آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب با موضوع «قبرستان نوشت» ثبت شده است

بسم الله


معمولاً هر بار که به روستای پدری سری می زنم، سرکی هم به قبرستانهایش می کشم. دو پدر بزرگم آنجا دفن شده اند؛ و خیلی دیگر از اجداد و اقوام. البته هر وقت به قبرستانهای آنجا ـ و حتا شیراز ـ می روم، معمولاً بین قبرهای غریبه هم می گردم؛ سال تولد و مرگ را می خوانم؛ گاهی با سن خودم مقایسه شان می کنم... شعرهای روی سنگها را هم گاهی می خوانم. گاهی شعرها تکراری اند؛ گاهی اشتباه فاحش وزنی دارند؛ گاهی حرف چندانی ندارند یا من نمی فهمم... اما گاهی چنان به دل می نشینند که شاید بعد از چند سال هم در حافظه ی نه چندان قوی من بمانند... آن قدر که شوخی و جدی به برادرم بگویم اگر مُردم، این بیت را روی سنگ بنویسید و عمود بزنید بالای سرم.

این بیت را که چنین به دلم چسبید، گمانم حدود پنج سال قبل در یکی از قبرستانهای روستایمان، روی یک سنگ قبر قدیمی دیدم. نوشته بود «الهی من ندارم هیچ همراه/ به جز لاتقنطوا من رحمة الله»*. چه قدر به دلم چسبید...

روز عید فطر با خانواده رفتیم روستا و یکی دو روز ماندیم. برادرزاده ام را برداشتم و رفتیم همان قبرستانی که این شعر را در آنجا دیده بودم. قصد داشتم از روی سنگ عکس بگیرم و اینجا بگذارم...

قبرستان قدیمی است. روستا هم که درگیر کم آبی و مهاجرت به شهر و کم شدن جمعیت. طبیعتاً قبرستان رو ها هم کم شده اند. گمانم خیلی ها الآن قبر پدر بزرگ خودشان را هم بلد نیستند. این است که اگر کم کم در اثر باد و باران خاکها بیایند و روی قبرهای قدیمی را بگیرند، شاید برای هیچ کس مهم نباشد که بیلی بردارد و سنگ قبرها را معلوم کند...

هرچه دنبال آن سنگ قبر گشتم، ندیدمش. انگار یکی از سنگهایی که زیر خاک رفته همین بوده... روی سنگ نوشته بود هیچ همراهی ندارم؛ انگار قرار بود همین هیچ هم نماند و فقط "لا تقنطوا من رحمة الله" بماند... خدایش و خدایمان بیامرزد...


* "لا تقنطوا من رحمة الله" قسمتی از آیه ی 53 سوره ی زمر است که گمانم روایت داریم امیدبخش ترین آیه ی قرآن است... ببینیدش.


پ.ن. قرار نبود قبرستان نوشت ها این قدر کم باشند... ممنونم از آقا سید مصطفای موسوی که ترغیبم کردند به ادامه دادن این نوشته ها. قبرستان نوشت های قبلی را می توانید اینجا ببینید.

  • آسیابان

بسم الله


سلام.

پیش تر، مطلبی نوشتم با عنوان «قبرستان نوشت ها، مقدمه». گمانم آن نوشته، یکی از مطالبی بود که به نسبت، بیش تر مورد توجه مخاطبان آسیاب قرار گرفت. چنان که از عنوانش پیداست، قرار بود مقدمه باشد. ولی از آن موقع تا حالا دیگر در آن حال و هوا ننوشتم. گرچه قبرستان رفتنم برقرار است و مطالبی هم در ذهن دارم که خدا بخواهد، شاید روزی بنویسم... اگر تا آن موقع، ساکن دائم قبرستان نشوم. حالا، این اولین مطلب بعد از مقدمه؛ میوه ی قبرستان رفتن امروز...

 

قبرستان کوچکی، در فاصله ی نسبتا کم خانه مان است؛ لابد مربوط به دوره ی قبل از فراگیری غرب زدگی ست؛ وگرنه شهر و شهرک مدرن را چه به قبرستان داشتن؟! (ر.ک این جا). مساحت این قبرستان، شاید دو هزار متر هم نباشد؛ و معمولا خلوت است. و شاید بی راه نباشد که بگویم معمولا خالی ست...

در قبرستان تنهایم. بین قبرها راه می روم؛ کنار یک قبر، پر است از مورچه. چال شان هم، پایین پای قبر است... مورچه هایی که کنار قبری فرو می روند در خاک؛ نمی دانم تا کجا فرو می روند... آیا قسمتی از خوراک این مورچه های درشتِ سیاه، بدن و استخوان های مردی نیست که این جا خوابیده؟ نمی دانم!

آن سو تر، دراز می کشم؛ بین قبرها... خیره می شوم به پرستوها که در هوای خوش اردیبهشت شیراز غوطه ورند. گوشی ام را در می آورم و صوتی می گذارم تا بشنوم... دستم، زیر سرم و روی زمین است که حس می کنم چیزی گزیدش؛ می آورمش جلوی صورتم و نگاه می کنم؛ مورچه است! شاید فکر کرده جنازه ی جدیدی آورده اند و عیش شان برقرار است! فوت می کنم تا بیفتد... ولی می دانم روزی خواهد آمد که اگر مورچه ای آمد و شروع کرد به خوردن دستم، قدرت فوت کردن هم ندارم... آن روز می رسد؛ به زودی.

...

پا می شوم که کم کم برگردم. نگاهم روی قبری می ماند. مردی که این زیر خوابیده، و شاید تا حالا خوراک مورچه ها شده، کم از ده سال بزرگ تر از من است. به تاریخ مرگ اش نگاه می کنم: بیست اردیبهشت نود و چهار؛ یعنی پس فردا، سالگرد بنده خداست... فکر می کنم بیست اردیبهشت نود و شش، سالگرد چند نفر است؟ آیا یکی از آن ها، من نیستم؟ نمی دانم؛ شاید! اگر یک ماه دیگر، مورچه ای گونه ام را گاز بگیرد، می توانم مانع اش شوم؟

 

پ.ن یک. وقتی در قبرستان خوابیده بودم، فکر کردم که اگر الآن بمیرم چه می شود؟ خانواده ام چه طور خبر دار می شدند؟ چه قدر طول می کشید تا کسی ردی از آن ها پیدا کند؟... بعد شاید یک عده می گفتند فلانی لابد می دانسته روزش رسیده، خودش آمده بود قبرستان و خوابیده بود! در حالی که این فلانی، حتا نمی داند احتمال این که فردا بمیرد بیش تر است یا یک سال دیگر!

پ.ن دو. اگر مرگ برای ما جدی شود، یعنی جدی بودنش را بفهمیم، خیلی چیزها برای مان مسخره می شوند، یعنی مسخره بودن شان را می فهمیم.

 

یا علی

  • آسیابان

بسم الله


سلام.


گفته اند در تمدن مدرن، دو چیز است که باید از شهر دور ریخته شود: زباله و جنازه. زباله ها را جایی می ریزند و زمین را ـ صراحتم را ببخشید ـ به گند می کشند. جنازه ها را هم آن قدر دور می برند که چشم اهالی محترم شهر، به راحتی به آن ها نیافتد. اصلا شهر مدرن، باید از مرگ و یاد مرگ دور باشد؛ چون مرگ، قدرت دارد کمی آدمی را از یاد دنیا غافل کند؛ و این یاد دنیا و عشق دنیا ـ و به قول استاد میرباقری ـ تکالب بر سر دنیاست که موتور متحرکه ی تمدن مدرن است...

پس ما که قرار است به سمت مدرن شدن برویم، باید قبرستان ها را از شهرها دور کنیم. به جای این که هر محله ـ که معمولا پارک و پاساژ و... را حتما دارد ـ قبرستانی برای خود داشته باشد، مرده ها را از همه جای شهر می بریم و دور می ریزیم! (و اصلا مگر در شهر های جدید، محله باقی می ماند؟) چه بهتر که این دور، بعد از چند کیلومتر بیابان باشد! و نتیجه اش می شود این که بسیاری از مردم شهرهای بزرگ ما، شاید چند سالی یک بار هم چشم شان به قبرستان نیافتد. و به جایش هر روز در خیابان های شهر و کانال های تلوزیون و... هزار چیز می بینند که حرص شان به دنیا را زیاد کند تا چرخ سرمایه داری بچرخد. و ما هم روزی هفده رکعت نماز بخوانیم و ـ و با خیال مسلمانی ـ از خدا بخواهیم ما را در تاسیس مدرنیته ی اسلامی یاری کند! تا هم خدا را داشته باشیم و هم خرما را. (و این جا یک نفر را می خواهد که وقتی ما می گوییم مدرنیته ی اسلامی، بگوید مگه می شه؟ مگه داریم؟!)

مرگ و یاد مرگ، آن قدر قدرت دارد که شاید حرف اشتباهی نباشد که بگوییم می تواند سرنوشت یک تمدن را عوض کند. تمدنی را نابود کند و تمدنی نو بسازد...

و حالا که ما در بند تمدن غربی هستیم ـ اصلا حرف سیاسی نمی زنم، اشتباه نشود ـ ، شاید یکی از چیزهایی که می تواند ما را به اسیر بودن مان آگاه کند تا فکری به حال خلاصی از آن کنیم، مرگ است...


نمی دانم به خاطر این حرف ها بوده یا چیز دیگر، مدتی است تصمیم گرفته ام فاصله ی قبرستان رفتن هایم را، کم تر کنم. دوست دارم ماهی یک بار سری به یک قبرستان بزنم و چند دقیقه ای بین قبرها ـ که معمولا مرده هایشان را هم نمی شناسم ـ بچرخم. و در این میان، گاه چیزهایی جدیدی به ذهنم می رسد؛ یا چیزهایی که در ذهنم بوده ولی زیر گرد و غبار شهر خاک می خورده اند، خودی نشان می دهند. اگر عمری و توفیقی بود، شاید گاهی از این ها بنویسم. این نوشته مقدمه ای باشد برای قبرستان نوشت های آسیاب!


  • آسیابان