آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

یکمین سال درگذشت!

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ب.ظ

بسم الله


سلام.

پیش تر، مطلبی نوشتم با عنوان «قبرستان نوشت ها، مقدمه». گمانم آن نوشته، یکی از مطالبی بود که به نسبت، بیش تر مورد توجه مخاطبان آسیاب قرار گرفت. چنان که از عنوانش پیداست، قرار بود مقدمه باشد. ولی از آن موقع تا حالا دیگر در آن حال و هوا ننوشتم. گرچه قبرستان رفتنم برقرار است و مطالبی هم در ذهن دارم که خدا بخواهد، شاید روزی بنویسم... اگر تا آن موقع، ساکن دائم قبرستان نشوم. حالا، این اولین مطلب بعد از مقدمه؛ میوه ی قبرستان رفتن امروز...

 

قبرستان کوچکی، در فاصله ی نسبتا کم خانه مان است؛ لابد مربوط به دوره ی قبل از فراگیری غرب زدگی ست؛ وگرنه شهر و شهرک مدرن را چه به قبرستان داشتن؟! (ر.ک این جا). مساحت این قبرستان، شاید دو هزار متر هم نباشد؛ و معمولا خلوت است. و شاید بی راه نباشد که بگویم معمولا خالی ست...

در قبرستان تنهایم. بین قبرها راه می روم؛ کنار یک قبر، پر است از مورچه. چال شان هم، پایین پای قبر است... مورچه هایی که کنار قبری فرو می روند در خاک؛ نمی دانم تا کجا فرو می روند... آیا قسمتی از خوراک این مورچه های درشتِ سیاه، بدن و استخوان های مردی نیست که این جا خوابیده؟ نمی دانم!

آن سو تر، دراز می کشم؛ بین قبرها... خیره می شوم به پرستوها که در هوای خوش اردیبهشت شیراز غوطه ورند. گوشی ام را در می آورم و صوتی می گذارم تا بشنوم... دستم، زیر سرم و روی زمین است که حس می کنم چیزی گزیدش؛ می آورمش جلوی صورتم و نگاه می کنم؛ مورچه است! شاید فکر کرده جنازه ی جدیدی آورده اند و عیش شان برقرار است! فوت می کنم تا بیفتد... ولی می دانم روزی خواهد آمد که اگر مورچه ای آمد و شروع کرد به خوردن دستم، قدرت فوت کردن هم ندارم... آن روز می رسد؛ به زودی.

...

پا می شوم که کم کم برگردم. نگاهم روی قبری می ماند. مردی که این زیر خوابیده، و شاید تا حالا خوراک مورچه ها شده، کم از ده سال بزرگ تر از من است. به تاریخ مرگ اش نگاه می کنم: بیست اردیبهشت نود و چهار؛ یعنی پس فردا، سالگرد بنده خداست... فکر می کنم بیست اردیبهشت نود و شش، سالگرد چند نفر است؟ آیا یکی از آن ها، من نیستم؟ نمی دانم؛ شاید! اگر یک ماه دیگر، مورچه ای گونه ام را گاز بگیرد، می توانم مانع اش شوم؟

 

پ.ن یک. وقتی در قبرستان خوابیده بودم، فکر کردم که اگر الآن بمیرم چه می شود؟ خانواده ام چه طور خبر دار می شدند؟ چه قدر طول می کشید تا کسی ردی از آن ها پیدا کند؟... بعد شاید یک عده می گفتند فلانی لابد می دانسته روزش رسیده، خودش آمده بود قبرستان و خوابیده بود! در حالی که این فلانی، حتا نمی داند احتمال این که فردا بمیرد بیش تر است یا یک سال دیگر!

پ.ن دو. اگر مرگ برای ما جدی شود، یعنی جدی بودنش را بفهمیم، خیلی چیزها برای مان مسخره می شوند، یعنی مسخره بودن شان را می فهمیم.

 

یا علی

  • آسیابان

نظرات  (۹)

نوشته تون عالی بود، اتفاقا دیروز که رفتم روستامون یه سر هم به قبرستون اونجا زدم و می خواستم در موردش بنویسم و رفتار دوگانه ی روستا و شهر با شهدا
پاسخ:
تشکر از لطف تان

بنویسید حتما...

شهر بوی سکه و نان می دهد
بوی دالان های زندان می دهد...
هر شب میان مقبرها راه میروم/ شاید هوای زیستنم را عوض کنم
کُن لِدنیاکَ کانَّکَ تعیشُ اَبَداً و کُن لِاخِرتِکَ کَانَّک تَموتُ غَداً

برای دنیایت چنان کوشا باش مثل این که تا قیامت زنده‌ای و برای آخرتت هم چنان کوشا باش مثل این که امشب شب اول قبر توست... از کریم اهل بیت امام مجتبی علیه السلام.
مرگ و درود بر مرگ با همه زیبایی هایش که ما از آن غافلیم
  • انــــــ ـار
  • واقعا همین طوره.
    یاد مرگ مانع انجام خیلی از گناهان و کارهای لغوه.

    کاش میشد منم برم بین قبرها بخوابم....
    ممنونم
    من امروز مطلب شما را خواندم. جالب است بگویم که همین یک ساعت قبل بود که فهمیدم همسایه مان خانه ی پدری ام فوت کرده و حال زن و پسر 7 ساله اش تنها شده اند.
    چندسالی بود که از مرگ وحشتی نداشتم اما نمیدانم چرا چند روزی است دوباره ترسکی به سراغم آمده.
  • محمدرضا‍ حمیدی
  • زندگی را دوست می دارم/ مرگ را دشمن!
    وای اما با که باید گفت این: من دوستی دارم، که به دشمن خواهم از او التجا بردن!!
    م.اخوان ثالث.
  • بیست اردیبهشت 96
  • سلام
    خیلی کاملا اتفاقی از روی تصادف صرفا جهت یاداوری ها ک ببینید بیست اردیبهشت96 سالگرد درگذشت حضرتتان نیست!
    ینی...
    هیچی کلام ک طولانی بشه از متراژ حوصله بیرون میزنه :)
    زیر سایه ی نورالله! پاینده و مستدام باشید با عزت.
    روز جوانیِتان با یک روز و خورده ای تاخیر مبارک.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">