آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

گزارشی از زمان احتضار حضرت رسول

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ب.ظ

بسم الله


رحلت یا شهادت نبی اکرم، جدا از داغی که به خودی خود دارد ـ و شاید بزرگ ترین داغ تاریخ باشد ـ آمیخته با دردهایی شده که هر کدام شان برای تلخ کامی یک تاریخ کافی است. گذشته از مصائبی که پس از این واقعه رخ داد، مانند ماجراهایی که برای دختر گرامی شان روی داد و یا حقوقی که از امیرالمؤمنین سلب شد، واقعه ای در آخرین ساعات حیات زمینی پیامبر روی داده که از تلخ ترین حوادث تاریخ است و مسیر تاریخی را متأثر از خود کرد. واقعه ای که شاید در چند سال اخیر، هیچ وقت نتوانسته ام راحت بخوانمش و انگار ترجیح می دهم یک خط در میان و سریع از آن بگذرم... از بس که این ماجرا زشت و رنج آور است. شاید مشکل از من است؛ اما شاید رنج و سختی ای که خواندن این مطلب برایم دارد، از خواندن مقاتل بیش تر باشد...

عن ابن عباس... قال: لما حضر رسول الله صلی الله علیه و آله و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال النبی صلی الله علیه و آله: هلم اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده. فقال عمر: إنّ النبی قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن و حسبنا کتاب الله. فاختلف اهل البیت فاختصموا منهم من یقول قربوا یکتب لکم النبی کتابا لن تضلوا بعده و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الإختلاف عند النبی قال رسول الله قوموا.
از ابن عباس نقل شده که گفت: هنگامی که پیامبر در حال احتضار قرار گرفت و در منزلش مردانی حضور داشتند که عمر ابن خطاب هم در میان آنان بود، فرمود: بیایید چیزی برای تان بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمر گفت: درد بر پیامبر چیره شده است، قرآن را دارید، کتاب خدا ما را بس است. پس از این سخن در میان حاضران در منزل اختلاف و منازعه شد؛ برخی می گفتند: بیایید پیامبر برای تان چیزی بنویسد که بعد از آن هرگز گمراه نشوید و برخی سخن عمر را می گفتند. وقتی در محضر پیامبر بسیار اختلاف کردند و سخنان بیهوده گفتند، پیامبر خدا فرمود برخیزید [و بروید].

بگذریم که در همان کتابی که آن فرد گفت برای ما کافی است آمده است «و ما ینطق عن الهوی. إن هو الا وحی یوحی»... بگذریم...
من فکر می کنم ربطی بین این قسمت از صحبت پیامبر که فرمودند «لا تضلوا بعده» با سخن آن فرد، که گفت آن چه قلم شرم دارد از نوشتن آن، وجود دارد. آیا اگر مثلا پیامبر فرموده بود می خواهم نصیحتی اخلاقی کنم هم آن فرد همین را می گفت؟ اگر فرعی فقهی را می فرمود باز هم چنین جسارتی به ایشان می شد؟ چه اشکالی داشت که پیامبر آن چه را می خواستند می فرمودند تا بعد سنجیده شود که ـ العیاذ بالله ـ از شدت درد بوده یا همانی بوده است که در غدیر هم گفته شده بود و همین فرد «بخٍ بخٍ» گفته بود؟...
بگذریم... گفت کتاب خدا ما را بس است... اما گویا در کتابی که نزد او بود، «الا المودة فی القربی» از قلم افتاده بود!

پ.ن. این ماجرا در کتب معتبر اهل سنت هم آمده. در برخی کتب، حرف آن فرد جسارت آمیز تر از چیزی است که در بالا آمد و واقعا من از نوشتن آن شرم دارم.
متن سخن ابن عباس و ترجمه اش را در این جا ـ با تلخیص اندکی ـ از پاورقی صفحه 280 کتاب «رحمت واسعه» (که مجموعه ای از سخنان مرحوم آیت الله بهجت در مورد امام حسین است) آورده ام. در این کتاب به سندهای زیر درباره ی این ماجرا ارجاع داده شده است: صحیح بخاری، ج7، ص9؛ مسند احمد، ج1، ص324؛ صحیح بخاری، ج5، ص137؛ صحیح مسلم، ج5، ص76؛ امالی مفید، ص36؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج1، 236؛ بحار الأنوار، ج22، ص473؛ و...

  • آسیابان

نظرات  (۱)

  • داغِ ابدیِ فروغ
  • یاد قرار کتابخوانی ۳نفره افتادم...
    یک دوره سهم من شد”فروغ ابدیت” آقای جعفر. سبحانی!
    گفتم عمراً من این کتاب رو بخونم، من ک نمره ی تاریخم در تمام مراحل تحصیلی از دبستان تا دانشگاهش توی ذوق میزنه! از من انکار از فرمانده گروهکچه! اصرار که سهم شما این است و بس.
     کتاب صرفاً تاریخی با قطر آنچنانی...
    چند روزی اصلاً محلش نگذاشتم...
    بعد هم که شروع کردم با آن اطلاعات جغرافیایی اول کتاب گفتم حسابی کارم درآمده...
    با هر مصیبتی ادامه اش دادم...
    یک وقت دیدم کتاب دارد به انتهایش میرسد!
    جزییاتش را یادم نمانده اما خوب یادم هست که من با بعضی صفحات این تاریخ چقدر که اشک ریختم و با بعضی صفحاتش لبخند زدم اما درکمال تعجب خنده هایش هم با اشک همراه بود!
    و خوب تر. یادم هست که از یک جایی ب بعد دیگر نتوانستم تاریخ صرف را تحمل کنم...
    بعد. از اواخر سال دهم هجرت بود...
    از آن به بعدش را بستم و کتاب را به صاحبش برگرداندم.
    +الان باید سال یازدهم هجرت باشد...
    چند روزی است که بی تابی فاطمه بسیار شده و علی بی هیچ چاره ای دست و پا می زند برای تسکین دلش...
    +یک تاریخ و این همه درد...

    پاسخ:
    ممنون...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">