آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۴ مطلب با موضوع «شعر دیگران» ثبت شده است

بسم الله



مثلِ بره می شویم، روزمره می شویم

سر به زیرِ سر به زیر، سر به راهِ سر به راه


محمدمهدی سیار. کتاب حق السکوت؛ نشر فصل پنجم.


پ.ن. باری در جمعی که همه تحصیل کرده بودند و دستِ کم دانشجوی دکتری، بحث از همین فرو رفتن سرها در گوشی ها و فرو رفتن هندزفری ها در گوش ها شد. فردی (که تحصیلاتش از بقیه بیشتر بود و به نحوی استاد جمع حساب می شد) از این گفت که این وضع، فرصت فکر کردن و این جور چیزها را از افراد می گیرد. من گفتم اصلا شاید این چیزها برای همین باشد. گفت این ها توهم توطئه هست... من چانه نزدم که حرفم را به کرسی بنشانم؛ ولی هنوز آن احتمال را می دهم...



  • آسیابان

بسم الله


میلاد امام کاظم علیه السلام مبارک.

هنوز غرق سکوت تواند زندان ها
و پای بند نگاهت دل نگهبان ها

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی
تویی که در نفست گم شدند طوفان ها

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند
تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

چه خلوت خوشی... آرام زیر لب گفتی
و سجده کردی جای تمام انسان ها

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است
چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

شعر از دکتر محمدمهدی #سیار


پ.ن. سیار بی گمان از رویش های مبارک ادبیات متعهد در سال های اخیر است. ذوق خوب و زبان روان ـ و در عین حال قوی ـ و دیدی عمیق، سیار را از افراد برگزیده ی شعر این چند سال کرده؛ در حالی که این شاعر محجوب دهه ی شصتی، به خواست خدا، وقت زیادی برای پیشرفت دارد و چیزی در من می گوید، او ترکیبی است از مرحوم سیدحسن حسینی و مرحوم قیصر امین پور... از سیار تاکنون چند کتاب شعر منتشر شده که همگی خواندنی هستند: حق السکوت، بی خوابی عمیق، و رودخوانی. شاید تنها اسم دومین کتاب او (بی خوابی عمیق) از کل برخی کتابهای شعر قشنگ تر باشد!


  • آسیابان

بسم الله


به ذره گر نظر لطف، بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند...


پ.ن. الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین.

  • آسیابان

بسم الله


مجنون به ریگ بادیه غم های دل شمرد

یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت...


صائب

  • آسیابان

بسم الله


چه نام مرثیه واری است «مادر پسران»

برای مادر تنهای بی پسر شده ای...


پ.ن یک. فدای بزرگی ات ای مادر چهار شهید کربلا...

پ.ن دو. عنوان و بیت بالا، هر دو از شاعر خوش ذوق و خوش فکر، محمدمهدی سیار است؛ از کتاب خواندنیِ رودخوانی؛ انتشارات شهرستان ادب (واقعاً آقای سیار، مایه ی امیدواری به آینده ی شعر متعهد است...).

پ.ن سه. یکی از بزرگواران مجدداً تذکر دادند که معرفی کتاب فراموش نشود؛ علی الحساب همین رودخوانی را شدیداً توصیه می کنم. حدود سه سال قبل که رودخوانی را خریدم، تا به خانه برسم خیلی از اشعارش را خواندم... این رباعی را هم همان موقع ها نوشتم:


از شهر، صدا، دود، شلوغی بی زار

با دستِ پر از خریدِ غم از بازار

بی خواب... سراغ رود خوانی رفتم

از شاعر بیدار عمیق ام، سیار


این را هم اعتراف کنم که "ام" بعد از عمیق در مصرع آخر، اصلا به دل خودم نمی چسبد! و یک نکته این که این مصرع، اشاره ای هم دارد به یکی دیگر از کتاب های سیار به نام "بی خوابی عمیق" که ایضاً خواندنی است... همین اسم اش به قدر کل برخی از کتاب ها قشنگ است!

  • آسیابان

بسم الله

 

عالم آدمی که عوض می شود، بار معنایی کلمات برای او عوض می شوند. کلمه علی الظاهر همان است؛ اما واقعاً همان نیست. مثلاً فکر کن "خدا"یی که پیامبران می گفتند با "خدا"یی که کانت می گوید یکی نیستند. حالا شاید ما غافل از این، خوش باشیم که کانت هم که خدا را قبول دارد! مثلاً "علم". علم در عالم اسلامی یک معنی داشته و در عالم غربی یک چیز دیگر شده... و ما شاید غافل از این تغییر معنا، فلان علم ذاتاً سکولار را بخوانیم و خوش باشیم که داریم به توصیه ی نبی اکرم در مورد کسب علم عمل می کنیم...

مثلاً بگو "عشق". عشق در عالم سنتی ما یک معنی داشته و امروز یک معنی دیگر. دو معنای کاملاً متضاد، که اصلاً شاید جمع شدن شان در یک فرد محال باشد... یکی نتیجه ی از خود گسستن بوده و یکی تجلی خود پرستی است...

آقایونی که به معنی امروز عاشقید! عاشق باشد! ولی لطفاً برای بیان عشق تان به اشعار شعرای هم سلک خودتان تمسک کنید! حافظ و عطار و مولانا را از این دایره بیرون بگذارید...

 

حافظ گفت:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجه ی غافل! هنری بهتر از این؟

 

و عطار شرط راست بودن ادعای عشق را گسستن از خود و هر دو عالم می داند و می گوید:

گر ز خود و هر دو کون، پاک تبرا شوی

راست بود آن زمان از تو تولای عشق...

 

عشق در ادبیات این بزرگان را باید در این فضا فهمید؛ ولو این که ما نفهمیم این چیزها را... ولی لطفاً برای پیام های ولنتاین تان دور این ها را خط بکشید و به شعرایی که به معنی مبتذل امروزی عاشق اند دخیل ببندید!

 

پ.ن. رحمت به روح  قیصر امین پور که چه خوش گفت:

در بند خویش بودن، معنای عشق نیست

چونان که زنده بودن معنای زندگی...

(کتاب دستور زبان عشق)

 

یا علی مددی
  • آسیابان

بسم الله


سلام.

باز نشر یک مطلب به مناسبت سال گرد شهادت آن مرد.


قله ی ماندگار

  • آسیابان

بسم الله


حدیث آدمی و چرخِ آسیاب زمان

حدیث جام بلور است و صخره ی سنگین...


حکیم قیصر امین پور


پ.ن. خوشا پریدنِ با این شکسته بالی ها... (باز هم حکیم قیصر امین پور).


زمانه بر سر جنگ است؛

یا علی مددی

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

بیتی است از جناب حافظ در انتهای غزلی که احتمالا همه خوانده اید و شنیده اید:


عشقت رسد به فریاد، گر خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی، با چارده روایت...


البته ممکن است در نسخه های گوناگون، این بیت به شکل های متفاوت آمده باشد.

مدت ها این بیت را برای خودم این طور معنا می کردم که "اگر مانند حافظ، قرآن را در چهاره روایتش از حفظ بخوانی، عشق به فریادت می رسد". حالا این که منظور از چهارده روایت و عشق و به فریاد رسیدن چیست را باید از اهلش پرسید؛ که من نه اهلش هستم و نه پرسیده ام! ولی تازگی دیدم می شود بیت را طور دیگری معنا کرد که به نظرم درست تر است: "گرچه خودت مانند حافظ قرآن را در چهارده روایت از حفظ بخوانی، باز این عشق است که می تواند به فریادت رسد و کاری از خودت ساخته نیست". به عبارتی، شاید بهتر باشد تأکید روی "عشقت رسد به فریاد" باشد، نه روی ادامه ی بیت.

شاید حرفی که زدم برای شما هیچ تازگی نداشت البته.


پ.ن. الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...


یا علی

  • آسیابان

بسم الله

 

سلام

طبق تقویم، هنوز محرم نرسیده بود. نشسته بودیم سر کلاس اصول فقه. استاد مقدمه ای گفت در مورد ماه محرم و عزاداری و... و گذشت. دوستانی که اصول فقه خوانده اند دیده اند که یکی از مباحث مهم اصول، بحث اوامر است که در آن «امر» از جنبه های مختلف بررسی می شود. مثلا این که اصلاً امر یعنی چه؛ و در شرع به چه صورت هایی اتفاق افتاده است؛ و امر شارع دلالت بر وجوب دارد یا استحباب و... . در اصول بسیار اتفاق می افتد که رابطه ی مکلف و شارع را، تشبیه می کنند به رابطه ی عبد (برده) و مولا (مالک برده). مثلاً می گویند اگر مولا بنده اش را امر کند به خرید چیزی، عقلا از این لزوم را می فهمند... . بحث کلاس به این سمت رفت که امر حتماً قرار نیست زبانی باشد؛ بلکه گاهی با این که مولا چیزی را نگفته، عبد می فهمد که باید این کار را انجام دهد و بلکه اهمیت بیش تر آن را نسبت به برخی اوامر زبانی نیز می فهمد؛ و می فهمد که اگر فقط قدرت دارد یکی را اطاعت کند، باید همان را اطاعت کند که بر زبان مولا هم نگذشته...

حالا مثال این چیست؟ فرض کنید مالکِ برده ای به او بگوید برو فلان چیز را از بازار بخر و عبد راه بیفتد، اما در مسیر ببیند که فرزند مولا در آب افتاده و دارد غرق می شود... این جا باید چه کرد؟ گمانم شما هم می گویید که این عبد اگر فهم و شعور داشته باشد، باید بی درنگ به یاری فرزند مولا بشتابد... این بحثی بود که در کلاس اصول مطرح شد و از آن عبور شد.

شاید اگر این کلاس در آستانه ی محرم نبود، چیزی به ذهنم نمی رسید... ولی ذهن من ناگاه رفت به عصر عاشورا... گیرم که در قرآن و کلام رسول خدا این قدر تأکید بر محبت اهل بیت و اطاعت از آن ها نشده بود... آن ها که می دیدند فرزند مولای عالم، دارد در دریای خود جان می دهد، و می دانستند که این مرد همان است که کودکی اش در آغوش و بر دوش نبی اکرم بوده باید چه می کردند...

 

پ.ن یک. با دوتا از رفقا، مدت کوتاهی به دنبال پاسخ این پرسش گشتیم که چه شد عده ای از قافله ی سیدالشهدا ـ علیه السلام ـ جا ماندند و عده ای نه؟ به حدود بیست عامل دست یافتیم و البته متأسفانه کار متوقف شد... شاید در آینده آن ها را برای شما هم بنویسم. فقط اگر ـ خدایی نگرده ـ حال و روزتان چون من باشد، شاید حس کنید چه قدر از آن عواملی که در بازمانده ها از سپاه مولا وجود داشت، در وجودتان ریشه دوانده...


پ.ن دو.

نمی دانم این چند بیت حافظ را تا حالا با نیم نگاهی به عاشورا خوانده اید یا نه...

رندان «تشنه لب» را آبی نمی دهد کس

گویی «ولی» شناسان، رفتند از این ولایت

 

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان، در سایه ی عنایت

 

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

 

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت...

 

پ.ن سه. اگر در مجلسی حالی یافتید، همه ی شیعیان را یاد کنید... شیعیان مظلوم یمن و بحرین و سوریه و عراق و لبنان و افغانستان را یادتان نرود... اگر مرا هم بین دعاهایتان جا دادید، متشکرم.

 

یا علی مدد

  • آسیابان