آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «شعر دیگران» ثبت شده است

بسم الله



عکس بالا، عکسی است از روستای پدری ما. امامزاده و یکی از مدارس روستا (که به برکت مهاجرتها به شهر تعطیل شده) در تصویر پیدا هستند. درختی هم تقریبا در وسط تصویر دیده می شود و پشتش هم برهوت است! اینجایی که حالا اسمش را می گذارم برهوت، دو باغ سیب بود... تا همین چند سال قبل. باغ ها مال یکی از آشناها بودند و باغبانی شان با مرحوم پدربزرگم و خانواده اش بود. این دو باغ، آن قدر آباد بودند که وصفش سخت است... گاهی گوسفندها را می بردیم تا از سیب های ریخته شده بخورند. کف باغ آن قدر علف های سبز و سرحال بودند که بیا و ببین! عیدها که می رفتیم روستا، شاید از چغاله بادام های باغ ها نصیبمان می شد... خلاصه عالمی بود...

این درختی که حالا وسط تصویر پیداست، اگر درست یادم مانده باشد، حدود یک سال بعد از مرگ پدر بزرگم، یعنی عید سال 83، آتش گرفت. در خانه نشسته بودیم که خبر رسید درخت دارد می سوزد. با بی بی و برادر و پسر دایی ام رفتیم آنجا. رودخانه ـ که خدا رحمتش کند! ـ آن موقع ها آب خوبی داشت و نسبتاً نزدیک بود. تند و تند می دویدیم و با سطل از رودخانه آب می آوردیم و می ریختیم روی درخت تا خاموش شود. این ترس و احتمال ته دلمان بود که درخت، از بیخ و بن بسوزد و دود شود... خوب یادم نیست؛ ولی قاعدتاً آن موقع باید سیب ها و بادام های باغ، یا با شکوفه ها تزیین شده بودند یا کمی از شکوفه ها گذشته بود و برگ های سبز تازه شان نشان حیات داشت... هیچ به فکر مرگ آنها نبودیم...

حالا حدود 15 سال از آن وقت گذشته. آن سیب و بادام های شاداب دیگر نمانده اند؛ حتی هیزم هایش را هم برده اند! واقعاً برایم سخت است جای خالی شان را نگاه کنم؛ چه روزهای خوشی را در سایه ی سیب ها گذراندیم... اما آن درخت نیمه سوخته، هنوز پابرجاست...

این رسم، محدود به آن باغ و این درخت نیست... یادمان باشد با غوره ای سردی مان نکند و با مویزی گرمی مان! نه با دو روز خوش از جا در برویم و نه با دو روز سخت... نه سرمست باشیم و نه ناامید!


پ.ن. آخر دوره ی راهنمایی بود که به بعضی معلم ها گفتم برایم یادگاری بنویسند. معلم حرفه و فن برایم شعری نوشت که هنوز خوب به یاد دارمش (و جالب بود که معلم چه درسی، این شعر زیبا را نوشت!):

غره مشو که مَرکب مردان مرد را

در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند


نومید هم مباش که رندان جرعه نوش

ناگه به یک ترانه به مقصد رسیده اند...


شعر ظاهراً از "جامی" است.

  • آسیابان

بسم الله


ترسم که به جایی نرسم این رمَضان هم

بسیار به عمرم رمَضان آمده رفته...


محمدمهدی سیار
کتاب رودخوانی (نشر شهرستان ادب)


پ.ن. دهه ی اول شعبان بود. امام جماعت مسجد خوابگاه، معمولاً در قنوت هایش این دعا را ـ که در روایات رسیده ـ می خواند که «اللهم إن لم تگن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان، فاغفر لنا فی ما بقی منه». شاید پیش خودم می گفتم هنوز این همه مانده تا شعبان بگذرد... اما گذشت و خیلی سریع. گمانم بردش را آن ها کردند که از همان ابتدا یادشان بود وقت کمی دارند... ماه رمضان هم می گذرد. کاش یادمان باشد وقت کمی داریم... حتا اگر تا آخرش زنده باشیم!

  • آسیابان

سم الله

بر ساحل شکافته، پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه ی شب رو گرفته بود

آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویی تنش به زخم تبر خو گرفته بود

برخاست، رو به سمت بهاری که رفته بود
آهو عجیب بوی پرستو گرفته بود

دستی به دستگیره ی دروازه ی بهشت...
دست دگر بر آتش پهلو گرفته بود

آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود

پشت زمین شکست، خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود

امید مهدی نژاد. کتاب رجز ـ مویه

  • آسیابان

بسم الله



مثلِ بره می شویم، روزمره می شویم

سر به زیرِ سر به زیر، سر به راهِ سر به راه


محمدمهدی سیار. کتاب حق السکوت؛ نشر فصل پنجم.


پ.ن. باری در جمعی که همه تحصیل کرده بودند و دستِ کم دانشجوی دکتری، بحث از همین فرو رفتن سرها در گوشی ها و فرو رفتن هندزفری ها در گوش ها شد. فردی (که تحصیلاتش از بقیه بیشتر بود و به نحوی استاد جمع حساب می شد) از این گفت که این وضع، فرصت فکر کردن و این جور چیزها را از افراد می گیرد. من گفتم اصلا شاید این چیزها برای همین باشد. گفت این ها توهم توطئه هست... من چانه نزدم که حرفم را به کرسی بنشانم؛ ولی هنوز آن احتمال را می دهم...



  • آسیابان

بسم الله


میلاد امام کاظم علیه السلام مبارک.

هنوز غرق سکوت تواند زندان ها
و پای بند نگاهت دل نگهبان ها

تو مثل یک نفس تازه حبس می گشتی
تویی که در نفست گم شدند طوفان ها

نشد طلوع کنی تا تو را طواف کنند
تقیه کار شدند آفتاب گردان ها

چه خلوت خوشی... آرام زیر لب گفتی
و سجده کردی جای تمام انسان ها

تو یوسفی و مجازات یوسفی این است
چنین دهند گواهی تمام قرآن ها

شعر از دکتر محمدمهدی #سیار


پ.ن. سیار بی گمان از رویش های مبارک ادبیات متعهد در سال های اخیر است. ذوق خوب و زبان روان ـ و در عین حال قوی ـ و دیدی عمیق، سیار را از افراد برگزیده ی شعر این چند سال کرده؛ در حالی که این شاعر محجوب دهه ی شصتی، به خواست خدا، وقت زیادی برای پیشرفت دارد و چیزی در من می گوید، او ترکیبی است از مرحوم سیدحسن حسینی و مرحوم قیصر امین پور... از سیار تاکنون چند کتاب شعر منتشر شده که همگی خواندنی هستند: حق السکوت، بی خوابی عمیق، و رودخوانی. شاید تنها اسم دومین کتاب او (بی خوابی عمیق) از کل برخی کتابهای شعر قشنگ تر باشد!


  • آسیابان

بسم الله


به ذره گر نظر لطف، بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند...


پ.ن. الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین.

  • آسیابان

بسم الله


مجنون به ریگ بادیه غم های دل شمرد

یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت...


صائب

  • آسیابان

بسم الله


چه نام مرثیه واری است «مادر پسران»

برای مادر تنهای بی پسر شده ای...


پ.ن یک. فدای بزرگی ات ای مادر چهار شهید کربلا...

پ.ن دو. عنوان و بیت بالا، هر دو از شاعر خوش ذوق و خوش فکر، محمدمهدی سیار است؛ از کتاب خواندنیِ رودخوانی؛ انتشارات شهرستان ادب (واقعاً آقای سیار، مایه ی امیدواری به آینده ی شعر متعهد است...).

پ.ن سه. یکی از بزرگواران مجدداً تذکر دادند که معرفی کتاب فراموش نشود؛ علی الحساب همین رودخوانی را شدیداً توصیه می کنم. حدود سه سال قبل که رودخوانی را خریدم، تا به خانه برسم خیلی از اشعارش را خواندم... این رباعی را هم همان موقع ها نوشتم:


از شهر، صدا، دود، شلوغی بی زار

با دستِ پر از خریدِ غم از بازار

بی خواب... سراغ رود خوانی رفتم

از شاعر بیدار عمیق ام، سیار


این را هم اعتراف کنم که "ام" بعد از عمیق در مصرع آخر، اصلا به دل خودم نمی چسبد! و یک نکته این که این مصرع، اشاره ای هم دارد به یکی دیگر از کتاب های سیار به نام "بی خوابی عمیق" که ایضاً خواندنی است... همین اسم اش به قدر کل برخی از کتاب ها قشنگ است!

  • آسیابان

بسم الله

 

عالم آدمی که عوض می شود، بار معنایی کلمات برای او عوض می شوند. کلمه علی الظاهر همان است؛ اما واقعاً همان نیست. مثلاً فکر کن "خدا"یی که پیامبران می گفتند با "خدا"یی که کانت می گوید یکی نیستند. حالا شاید ما غافل از این، خوش باشیم که کانت هم که خدا را قبول دارد! مثلاً "علم". علم در عالم اسلامی یک معنی داشته و در عالم غربی یک چیز دیگر شده... و ما شاید غافل از این تغییر معنا، فلان علم ذاتاً سکولار را بخوانیم و خوش باشیم که داریم به توصیه ی نبی اکرم در مورد کسب علم عمل می کنیم...

مثلاً بگو "عشق". عشق در عالم سنتی ما یک معنی داشته و امروز یک معنی دیگر. دو معنای کاملاً متضاد، که اصلاً شاید جمع شدن شان در یک فرد محال باشد... یکی نتیجه ی از خود گسستن بوده و یکی تجلی خود پرستی است...

آقایونی که به معنی امروز عاشقید! عاشق باشد! ولی لطفاً برای بیان عشق تان به اشعار شعرای هم سلک خودتان تمسک کنید! حافظ و عطار و مولانا را از این دایره بیرون بگذارید...

 

حافظ گفت:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق

گفتم ای خواجه ی غافل! هنری بهتر از این؟

 

و عطار شرط راست بودن ادعای عشق را گسستن از خود و هر دو عالم می داند و می گوید:

گر ز خود و هر دو کون، پاک تبرا شوی

راست بود آن زمان از تو تولای عشق...

 

عشق در ادبیات این بزرگان را باید در این فضا فهمید؛ ولو این که ما نفهمیم این چیزها را... ولی لطفاً برای پیام های ولنتاین تان دور این ها را خط بکشید و به شعرایی که به معنی مبتذل امروزی عاشق اند دخیل ببندید!

 

پ.ن. رحمت به روح  قیصر امین پور که چه خوش گفت:

در بند خویش بودن، معنای عشق نیست

چونان که زنده بودن معنای زندگی...

(کتاب دستور زبان عشق)

 

یا علی مددی
  • آسیابان

بسم الله


سلام.

باز نشر یک مطلب به مناسبت سال گرد شهادت آن مرد.


قله ی ماندگار

  • آسیابان