آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

خروس جنگی های هرمز. قسمت دوم

پنجشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۶:۴۸ ب.ظ
بسم الله

نوجوان های محله با جنگ خروس های هرمز سرگرم می شوند؛ البته نه همه شان. بزرگترها هم یک دست نیستند. بعضی ـ که بی حق هم نیستند ـ هنوز هرمز را همان می دانند که بود؛ می گویند فقط کرک و پرش ریخته. اینها خوش ندارند بچه هاشان دور هرمز جمع شوند. بعضی ها هم سرشان گرم کار و زندگی خودشان است و انگار نمی خواهند هرمز را ـ چه خوب و چه بد ـ به حساب آورند. برای اینها خیلی فرقی ندارد بچه هاشان فوتبال بازی کنند یا دور هرمز جمع شوند.

من از بچگی از هرمز خوشم نمی آمد؛ درست هم نمی دانم چرا. شاید برای اینکه هر وقت با مادرم از کوچه ای رد می شدیم و مادر می دید هرمز و چند نوچه اش سر آن کوچه نشسته اند و زنجیر می چرخانند و تخمک می شکنند و بلند بلند می خندند، دستم را آرام فشار می داد و با اضطراب می گفت از کوچه بالایی برویم. آن موقعها هنوز ماجرای زخم خوردن بابا از هرمز را نمی دانستم. و البته بقیه ی ماجرا را. عقل رَس تر که شدم کم کم فهمیدم چیزهایی بوده که بی خبرم. دلم نمی آمد از مادر یا حتی پدر بپرسم. خدا رحمت کند بی بی را؛ او برایم تعریف کرد. گفت آن موقع که هرمز مست، راه مادرتان راگرفت و پدرتان رسید و زخم خورد، مادرت هفت ماهه باردار بود. هنوز هیچ کدام از شما را نداشت. مادرت قبل از رسیدن مردش چند جیغ زده بود و رنگش پریده بود؛ شده بود مثل این دیوار. پدرت که یقه ی هرمز را چسبید، مادرت فرار کرد و خودش را رساند در خانه. زن های همسایه دورش را گرفته بودند و تف و لعن هرمز می کردند. هرمز که پای پدرتان را زد، اهل محل ریختند و جدایشان کردند. خون از پایین شلوار بابایت شُر کرده بود کف کوچه. جیغ آخر را وقتی مادرت زد که دید مردش روی زمین افتاده و رد خون از زیر بدنش می رود سمت جوی وسط کوچه. جیغ را زد و از حال رفت. زن ها مادرت و مردها پدرت را رساندند به ماشین حاج مرتضی که بروند بیمارستان... پای پدرت را که می بینی؛ مادرت هم... حیف! باید یک خواهر بزرگتر از خودت هم داشتی.

بی بی این را برای من گفت. این هم مثل بغضی همیشگی توی گلویم ماند. بغضی که نشکست و کسی اشکش را ندید... وقتی بی بی این را برایم تعریف کرد، سپهر دوازده سال بیش تر نداشت؛ سینا هم شش ساله بود. سمیه هم که دل شنیدن اینها را نداشت. این شد که بی بی وقتی این را برایم تعریف کرد که برادرها و خواهرم نبودند... من هم هنوز نمی دانم باید اینها را برایشان بگویم یا نه.

ادامه دارد.

  • آسیابان

نظرات  (۲)

اخوی !
این ادامه دارد ها رو نمیشه باج بگیرید خصوصی برای ما بفرستید؟ :)
پاسخ:
:)
خودم هنوز ندارمش!
فضاسازی و داستان پردازی و توصیفات خیلی خوب هستن.

البته بنده حدسی بر آخر ماجرا میزنم...

پاسخ:
متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">