آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۱۳۷ مطلب با موضوع «1357» ثبت شده است

بسم الله

رفته ام نمایشگاه کتاب شیراز. جایی که برگزار کننده اش، اداره ی فرهنگ و ارشاد «اسلامی» است. نمایشگاه بزرگ شیراز، یک نمازخانه ی کوچک در محوطه دارد که شاید گنجایش پنجاه نفر را هم نداشته باشد. وقت نماز ظهر می روم آن جا. می گویند نماز جماعت این جا نیست؛ اگر می خواهید جماعت بخوانید بروید سالن ملاصدرا. گوشه ای از سالن ملاصدرا را پارتیشنی کشیده اند و چند فرش پهن کرده اند و کاغذی هم زده اند: "نمازخانه". می روم داخل. نه رادیویی است؛ نه پخش اذانی؛ نه سیستم صوتی... یک نفر می ایستد و اذان می گوید... و این ها در حالی است که محل فروش بن کتاب، همین سالن است و هی صدای بلندگو می پیچد درون سالن: شماره ی 693 به باجه ی 13، شماره ی... . بعید می دانم صدای مکبر به راحتی به صف های آخر خانم ها می رسید... البته مجموعاً شاید 30 نفر نماز را به جماعت خواندیم...
شاید اگر نمازخانه ی مرتبی بود، یا با سیستم صوتی درست و درمانی مردم خبر می شدند که وقت اذان است و نماز جماعت، به جای 30 نفر 130 نفر نماز می خواندند... اما حالا شاید 90 درصد افرادی که نماز را خواندند، "دنبال" جای نماز بودند و پیدا کردند... و بی خیال ها یا غافل ها ماندند... چیزهای حواس پرت کن هم زیاد بود: از صف بن، تا بگو و بخند با رفقا، و چند صد غرفه ی پر از کتاب های جورواجور، و ...
حرف من گیر دادن به اداره ی ارشاد «اسلامی» نیست. شاید وظیفه این اداره بیشتر آموزش گیتار زدن باشد تا آماده کردن یک بلندگوی دستی در نمازخانه نمایشگاه... به نظرم این ماجرا، تمثیلی است از وضع دین داری در دنیای جدید. این دنیای شلوغ، پر است از چیزهای جذابی که وقتی و فراغتی برای دین داری و سجده نمی گذارد (شاید مثل همین وبلاگ نویسی و کانال نویسی من!). افرادی در این دنیای پر زرق و برق و پر مشغولیت، جا و وقت سجده را می یابند که دنبالش باشند... سرگرمی برای غافل ها ریخته؛ مثل نقل و نبات...


* عنوان مطلب، نام فیلمی است که چند سال قبل در سینما دیدم ـ اگر درست یادم مانده باشد البته. گشتم؛ اما اثری از نام سازنده و... اش نیافتم.


یا حق

  • آسیابان

بسم الله


تا دیشب اگر اسم چرچیل می آمد معمولاً یادم به دو چیز می افتاد: یکی کاریکاتوری که زمانی از او دیدم و شاید قشنگ ترین کاریکاتوری بوده که تا حال دیده ام و دیگری جمله ای بسیار جالب که منسوب به اوست: «آدم ها شهرها را می سازند و شهرها آدم ها را». کاریکاتور را حدود ده سال قبل دیدم که مشتری همشهری جوان بودم و لابد در پرونده شان مطالبی هم راجع به چرچیل خوانده بودم که یادم نمانده.

دیشب تلویزیون فیلمی پخش کرد به اسم "تاریک ترین ساعت" که روایتی بود از چند روز از زمان نخست وزیری چرچیل در زمان جنگ جهانی دوم. نازی ها به فرانسه ـ که متحد انگلیس بوده ـ حمله کرده بودند و وضع خوبی برای انگلیس نبود. سربازهای انگلیسی زیادی در معرض کشته شدن بودند و انگلیس هم در نوبت هجوم هیتلر. چرچیل در چنین وضعی نخست وزیر شد. از اول، دم از ایستادگی می زد و دنبال این بود که چه طور می شود «در جنگ» حال هیتلر را گرفت. به این در و آن در می زد؛ راست و دروغ را به هم می آمیخت؛ فکر می کرد؛ پشت سر هم سیگار برگ دود می کرد؛ و... اما کوتاه نمی آمد.

نفوذی ها تا کابینه اش رسیده بودند... مدام دم از این می زدند که ایتالیا ـ ایتالیای موسولینی؛ رفیق هیتلر ـ حاضر است بین ما و آلمان میانجی گری کند و سعی می کردند به چرچیل بقبولانند که مصلحت کشور و ملت و دولت در این کار است. حرف چرچیل این بود که نباید از موضع ضعف وارد مذاکرات صلح شد. اگر این کار را کنیم، تن به ذلت و بردگی داده ایم. مرگ در جنگ بهتر از خفت در صلح است... فشارها سنگین بود و کم کمَک چرچیل هم داشت نرم می شد. ادبیاتش این شد: مشروط به اینکه آلمان استقلال و منافع ما را بپذیرد حاضریم مذاکره کنیم؛ اما محال است هیتلر این ها را بپذیرد... اما... (تهش را بگذارید نگویم! نه اصل حرف من است و نه می خواهم مزه ی فیلم را از بین ببرم! شاید جایی ببینیدش.)


لابد فیلم دیشب بی ارتباط به وضع مملکت خودمان نبوده. دست شان هم درد نکند که به جای فیلم هندی و وسترن، این را پخش کردند. شوخی و جدی به برادرم گفتم جا داشت این فیلم را ایران می ساخت... اما قسمت تلخ ماجرا کجاست؟

واقعاً باید دست ما این قدر خالی باشد که برای ترویج مقاومت بخواهیم دست به دامان چرچیل بیاندازیم؟! چرچیل خیلی با هیتلر فرق دارد؟ دعوای چرچیل و هیتلر و موسولینی سر چه بود؟ یک عده شان حق بودند و بقیه باطل؛ یا اینکه دعوا سر «دنیا» و «چاپیدن ما حاشیه نشین ها» بود و ابزارها متفاوت؟

گفتم وقتی ما هنوز ـ اگر اشتباه نکنم ـ درباره ی آزادسازی خرمشهر یک فیلم هم نساخته ایم، باید چرچیل به دادمان برسد! برادرم به طنز گفت دقیق آمار بده؛ «کیمیا» را ساخته ایم! تلخ خندیدیم...


پ.ن. یاد امام موسی صدر، شهید سیدمحمدباقر صدر، شهید سیدعباس موسوی، شهید همت، شهید بهشتی، شهید ترانی مقدم، شهید عماد مغنیه، شهید صیاد و هزاران شهید دیگرمان گرامی! دست وزارت ارشاد و حوزه ی هنری و نویسندگان و کارگردان ها هم درد نکند!

  • آسیابان

بسم الله

شاید ضروری ترین آزمایش بر روی خون خاشقچی این باشد که رنگش چه فرقی با رنگ خون مردم یمن دارد...

پ.ن یک. بله؛ این جالب نیست که یک نفر وارد کنسولگری شود و بیرون نیاید. اما وحشتناک تر این است که هزاران کودک یمنی یا جان بدهند یا جان بکنند، و رسانه ها ـ که برای یک نفر، این طور آسمان ریسمان می کنند ـ خفه بمانند.

پ.ن دو. دیده بگشا بر ستم، رنجور دردستان، علی...

  • آسیابان

بسم الله


حماسه ی اربعین، نزدیک است. اخیراً افرادی ـ که بیان وصف آنها باشد برای او که عالم سرّ است ـ کوشیدند با طرح موضوعاتی، موشی بدوانند بین دو ملت بزرگ شیعه: ایران و عراق. اتحاد شیعیان بر محور چیزی مثل سیدالشهداء علیه السلام باعث ترس خیلی ها می شود... بگذریم.

در راهپیمایی اربعین، همراه داشتن عکس یا پرچم یا نوشته ای و نصب آن بر روی کوله پشتی یا لباس، کار متداولی است. به نظرم یکی از پیشنهادهای خوب برای راهپیمایی امسال این است که طرح ها، عکس ها، شعارها و جملاتی که بیانگر اتحاد و همدلی این دو ملت باشند آماده شوند و روی کوله ها ولباسها نصب شوند.

نوشتن این مطلب دست کم دو هدف دارد: رساندن این پیشنهاد به بزرگواران، به خصوص طراحان خوش ذوق که اینها را آماده کنند؛ دیگر گرفتن پیشنهادات دوستان در این زمینه. مثلاً به نظرتان چه جملات یا تصاویری برای این کار مناسب هستند؟

تا حالا پیشنهاداتی داده شده؛ مثلاً تصاویر مدافعین حرم عراقی و ایرانی در کنار هم، تصاویر حضرت آقا و آیت الله سیستانی در کنار هم، طراحی هایی از پرچم دو کشور که اتحاد را برسانند، جملاتی مثل "حب الحسین یجمعنا" و "ایران و العراق، لایمکن الفراق".

اگر پیشنهادی در این زمینه دارید بسم الله؛ اگر طراح هستید و می توانید یک ساعت وقت برای این کار بگذارید بسم الله؛ اگر می توانید با چند نفر از دوستانتان چنین کاری را شروع کنید و مثلاً صد طرح پاپ شده روی پارچه آماده کنید بسم الله...


پ.ن. برای چنین کارهایی منتظر نهادهای مثلاً فرهنگی نباشید؛ خیر بعضی ها این باشد که شر نرسانند جای شکر دارد! عکس سربازهای صهیونیست را در مرکز شهر ما نزنند، طرح اربعینی پیشکش! ما در دوره ی کار فرهنگی آتش به اختیاریم...

  • آسیابان

بسم الله

با یکی از رفقای خوبم در دانشگاه شیراز قدم می زدیم. همان روزها که مذاکرات منتهی به برجام در جریان بود. گفتم من که دیپلماسی و این چیزها سرم نمی شود و نمی دانم آنجا چه خبر است؛ ولی اگر تحریم هایی که امروز به اسم هسته ای دچارشان هستیم، برداشته شود و بعداً همان تحریم ها به خاطر چیز دیگری قرار داده شوند تکلیف چیست؟... البته پشتش هم گفتم لابد خود مذاکره کننده ها به فکر این چیزها هستند.
لابد هم مذاکره کننده ها به این فکرها بوده اند؛ ولی تجربه این چند سال نشان داده آن حرف ساده ای که آن روز زدم ـ و حرف سطح بالایی هم نبود ـ چندان بی ربط نبوده... پس بگذار باز هم یک حرف ساده بزنم!
این روزها خیلی ها وضعی را که دچارش هستیم، ربط می دهند به ترامپ و جمهوری خواه ها. وعده می دهند که ترامپ استیضاح هم نشود دو سال دیگر تمام است و بعید است دوباره رأی بیاورد. احتمالا رقیبش هم جان کری است که از بانیان برجام بود. او یا یکی دیگر از دموکرات های باهوش و مؤدب بیایند قضیه حل است. برجام بر می گردد یا فلان اتفاق خوب دیگر می افتد. لابد ما هم باید مثل بز اخفش سر تکان دهیم و مثل میش مش رضا به به کنیم!
اصلاً فرض را می گذاریم که دموکرات ها دوست های خونی ما هستند. این فرض را هم می گذاریم که ترامپ گورش را گم می کند یا پیدا می کند و می رود تویش کپه ی مرگ می گذارد و جان کری یا عزیز کری می آید... برجام بهتری هم برپا می شود و تحریم ها می روند سر گور ترامپ گل لگد می کنند. همه ی این ها قبول. ولی سؤال ساده ی من این است که اگر بعد از چهار سال یک ترامپ دیگر رأی آورد چه؟! باید دوباره بنشینیم تا استیضاح شود یا برود به جهنم؟! گمانم آقایان فکر نکرده اند می توانند با شرق و آفتاب یزد، رأی مردم نیویورک و واشنگتن و میامی را تعیین کنند!

پ.ن.
به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما...
میلاد عرفان پور. کتاب بی خبری ها (شهرستان ادب)

  • آسیابان

بسم الله


صلی الله علیک یا اباعبدالله...


کلامی از استاد میرباقری:

«عصر ظهور، عصر تغییرات عظیمی است. عالم و آدم باید به مرحله‌ای از تکامل و تعالی برسند که بتوانند از نعمات ویژه‌ آن دوران بهره ببرند؛ لذا ورود به آن نیز آمادگی خاصی را می‌طلبد.
آنچه از معارف اهل بیت (علیهم السلام) برمی‌آید این است که بدون ابتلاء نمی‌توان عصر ظهور را درک کرد. در آیه‌ای از سوره بقره می‌خوانیم: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِالصَّابِرینَ» (شما را به خوف و گرسنگی و نقص اموال و امتحان به ثمرات مبتلا می‌کنیم، تا مشخص شود چه کسانی صابرند). حضرت امام صادق (علیه السلام) ضمن روایتی در تفسیر این آیه فرموده‌اند: این آیه و این ابتلائات برای مومنان قبل از ظهور است.
جامعه مومنین در قبل از ظهور به انواع مختلف امتحان‌ها مبتلا می‌شوند تا قلوبشان برای تحمل و درک ولایت معصوم آمادگی لازم را کسب کند.»

آدرس کانال استاد میرباقری در ایتا: https://eitaa.com/mirbaqeri


پ.ن. این که ظهور، کی باشد را خدا می داند... اما به هر حال، راه خدا صبر می خواهد. و البته صبر هیچ تناقضی با مطالبه گر بودن ندارد و بلکه مطالبه گری هم نیازمند صبر است (صبر بر انجام تکلیف؛ نه تحمل ناشایست ها).


  • آسیابان

بسم الله


اول یک عذرخواهی کنم بابت دیر تأیید شدن نظرات و ننوشتن ها و نخواندن ها... حدود دو هفته ای جایی بودم فارغ از اینترنت و... بین کوه های "وسف" قم با آن آب و هوای خوشش که گاهی به پوشیدن گرمکن می کشاندم!

دوم؛ هم در آستانه ی عرفه هستیم که با آمدنش، بوی محرم پخش می شود... هم روز حرکت مولا از مکه است و هم روز شهادت مسلم و هانی... و باز همان پرسش های قدیمی اما هنوز مهم که چه شد که برخی به کاروان سیدالشهدا رسیدند و برخی نه... و هم سالگرد ماجرای بیست و هشت مرداد سی و دو. ربط این دو چیست؟

ربطشان را نمی دانم؛ اما کتابی که این روزها خواندم به هر دوشان ربط داشت. اسم "طیب" را خیلی از ما شنیده ایم؛ اما شاید کمتر در موردش شناخت تفصیلی داشته باشیم. طیب حاج رضایی، از لوطی های بامرام تهران بوده که هم در بیست و هشت مرداد و در بازگرداندن محمدرضای پهلوی نقش جدی داشته و هم یک هیأت دار اساسی بوده؛ طوری که گاهی سیصد گوسفند را پروار می کرده برای یک محرم! و روز عاشورا صد دیگ غذا در جنوب تهران بار می گذاشته... هم جشن تولد پسر شاه را برگزار کرده و هم ـ آن طور که گفته اند ـ همان روز چنان در گوش نصیری (رئیس ساواک) نواخته که او روی زمین پهن شده... هم جلوی پای سادات فقیر از جا بر می خاسته، هم حاضر به یک عذرخواهی و درخواست عفو از شاه نشده... و ده سال بعد از گرفتن عنوان "تاج بخشی" بر تیری بسته شد و تیرباران شد... چون حاضر نشد به امام ره تهمت بزند...

طیب آدم عجیب و بزرگی بوده. شاید از میان خاطرات شهدای انقلاب و جنگ که خوانده ام، سخت ترین امتحان را طیب داده ـ و چه خوب هم امتحان را داده. بعضی ها از دنیا می گذرند در حالی که طعم ثروت و شهرت و قدرت را نچشیده اند... برخی می گذرند، در حالی که این ها را چشیده اند. و طیب از این دست بوده...

طیب که گاه وقتی از کافه ها به خانه بر می گشت مجبور بود دهانش را آب بکشد، امام را دو سه روز بعد از ورود به ایران بر سر مزارش می کشد و درخواست او را می شنود که "تو عاقبت به خیر شدی؛ دعا کن خمینی هم عاقبت به خیر شود."

خواندن کتاب خاطرات طیب که گروه شهید ابراهیم هادی منتشر کرده، شاید چهار ساعت وقت ببرد. از دستش ندهید.


  • آسیابان

بسم الله


اگر فیلم تبلیغاتی روحانی در سال 92 نبود، و اگر چند تک جمله ی حساب شده ی او در مناظرات و تبلیغات نبود، احتمالاً او نه فقط آن کم از یک درصدی که باعث رأی آوریش شد، بلکه چندین درصد دیگر از آراء را هم از دست می داد... هر چه بود، نویسنده و کارگردان قوی ای پشت روحانی بود و او هم خوب اجرا کرد...

یکی از جملات روحانی در فیلمش این بود که وقتی به سر کار می روم، از داخل ماشین چهره های گرفته ی مردم را که می بینم غمگین می شوم... (نقل به مضمون).

ما که بی سوادیم و نقدها به دولت هم که به قول برخی اکثرا برخاسته از کم عقلی است! اما گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست... و ما دعا می کنیم آقای روحانی در مسیر پاستور به توچال، نگاهی به چهره ی مردم کرده باشد ـ اگر شیشه ی ماشینش آن قدرها دودی نباشد.


پ.ن یک. شاید تأثر برانگیزتر از کار روحانی، توجیه کار او بود... آقایان نماد آزاداندیشی و انتقاد! باور کنید تنها راه حل مبارزه با مشکلات پشت میز نشینی رفتن به توچال نیست! می شود بین مردم هم ـ گرچه در حلقه ی فشرده ی محافظان ـ راه رفت... می شود به جنوب شهر، همان جا که خیلی از مردمش هنوز پای انقلاب ایستاده اند، رفت...

پ.ن دو. کاش روزی به جایی برسیم که خوب حرف زدن و خوب در فیلم ظاهر شدن، رأی آوری را تعیین نکند. هاشمی از جدی ترین حامی های روحانی بود و روحانی از دور و بری های هاشمی... کاش آن روز که فیلم او را می دیدیم فکر می کردیم که رفیق و مراد و مرید، درست تر فرد را نشان می دهند تا فیلم!

  • آسیابان

بسم الله


توی اتوبوس کنارم می نشیند و سر صحبت با سؤالی که درباره ی ایستگاه ها می پرسد باز می شود. می گوید به زودی می خواهم بروم خدمت سربازی. رشته ی انسانی خوانده بود؛ تا سال سوم. و قصد ادامه ی تحصیل هم نداشت... بحث پیش رفت و گمانم کشیده شد به رشته ی درسی من و وقتی فهمید الهیات می خوانم، فضا را مناسب دید برای طرح برخی اشکالها و سؤالها. راجع به حکم ارتداد صحبت کرد و گفت چرا باید مرتد سنگسار شود؟ گفتم اولاً مرتد سنگسار نمی شود؛ ثانیاً اینها بی جواب نیست، ولی نمی شود در این فاصله ی کمی که من و تو تا مقصد مشترکمان داریم جوابش داد. و البته شاید جوابش را هم من ندانم... گفت من می خواهم مسیحی شوم! اول نپرسیدم چرا. گفتم مسیحی هم بشوی لازم نیست اعلام کنی تا بخواهند اعدامت کنند! بعد فهمیدم قصد او بیشتر "اعلام مسیحی شدن" است تا "مسیحی شدن". گفت دنبال شغلی هستم و اگر نشود، می خواهم بروم فلان کشور و برای آنجا رفتن و اقامت دائم (یا تابعیت؟) گرفتن باید مسیحی بود! (و جالب اینکه در کشوری که گفت، مثلاً اسلام گرا ها در مسند حکومتند!).
چه باید می گفتم؟ گفتم اگر فکر 20 سال زندگی در آنجایی، فکر پسِ مرگت هم باش! کارت زار است اگر اسلام را حق یافته باشی و ترکش کنی... جوابی نداد.
بحث کتب مقدس ادیان شد. پرسید تورات کتاب یهودیان است یا مسیحیان؟! این سؤال بیشتر از پاسخ، تأسف می خواست. این حد از اطلاعات، برای کسی که قصد تغییر دین دارد ـ یا فکر می کند دارد ـ فاجعه است. می شود با اطمینان بالایی گفت که تا حالا انجیل را هم از نزدیک ندیده... گفتم چهار انجیل مشهور روی هم اندازه ی یک کتاب ارتباط با خدا حجم ندارند (محتوا را که بگذریم!). گفتم با قرآن مقایسه شان کن. گفتم یکی از رسالتهای حضرت مسیح علیه السلام، بشارت به نبی بعد از خود بوده و اگر کسی این را بداند و پیامبر بعد از ایشان را قبول نکند، به مسیح هم ایمان ندارد...
تقریباً هیچ جوابی برای این ایرادهای ساده نداشت. از این بحث می پرید در آن بحث یکی که کوروش کبیر چنین کرد و چنان کرد و چرا این طور شد و آن طور شد. نه این که من اطلاع زیادی داشته باشم؛ او تقریباً صفر بود. سعی کردم در حد چند دقیقه ای که با هم بودیم، کمی سردش کنم...
ناراحت شدم. از این سطح نگاه به دین برای کسی که بیش از ده سال در مدارس جمهوری اسلامی درس خوانده*. گویا چیزی که برای او در مورد دین اساساً مطرح نبود، "حقانیت دین" و "ایمان" بود... دین چیزی بود که تعیین می کرد می تواند برود فلان کشور یا نه؛ همین.
ناراحت هستم. از توهم دانایی رایج در میان مردم این عصر؛ از سهل دیدن قضایا؛ از زود باوری و با نسیمی بلند شدن...

خواستیم خداحافظی کنیم؛ گفت "یا علی". باید خوشحال بود یا ناراحت؟


* قصدم از این حرف انداختن توپ در زمین آموزش و پرورش نیست. اساساً این قضایا علتهای مرکب دارند و اگر بخواهیم منصفانه حرف بزنیم، نمی شود راحت یکی را متهم کرد و بقیه را تبرئه. قطعاً در کتب دینی چیزهایی بوده؛ اما "گوش شنوا" کم داریم؛ و این یکی از معضلات این عصر است...

  • آسیابان
بسم الله

نوجوان های محله با جنگ خروس های هرمز سرگرم می شوند؛ البته نه همه شان. بزرگترها هم یک دست نیستند. بعضی ـ که بی حق هم نیستند ـ هنوز هرمز را همان می دانند که بود؛ می گویند فقط کرک و پرش ریخته. اینها خوش ندارند بچه هاشان دور هرمز جمع شوند. بعضی ها هم سرشان گرم کار و زندگی خودشان است و انگار نمی خواهند هرمز را ـ چه خوب و چه بد ـ به حساب آورند. برای اینها خیلی فرقی ندارد بچه هاشان فوتبال بازی کنند یا دور هرمز جمع شوند.

من از بچگی از هرمز خوشم نمی آمد؛ درست هم نمی دانم چرا. شاید برای اینکه هر وقت با مادرم از کوچه ای رد می شدیم و مادر می دید هرمز و چند نوچه اش سر آن کوچه نشسته اند و زنجیر می چرخانند و تخمک می شکنند و بلند بلند می خندند، دستم را آرام فشار می داد و با اضطراب می گفت از کوچه بالایی برویم. آن موقعها هنوز ماجرای زخم خوردن بابا از هرمز را نمی دانستم. و البته بقیه ی ماجرا را. عقل رَس تر که شدم کم کم فهمیدم چیزهایی بوده که بی خبرم. دلم نمی آمد از مادر یا حتی پدر بپرسم. خدا رحمت کند بی بی را؛ او برایم تعریف کرد. گفت آن موقع که هرمز مست، راه مادرتان راگرفت و پدرتان رسید و زخم خورد، مادرت هفت ماهه باردار بود. هنوز هیچ کدام از شما را نداشت. مادرت قبل از رسیدن مردش چند جیغ زده بود و رنگش پریده بود؛ شده بود مثل این دیوار. پدرت که یقه ی هرمز را چسبید، مادرت فرار کرد و خودش را رساند در خانه. زن های همسایه دورش را گرفته بودند و تف و لعن هرمز می کردند. هرمز که پای پدرتان را زد، اهل محل ریختند و جدایشان کردند. خون از پایین شلوار بابایت شُر کرده بود کف کوچه. جیغ آخر را وقتی مادرت زد که دید مردش روی زمین افتاده و رد خون از زیر بدنش می رود سمت جوی وسط کوچه. جیغ را زد و از حال رفت. زن ها مادرت و مردها پدرت را رساندند به ماشین حاج مرتضی که بروند بیمارستان... پای پدرت را که می بینی؛ مادرت هم... حیف! باید یک خواهر بزرگتر از خودت هم داشتی.

بی بی این را برای من گفت. این هم مثل بغضی همیشگی توی گلویم ماند. بغضی که نشکست و کسی اشکش را ندید... وقتی بی بی این را برایم تعریف کرد، سپهر دوازده سال بیش تر نداشت؛ سینا هم شش ساله بود. سمیه هم که دل شنیدن اینها را نداشت. این شد که بی بی وقتی این را برایم تعریف کرد که برادرها و خواهرم نبودند... من هم هنوز نمی دانم باید اینها را برایشان بگویم یا نه.

ادامه دارد.

  • آسیابان