آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

در میان این قطارم روز و شب

پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۰۵ ق.ظ

بسم الله


یک. رفته ام دانشکده ی الهیات دانشگاه شیراز؛ جایی که شش سال دانشجویش بودم و با خیلی از اساتید و کارمندانش سلام و علیک دارم. حالا سومین سالی است که دانشجوی آنجا نیستم. می روم دفتر تحصیلات تکمیلی دانشکده. با مسئولش سلام و احوالپرسی می کنم و سؤالی می پرسم. جواب می دهد و بیرون می آیم... شاید بیشتر از سؤال و جواب، ذهنم درگیر می شود که چهره اش ـ در همین چند سال ـ چه قدر شکسته تر شده...


دو. یکی از نیروهای دانشکده را هم همان روز دیدم. برخی کارهای جاری دانشکده را او انجام می دهد. شاید بیشترین مواجهه های ما با او این بود که بعدازظهرها در نمازخانه خوابیده بودیم و او می آمد تا در را قفل کند و طبیعتاً ما مجبور بودیم بیرون برویم و بی خیال خواب شویم! سلام و علیک می کنیم. جز پرسیدن احوالش سؤال دیگری ندارم. دیدن پیرتر شدن او هم نیاز به دقت زیادی ندارد و من هم که خیلی چیزها را در چهره ها نمی بینم، آن را راحت می بینم.


سه. شب جمعه هست و هیأت. هیأت که تمام می شود و چراغ ها روشن، معمولاً رفقا همدیگر را می بینند و سلام و علیکی و رو بوسی و... . یک نفر ـ که به نظرم سنش باید آن قدر از من بیشتر باشد که باید با او رسمی تر حرف بزنم ـ نگاهم می کند و سر صحبت را باز می کند. می گوید قیافه ات برایم خیلی آشناست؛ همدیگر را کجا دیده ایم؟ شاید اولین چیزی که به ذهنم می رسد این است که معلمم بوده؛ ولی چهره ی معلم ها را که فراموش نکرده ام... باز هم اسم اولین جایی که می گویم را دبیرستانمان هست. تا می شنود، می گوید خب... من هم همان جا بودم. اسمش را که می گوید یادم می آید «فقط یک سال» از ما بالاتر بود! چیزی از تعجبم نمی گویم.


چهار. داخل خانه بودیم. مادرم خیره شد روی سرم. احتمال دادم ـ مثل خیلی وقتها ـ می خواهد بگوید موهایت بلند شده، کوتاه شان کن... گفتم چی شده؟ چهره اش مادرانه تر شد و گفت بمیرم... دارند سفید می شوند... خندیدم و گفتم مگر نباید سفید شود مادر من؟!


پنج. به دوستی که در هیأت دیدمش نگفتم به نظرم رسید چند سالی بزرگتر از من باشی. ولی او چهره ام را نگاهی کرد و گفت چه قدر پیر شدی! توقع نداشتم این را بشنوم...


پ.ن. مرگ می آید و تدبیری نیست... فرصت کم است و هر روز، یک گام دیگر به آن وعده نزدیک می شویم... کاش متوجه باشیم.


* عنوان مطلب، مصرعی است از جلال الدین رومی (مولوی).

  • آسیابان

نظرات  (۴)

  • سید محسن جوانمردی
  • یه سری هم به حرم شهدا کنار خوابگاه متاهلین بزن ...

    یادش بخیر(البته هنوز هم توفیق پیدا بشه زائر میشیم)

    ________
    http://noshdaro.blog.ir/1397/10/13/ziarat
  • صحبتِ جانانه
  • عجب می گذرد...

    ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟

    مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست.



    سلام.

    تلنگر لطیفی بود برادر.

  • انـ ـــار
  • دانشگاه شیراز....

    اسم همین دانشگاه مرا می برد به سال های پیش و یادآوری آن سال ها خودش بزرگ ترین هشدار است که چه قدررر زود گذشت...


    اگر سر مزار شهدای گمنام رفتید، کنار خوابگاه شهدا، از جانب ما سلامی بدهید به شهدایی که همدم تنهایی ها و غصه های ما در غربت بودند....

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">