آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

بسم الله

نمی دانم؛ شاید اگر ظهور خیلی نزدیک باشد، بعضی از سربازان حضرت از جلیقه زردهای فرانسوی باشند... حضرت حرفی خواهند آورد که در این دنیای پر ظلم، شنونده و خریدارهای زیادی دارد...

* این حرف به معنی تأیید کامل حرف معترضین فرانسوی نیست؛ من بی خبرم که ماجرا چیست.


  • آسیابان

بسم الله


گوشه ای خلوت می بیندم و می پرسد وقت دارید؟ می گویم بله؛ در خدمتم.

از دانشجویان کارشناسی رشته ی علوم قرآن است. می داند که فقه خوانده ام و بعد از کارشناسی هم درس را رها نکرده ام. می گوید می خواهم کنکور ارشد فقه بدهم. می توانم؟ می گویم ان شاء الله که می شود. استعداد می خواهد که ـ خدا بخواهد ـ داری، و همت و برنامه ریزی که باید داشته باشی... کمی در این باره صحبت می کنیم. می گوید نمی خواهم کسی از رفقایم بفهمد که قصد کنکور فقه را دارم. می گویم مطمئن باش به کسی نمی گویم. می گوید فکر نکنید الآن از دانشجویان رتبه اول کلاس هستم. می گویم رتبه ی کلاسی و رتبه ی کنکور، با هم ملازمه ی قطعی ندارند... با حالتی که شاید بتوان غم را به راحتی در آن دید می گوید یک بار گفتم می خواهم ارشد امتحان بدهم؛ بچه ها مسخره ام کردند. گفتند تو در همین درس ها چه قدر موفق بوده ای که می خواهی ارشد بدهی... گفتمش حرف مردم را به هیچ نگیر... شاید نیم ساعتی صحبت کردیم. شماره ام را گرفت تا بتواند درباره ی منابع و... مشورت بگیرد.


شاید آن چند نفری که آن روز به حرف این پسر دوست داشتنی خندیده بودند، حالا حتا یادشان نمانده باشد که او چه گفت و آن ها چه کردند. شاید همان روز هم بیش تر دنبال این بوده اند که چیزی بگویند که چیزی گفته باشند؛ بخندند که بی کار نباشند؛ مسخره کنند تا بخندانند... شاید "هیچ" منطق قابل قبولی پشت باور به ناتوانی دوستشان نبوده. شاید همان روز به دو نفر دیگر هم چیزی پرانده باشند و هیچ کدام را یادشان نمانده باشد... اما این وسط یک نفر مانده که آن روز، آن قدر برایش تلخ شده که وقتی من را تنها می بیند مشورت می خواهد. یک نفر که شاید از آن روز به بعد، ده بار خواسته باشد در جمع دوستانش حرفی بزند و ترسیده به او بخندند و آرام حرفش را خورده و آهی کشیده... یک نفر که با خنده ی چند کم ادب، چهره اش مظلوم تر شده... و شاید تا سال ها در گرفتن حق خود، یا استفاده از توان خود به مشکل بخورد...


تمسخر ـ که متأسفانه امثال من کم و بیش به آن گرفتاریم ـ رفتار بسیار زشتی است... رفتار زشتی که تنها گریبان گیر مسخره کننده نمی شود و شاید مسیر زندگی مسخره شونده را تغییر دهد. با هر که سر و کار دارید، خصوصاً اگر کودک و نوجوان است، یادتان باشد یک خنده ی سه ثانیه ای شما می تواند دنیا را روی سر او خراب کند.


پ.ن یک. حتا اگر کسی حرفی زد که مسخره بود، بهتر است او را بسیار دوستانه و منطقی به اشتباهش واقف کنیم. اگر توان فلان امتحان یا کار را ندارد، محترمانه مشکلات راه را برای او بگوییم.

پ.ن دو. و من یعمل مثقال ذرة شراً یره...


  • آسیابان

بسم الله


ده ـ دوازده سالی هست که عروسی قوم و خویش ها نرفته ام. نه آن قدرها مهم هستم که نرفتنم حاشیه ساز شود و نه عروسی رفتن را آن قدر دوست دارم که نرفتنش سخت باشد. دیشب عروسی یکی از اقوام بود که از کودکی، رفاقتی با هم داشتیم ـ هرچند عقل رس تر که شدیم، این رفاقت کم رنگ تر شد...

شنیده بودم قرار است مراسم جمع و جوری باشد و دعوتی ها هم زیاد نباشند و بیشتر حالت ولیمه ای پیدا کند. فرصت بدی نبود برای دیدار آشناها. گفتم می آیم...

بیرون از خانه کاری داشتم. به بقیه ی اهل خانه که قصد عروسی رفتن داشتند گفتم شما بروید، خودم می آیم. بیرون رفتم و دنبال کار و بار خودم بودم که گوشی زنگ زد. پدرم بودند. گفتند مراسم آن قدرها هم ساکت نیست... انگار حرف دیگری هم بود که گفتنش به راحتی جمله ی اول نبود... پدرم با کمی تأخیر و شاید تردید، گفتند زنانه و مردانه هم جدا نیست؛ اگر دوست نداری نیا. تشکر کردم و قطع کردم...

تلخ بود و تلخ هست. اولین مراسم این مدلی در خاندان ما بود؛ خاندانی که نوعاً نسبتی با دینداری دارند... این گونه مراسم ها، هم نشان دهنده ی کم شدن غیرت و حیا ـ به معنای سنتی و اصیل این دو ـ هستند و هم زمینه سازی برای کم تر شدن شان...

زمان زیادی از تماس پدرم نگذشت که تصمیمی که می باید را گرفتم: نمی روم؛ هر که هم ناراحت بشود بشود... یادم افتاد یکی ـ دو شب قبل، اطلاعیه ی مراسم هفتگی هیأت را دیده بودم. راهم را کج کردم به سمت صراط مستقیم هیأت... هیأت مدتی است در مکان موقت تشکیل می شود و هنوز جلسه های هفتگی این محل را نرفته بودم. از در اصلی مسجد وارد شدم. چند قدم بیشتر نرفته بودم داخل که نوجوانی حدوداً 14 ساله به سرعت آمد سمتم و نسبتاً جدی گفت «این ورودی خانم هاست؛ باید از آن سمت می رفتید... اما حالا که داخل آمدید بیایید و از این راه بروید داخل مجلس». دمت گرم نوجوان... نگذارید غیرت فراموش شود!

رفتم داخل هیأت... غم و تباکی مجلس، بارها شیرین تر از خنده هایی بود که می شد در عروسی تحویل این و آن داد. مداحی ها، قابل قیاس با خزعبلاتی که آنجا مجبور به شنیدن شان می شدم نبود. و شام هیأت ـ که اساساً وجود نداشت ـ خیلی خوش مزه تر از جوجه و کوبیده ی عروسی بود...

  • آسیابان

بسم الله

رفته ام نمایشگاه کتاب شیراز. جایی که برگزار کننده اش، اداره ی فرهنگ و ارشاد «اسلامی» است. نمایشگاه بزرگ شیراز، یک نمازخانه ی کوچک در محوطه دارد که شاید گنجایش پنجاه نفر را هم نداشته باشد. وقت نماز ظهر می روم آن جا. می گویند نماز جماعت این جا نیست؛ اگر می خواهید جماعت بخوانید بروید سالن ملاصدرا. گوشه ای از سالن ملاصدرا را پارتیشنی کشیده اند و چند فرش پهن کرده اند و کاغذی هم زده اند: "نمازخانه". می روم داخل. نه رادیویی است؛ نه پخش اذانی؛ نه سیستم صوتی... یک نفر می ایستد و اذان می گوید... و این ها در حالی است که محل فروش بن کتاب، همین سالن است و هی صدای بلندگو می پیچد درون سالن: شماره ی 693 به باجه ی 13، شماره ی... . بعید می دانم صدای مکبر به راحتی به صف های آخر خانم ها می رسید... البته مجموعاً شاید 30 نفر نماز را به جماعت خواندیم...
شاید اگر نمازخانه ی مرتبی بود، یا با سیستم صوتی درست و درمانی مردم خبر می شدند که وقت اذان است و نماز جماعت، به جای 30 نفر 130 نفر نماز می خواندند... اما حالا شاید 90 درصد افرادی که نماز را خواندند، "دنبال" جای نماز بودند و پیدا کردند... و بی خیال ها یا غافل ها ماندند... چیزهای حواس پرت کن هم زیاد بود: از صف بن، تا بگو و بخند با رفقا، و چند صد غرفه ی پر از کتاب های جورواجور، و ...
حرف من گیر دادن به اداره ی ارشاد «اسلامی» نیست. شاید وظیفه این اداره بیشتر آموزش گیتار زدن باشد تا آماده کردن یک بلندگوی دستی در نمازخانه نمایشگاه... به نظرم این ماجرا، تمثیلی است از وضع دین داری در دنیای جدید. این دنیای شلوغ، پر است از چیزهای جذابی که وقتی و فراغتی برای دین داری و سجده نمی گذارد (شاید مثل همین وبلاگ نویسی و کانال نویسی من!). افرادی در این دنیای پر زرق و برق و پر مشغولیت، جا و وقت سجده را می یابند که دنبالش باشند... سرگرمی برای غافل ها ریخته؛ مثل نقل و نبات...


* عنوان مطلب، نام فیلمی است که چند سال قبل در سینما دیدم ـ اگر درست یادم مانده باشد البته. گشتم؛ اما اثری از نام سازنده و... اش نیافتم.


یا حق

  • آسیابان

بسم الله



استاد سید منیرالدین حسینیِ هاشمی ره:

«زن، فرعونیت جمال دارد و مرد، فرعونیت جلال. یعنی هر دو، نفس اماره‌شان دعوت می‌کنند به این‌که خودشان را معبود قرار بدهند و دیگران را پرستنده و عابد خودشان.
اگر این نفس تهذیب نشود و مراقبت در رشدش نباشد، موجب فساد می‌شود.
تمام ظلم‌ها و جورها و حیوانیت‌هایی که از بشر سر زده، که بدتر از همهٔ حیوانات هست، برای همین قضیهٔ نفس و فرعونیت بشر و انانیت بشر است. این‌که برای خدای متعال خضوع نکند، مبدأ همهٔ رنج‌های بشر است. ابتهاج به یک امر فاسد، مبدأ همه رنج‌ها و اضطراب‌هاست. اگر کسی تلاش کند که دیگری عاشقش بشود، اول خودش صدمه می‌خورد و زجر می‌کشد و به اضطراب می‌افتد. اگر مردی دنبال این باشد که دیگران برای جلالش خاضع بشوند، صدمه‌اش اول به خودش می‌خورد، خودش دچار اضطراب می‌شود و آرامش خودش سلب می‌شود، تا بعد، دیگران را دربرابِر جلالش، به یک نسبت خیلی کمتری، خاضع کند.» ۱۳۷۸/۶/۲۱


کانال استاد در ایتا: https://eitaa.com/moniroddin

  • آسیابان

بسم الله


سوغاتی ای از عالم بالا باران
لبخند خدا به روی دنیا باران

چون اشک به گونه ی هوای پاییز
لبخند لب بهار فردا باران...

پ.ن. جای باران دوست ها در شیراز، سبز...

  • آسیابان

بسم الله


تا دیشب اگر اسم چرچیل می آمد معمولاً یادم به دو چیز می افتاد: یکی کاریکاتوری که زمانی از او دیدم و شاید قشنگ ترین کاریکاتوری بوده که تا حال دیده ام و دیگری جمله ای بسیار جالب که منسوب به اوست: «آدم ها شهرها را می سازند و شهرها آدم ها را». کاریکاتور را حدود ده سال قبل دیدم که مشتری همشهری جوان بودم و لابد در پرونده شان مطالبی هم راجع به چرچیل خوانده بودم که یادم نمانده.

دیشب تلویزیون فیلمی پخش کرد به اسم "تاریک ترین ساعت" که روایتی بود از چند روز از زمان نخست وزیری چرچیل در زمان جنگ جهانی دوم. نازی ها به فرانسه ـ که متحد انگلیس بوده ـ حمله کرده بودند و وضع خوبی برای انگلیس نبود. سربازهای انگلیسی زیادی در معرض کشته شدن بودند و انگلیس هم در نوبت هجوم هیتلر. چرچیل در چنین وضعی نخست وزیر شد. از اول، دم از ایستادگی می زد و دنبال این بود که چه طور می شود «در جنگ» حال هیتلر را گرفت. به این در و آن در می زد؛ راست و دروغ را به هم می آمیخت؛ فکر می کرد؛ پشت سر هم سیگار برگ دود می کرد؛ و... اما کوتاه نمی آمد.

نفوذی ها تا کابینه اش رسیده بودند... مدام دم از این می زدند که ایتالیا ـ ایتالیای موسولینی؛ رفیق هیتلر ـ حاضر است بین ما و آلمان میانجی گری کند و سعی می کردند به چرچیل بقبولانند که مصلحت کشور و ملت و دولت در این کار است. حرف چرچیل این بود که نباید از موضع ضعف وارد مذاکرات صلح شد. اگر این کار را کنیم، تن به ذلت و بردگی داده ایم. مرگ در جنگ بهتر از خفت در صلح است... فشارها سنگین بود و کم کمَک چرچیل هم داشت نرم می شد. ادبیاتش این شد: مشروط به اینکه آلمان استقلال و منافع ما را بپذیرد حاضریم مذاکره کنیم؛ اما محال است هیتلر این ها را بپذیرد... اما... (تهش را بگذارید نگویم! نه اصل حرف من است و نه می خواهم مزه ی فیلم را از بین ببرم! شاید جایی ببینیدش.)


لابد فیلم دیشب بی ارتباط به وضع مملکت خودمان نبوده. دست شان هم درد نکند که به جای فیلم هندی و وسترن، این را پخش کردند. شوخی و جدی به برادرم گفتم جا داشت این فیلم را ایران می ساخت... اما قسمت تلخ ماجرا کجاست؟

واقعاً باید دست ما این قدر خالی باشد که برای ترویج مقاومت بخواهیم دست به دامان چرچیل بیاندازیم؟! چرچیل خیلی با هیتلر فرق دارد؟ دعوای چرچیل و هیتلر و موسولینی سر چه بود؟ یک عده شان حق بودند و بقیه باطل؛ یا اینکه دعوا سر «دنیا» و «چاپیدن ما حاشیه نشین ها» بود و ابزارها متفاوت؟

گفتم وقتی ما هنوز ـ اگر اشتباه نکنم ـ درباره ی آزادسازی خرمشهر یک فیلم هم نساخته ایم، باید چرچیل به دادمان برسد! برادرم به طنز گفت دقیق آمار بده؛ «کیمیا» را ساخته ایم! تلخ خندیدیم...


پ.ن. یاد امام موسی صدر، شهید سیدمحمدباقر صدر، شهید سیدعباس موسوی، شهید همت، شهید بهشتی، شهید ترانی مقدم، شهید عماد مغنیه، شهید صیاد و هزاران شهید دیگرمان گرامی! دست وزارت ارشاد و حوزه ی هنری و نویسندگان و کارگردان ها هم درد نکند!

  • آسیابان

بسم الله



پ.ن یک. نماز جماعت برادران اهل سنت در راهپیمایی اربعین.

پ.ن دو. راهپیمایی اربعین جلوه ای از قدرت نمایی و تولی و تبری است؛ راهپیمایی سیزده آبان هم همین طور... چه توفیق آن را یافته باشیم و چه نه، این را هم باید جدی بگیریم؛ خصوصاً در شرایط خاص کنونی.


  • آسیابان

بسم الله

شاید ضروری ترین آزمایش بر روی خون خاشقچی این باشد که رنگش چه فرقی با رنگ خون مردم یمن دارد...

پ.ن یک. بله؛ این جالب نیست که یک نفر وارد کنسولگری شود و بیرون نیاید. اما وحشتناک تر این است که هزاران کودک یمنی یا جان بدهند یا جان بکنند، و رسانه ها ـ که برای یک نفر، این طور آسمان ریسمان می کنند ـ خفه بمانند.

پ.ن دو. دیده بگشا بر ستم، رنجور دردستان، علی...

  • آسیابان

بسم الله

آن قدر که تیر خورد هر جای کفن
چسبیده به تن بود سراپای کفن

قاسم کفنی جای زره خواهد داشت
اما پدرش کاش زره جای کفن...

ایام شهادت حضرت امام مجتبی تسلیت...

  • آسیابان