماره ی خودم را ذخیره نکردم!
امروز رفته بودم دنبال یک کار اداری. گفت شماره موبایل. شروع کردم به گفتن... حرف کوتاهی وسط حرف آمد و خواستم ادامه بدهم که دیدم شماره را درست یادم نیست. با تکرار و تردید شماره را گفتم. خدا را شکر در این شهر پر عجله هم که خیلی راحت نمی شود به کارمندی گفت بگذار مطمئن شوم! همین طور که کارمند داشت اطلاعاتم را وارد سیستم می کرد با سیم کارت دومم یک پیامک به شماره ای که به کارمند داده بودم فرستادم تا ببینم به خودم می رسد یا نه! شکر خدا رسید و مجبور نشدم به کارمند بگویم شماره را اشتباه دادم...
بعد از این ماجرا، شماره ی هر دو سیم کارت را روی گوشی ذخیره کردم و نوشتم "خودم" و "خودم 2". اما این بار دیگر جلویشان علامت تعجب هم نگذاشتم...

پ.ن. پیری پدیده ای تدریجی الحصول است...

  • آسیابان

بسم الله

چند هفته قبل یکی از رفقا جمله ای به نقل از استاد میرباقری برایم فرستاد. جواب دادم این جمله تحریف شده و اصلش این بوده... بحثی از آیت الله میرباقری را طوری تقطیع کرده بودند که انگار ایشان گفته بود عاشورای سال بعد خبرهایی است (و این خبرها هم لابد یعنی ظهور!). در حالی که اصلا بحث ایشان چیز دیگری است.

چند روز قبل بنده خدایی مطلبی فرستاد درباره یک فضانورد که گفته از روی ماه ـ به گمانم ـ فقط هشت نقطه ی زمین را روشن دیدم و بعد متوجه شدم که اینها مکه و مدینه و نجف و... بود. جز این، آن بالا به صورت مداوم صدای اذان می آمد و من مسلمان شدم.
یک جستجوی ساده در اینترنت نشان داد که این خبر، شایعه بوده.

امروز صبح مطلبی دیدم به نقل از سفینة البحار مرحوم شیخ عباس قمی. ما هم که بی کاریم! رفتم و هرچه گشتم آن مطلب را در سفینة البحار نیافتم. کلمات کلیدی ای از متن را هم در نرم افزار جامع احادیث سرچ کردم؛ خبری نبود که نبود. پیام داده ام به نویسنده آن کانال. جواب می دهد من از جای دیگری گذاشته ام. البته بدون هیچ لینک یا آدرسی! جالب این که این کانال بیش از دوازده هزار عضو دارد. ببینید یک حرف سست با چه سرعتی پخش می شود.

چند دقیقه قبل می بینم در کانال شهید آوینی مطلبی نوشته که به دست نوشته ی یک دبیرستانی شبیه تر است تا شهید آوینی! و نوشته که این مطلب دارد پخش می شود به اسم شهید آوینی در حالی که شهید اصلا چنین نوشته ای ندارد.

نمی دانم این حرفم هیچ اثری دارد یا نه! ولی شما را به خدا در نقل سخنان دقت کنید. مخصوصا وقتی پای خدا و پیامبر و معصوم وسط است. بستن حرف به دهان خدا و معصومین کار سهلی نیست. هر چه را از هر جا به اسم روایت و سخن فلان عالم دیدیم، فوری پخش نکنیم!

به قول استادمان، حرف مفت است که می شود راحت و زیاد گفتش! حرف حساب ربع ساعت است!

  • آسیابان

بسم الله

دانشکده ی ما دانشجوی اهل سنت کم ندارد. اصلاً رشته ای داریم که مختص اهل سنت است. پس طبیعی است که در وضوخانه ببینی کسی دارد به سبک اهل سنت وضو می گیرد یا در نمازخانه دوستانی را ببینی که دست بسته نماز می خوانند.
گرچه تا حال تقابلی جدی میان شیعیان و اهل سنت دانشکده ندیده ام، اما قرابت خاصی هم چشمم را نگرفته. انگار دیواری نامرئی بین دو طرف هست.
دیروز یکی از سنی های دانشکده مشغول وضو گرفتن بود و به فاصله ی یک متری اش دانشجوی دیگری بود که لابد ادعای شیعه بودن داشت. برادر شیعه مان شروع کرده بود به خواندن یک مداحی؛ که البته شاید بیش تر مدح شیعیان امیرالمؤمنین بود تا مدح حضرت! چندان دقت نکردم تا ابیات را به ذهنم بسپارم؛ ولی مثلا یک جایش خلقت بهشت را هم گویی صدقه ی سر شیعیان می دانست. سواد بحث کلامی کردن را ندارم که بگویم سبب خلق بهشت چه بوده و چه نبوده. این بحث ها باشد برای آنها که سوادش را دارند. اما دو نکته به ذهنم رسید در این باره:
یک) اولاً گفت «آن که یافت می نشود، آنم آرزوست!»... شیعه بودن ادعایی است که خیلی از دهان من و امثال من بزرگتر است. بزرگی فرموده بود به جای این حمد که برای روز عید غدیر وارد شده که «الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین...» باید بگوییم «اللهم اجعلنا من المتمسکین...». اگر شیعه سلمان بود، ما چه کاره ایم؟ واقعیت این است که من خودم گاهی وقتی می خواهم دعا کنم که «اللهم اجعلنی من شیعة امیرالمؤمنین»، از بزرگی این دعا و کوچکی خودم شرم می کنم و به این فکر می کنم که خواستن این ـ با توجه به حالم ـ چه قدر درست است و چه قدر پررویی؟!
دو) اثری که خواندن این اشعار بیخ گوش یک سنی دارد چیست؟ اگر امیرالمؤمنین اینجا بودند، این کار را تأیید می کردند یا رد؟ مشکل امروز ما این است که به سنی ها یادآوری کنیم که ما علت خلق بهشتیم؟!

و سخن آخر این که در روایت داریم نماز خواندن پشت سر اهل سنت، مانند نماز خواندن پشت سر رسول الله است. البته استناد به مثل این روایات و برداشت از آنها کار اجتهادی می خواهد؛ اما بعید می دانم او که این شعر را می خواند این کار اجتهادی را کرده باشد و فهمیده باشد الآن نباید به مضمون این روایات پای بند بود!

پ.ن. المتقدم لهم مارق، و المتأخر عنهم زاهق، واللازم لهم لاحق. خوشا به حال این دسته ی سوم. برای امثال من، همین که «لاحق» نیستیم ادل الدلیل است که یا پیش افتاده ایم و یا عقب افتاده؛ یا در بعضی کارها پیش افتاده و در بعضی عقب افتاده...

  • آسیابان

بسم الله


دیروز روز چندان سردی نبود. سر ظهر هم بود؛ یعنی وقتی که معمولاً بالاترین دماها در طول روز مربوط به همان ساعت هاست. کلاهم را فراموش کرده بودم که از خوابگاه بردارم. از دانشکده راه افتادم به سمت مسجدی که تقریبا 300 متر فاصله با دانشکده دارد. با این که هوا خیلی سرد نبود، اما سرم حسابی یخ کرد. سرم را گرفتم جلوی بخاری مسجد. همین طور که باد گرم به سرم می خورد، ذهنم رفت در چند سال قبل. وقتی شب های زمستان با حمید بیرون می رفتیم و او سردش می شد و من گرم کن ورزشی یا کاپشنم را به او می دادم... نه این که خیلی اهل ایثار بودم؛ نه؛ میانه ام با سرما اصلا بد نبود... رفتم کناری نشستم و همین طور که علایم سرما خوردگی داشتند بروز می کردند، بیش تر به گذشته فکر کردم. وقتی یکی از لذت های زندگی ام این بود که آن قدر زیر باران ـ شاید به ویژه شب های بارانی ـ راه بروم که حجم موهای بلندم پر از آب شود و آب شر کند روی صورتم و من کیف کنم! وقتی با یکی از رفقایم در شبی سرد سوار موتور شدیم. او راننده بود و کاپشن نداشت. من کاپشن داشتم و کلاه نداشتم. مسافت هم زیاد بود؛ در حدود 15 کیلومتر. کاپشنم را به او دادم و او کلاه ایمنی اش را به من داد. برای این که در رفاقت کم نگذاشته باشم، نقاب کلاه را نبستم و دوست داشتم همان طور که سر و صورت او باد سرد می خورد، سر و صورت من هم یخ کند... (در رفاقت کارها لزوماً عقلانی نیست!) حدس می زدم سرمای بدی بخورم؛ ولی بدنم آخ نگفت (یا گفت و من نشنیدم)... همه ی این ها هم در کم تر از ده ـ دوازده سال گذشته بود...
حالا بدنم این قدر آسیب پذیر شده که سرظهر هم کلاه سرم می گذارم... این ها را شاید بتوان نشانه دانست... پیری تدریجی الحصول است...

پ.ن. این بوی رفتن است که می آید (قیصر امین پور)

  • آسیابان