آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

أفعل مخلوقات

جمعه, ۱ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ق.ظ

بسم الله


احتمال می دادم امروز دیگر پیدایش نشود؛ اما شد...

دیروز صبح بود که دیدم یک جوجه گنجشکِ هنوز پر نگرفته، افتاده توی پله های حیاط. برداشتم و گذاشتمش کناری تا زیر پا نیاید. گنجشکی که لابد مادرش بود سر و صدای زیادی راه انداخته بود. خانه ی ما به برکت چند درختی که دارد، از قدیم زیاد گنجشک به خود دیده. بارها شده که وقتی پا را از در هال بیرون می گذاری، چند گنجشک به سرعت می پرند و دورتر می روند. اما این گنجشک که دل نگران جوجه اش بود، دور و برت می آمد و سر و صدا می کرد؛ شاید صدایش تهدید بود یا تشکر یا التماس... نمی دانم.

سعی کردم آب و شکری به جوجه بدهم تا جانی بگیرد؛ نشد. دو سه ساعت بعد رفتم و نوکش را فرو کردم در ظرف آب... کمی آب خورد و انگار سر حال تر شد. مادرش مدام سر و صدا می کرد. گاهی می دیدی که چیزی به نوک گرفته و آورده تا احتمالاً به جوجه اش بدهد... اما نمی دانم چرا اصلاً ندیدم که بیاید کنار جوجه. چرا جوجه را با پاهایش نگرفت و نبرد؟ نمی دانم.

بعد از ظهر دوباره رفتم توی حیاط و دیدم که آنچه نباید می شد شده... جوجه گنجشک تحمل بیش از این نداشت گویا... کم کاری کرده بودم؟ نمی دانم.

مادرش مدام همانجا می گردید و سر و صدا می کرد. دلم می سوخت. ظرفی که جوجه را داخلش گذاشته بودم برعکس کردم و روزی جوجه انداختم تا مادرش نبیندش و شاید آرام شود. اما نشد که نشد... تا غروب همانجا چرخید و خواند... سوگواری می کرد؟ نمی دانم.

فکر کردم احتمالاً خواب شب، جوجه را از یاد مادرش می برد. صبح زود که رفتم داخل حیاط، گود کوچکی در باغچه کندم و جوجه را گذاشتم داخلش و خاک ریختم رویش... چند دقیقه بعد مادرش را دیدم که دوباره چیزی به نوک گرفته و آمده بالای پله ها؛ همان جایی که اول بار جوجه اش را دیدم... پدرم گفتند نمی خواهد بپذیرد... تا کی می خواهد ادامه دهد؟ نمی دانم.


پ.ن. به این فکر کردم که وقتی دیدن جان دادن یک جوجه گنجشک و این که نمی دانی چه کار برایش بکنی، و دیدن غم مادرش این قدر سخت است، مشابه اینها در مورد آدمی چه طور است؟... و این که آدم چه طور به جایی می رسد که نه تنها دیدن این چیزها برایش سخت نیست، بلکه خودش بچه ها را گرسنگی می دهد؛ نمی گذارد دیگران برای آنها کاری کنند؛ و غم مادران در سوگ فرزندان نشسته برایش پشیزی تلخی ندارد... دیروز و امروز که این ماجرا را دیدم، بارها به مادرهای یمنی فکر کردم...

آدمی ظرفیت زیادی دارد. می تواند "تر" و "ترین" باشد... می تواند اشرف مخلوقات شود و می تواند اخبث و اسفل آنها شود...

  • آسیابان

نظرات  (۵)

  • انـ ـــار
  • سخت ترین امتحان برای یک مادر، غم و رنج جگرگوشه اش است
    چه برسد به جان دادنش...


    سلام و درود خدا بر مادران شهدا


    ان شالله به زودی گشایشی حاصل شود در کار مردمان مظلوم یمن
    عجب پست دردناکی بود

    و گریزتان بحق بود و تامل برانگیز 
  • صحبتِ جانانه
  • امان از دل مادر
    مادر نیستید...
  • سوره کوثر
  • دوستی میگفت آن مسلمانان نیجریه که میخواهد به ناحق سرشان بریده شود، در تلاش برای زودتر راحت شدن، از یکدیگر سبقت میگیرند. 
    پرسیدم چرا؟
    میگفت: هرچه بیشتر معرکه بریدن سرها، طول میکشد، مادران مسلمان که شاهد این ظلم بیکران و ناجوانمردانه به فرزند دلبندشان هستند، بیشتر زجر میکشند و برای تغییر صحنه جاری هر اقدامی میکنند. بچه ها برای رفتن زیر چاقو، سبقت میگیرند تا کار، زودتر تمام شود و مبادا مادرشان لابه یا عجزی کند که برای اهداف و آرمان شان، گران تمام شود. :(
    سلاااام بر همه


    یکمی باهاتون حرف داریم....

    درباره ی محفل قرآنی مون...

    منتظریم
    تشریف بیارید اینجا: 
    http://azf06.blog.ir/post/1246

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">