آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
آدرس آسیاب در پیام رسان ایتا:
https://eitaa.com/asiab57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

بسم الله


معمولاً هر بار که به روستای پدری سری می زنم، سرکی هم به قبرستانهایش می کشم. دو پدر بزرگم آنجا دفن شده اند؛ و خیلی دیگر از اجداد و اقوام. البته هر وقت به قبرستانهای آنجا ـ و حتا شیراز ـ می روم، معمولاً بین قبرهای غریبه هم می گردم؛ سال تولد و مرگ را می خوانم؛ گاهی با سن خودم مقایسه شان می کنم... شعرهای روی سنگها را هم گاهی می خوانم. گاهی شعرها تکراری اند؛ گاهی اشتباه فاحش وزنی دارند؛ گاهی حرف چندانی ندارند یا من نمی فهمم... اما گاهی چنان به دل می نشینند که شاید بعد از چند سال هم در حافظه ی نه چندان قوی من بمانند... آن قدر که شوخی و جدی به برادرم بگویم اگر مُردم، این بیت را روی سنگ بنویسید و عمود بزنید بالای سرم.

این بیت را که چنین به دلم چسبید، گمانم حدود پنج سال قبل در یکی از قبرستانهای روستایمان، روی یک سنگ قبر قدیمی دیدم. نوشته بود «الهی من ندارم هیچ همراه/ به جز لاتقنطوا من رحمة الله»*. چه قدر به دلم چسبید...

روز عید فطر با خانواده رفتیم روستا و یکی دو روز ماندیم. برادرزاده ام را برداشتم و رفتیم همان قبرستانی که این شعر را در آنجا دیده بودم. قصد داشتم از روی سنگ عکس بگیرم و اینجا بگذارم...

قبرستان قدیمی است. روستا هم که درگیر کم آبی و مهاجرت به شهر و کم شدن جمعیت. طبیعتاً قبرستان رو ها هم کم شده اند. گمانم خیلی ها الآن قبر پدر بزرگ خودشان را هم بلد نیستند. این است که اگر کم کم در اثر باد و باران خاکها بیایند و روی قبرهای قدیمی را بگیرند، شاید برای هیچ کس مهم نباشد که بیلی بردارد و سنگ قبرها را معلوم کند...

هرچه دنبال آن سنگ قبر گشتم، ندیدمش. انگار یکی از سنگهایی که زیر خاک رفته همین بوده... روی سنگ نوشته بود هیچ همراهی ندارم؛ انگار قرار بود همین هیچ هم نماند و فقط "لا تقنطوا من رحمة الله" بماند... خدایش و خدایمان بیامرزد...


* "لا تقنطوا من رحمة الله" قسمتی از آیه ی 53 سوره ی زمر است که گمانم روایت داریم امیدبخش ترین آیه ی قرآن است... ببینیدش.


پ.ن. قرار نبود قبرستان نوشت ها این قدر کم باشند... ممنونم از آقا سید مصطفای موسوی که ترغیبم کردند به ادامه دادن این نوشته ها. قبرستان نوشت های قبلی را می توانید اینجا ببینید.

  • آسیابان

بسم الله


توی اتوبوس کنارم می نشیند و سر صحبت با سؤالی که درباره ی ایستگاه ها می پرسد باز می شود. می گوید به زودی می خواهم بروم خدمت سربازی. رشته ی انسانی خوانده بود؛ تا سال سوم. و قصد ادامه ی تحصیل هم نداشت... بحث پیش رفت و گمانم کشیده شد به رشته ی درسی من و وقتی فهمید الهیات می خوانم، فضا را مناسب دید برای طرح برخی اشکالها و سؤالها. راجع به حکم ارتداد صحبت کرد و گفت چرا باید مرتد سنگسار شود؟ گفتم اولاً مرتد سنگسار نمی شود؛ ثانیاً اینها بی جواب نیست، ولی نمی شود در این فاصله ی کمی که من و تو تا مقصد مشترکمان داریم جوابش داد. و البته شاید جوابش را هم من ندانم... گفت من می خواهم مسیحی شوم! اول نپرسیدم چرا. گفتم مسیحی هم بشوی لازم نیست اعلام کنی تا بخواهند اعدامت کنند! بعد فهمیدم قصد او بیشتر "اعلام مسیحی شدن" است تا "مسیحی شدن". گفت دنبال شغلی هستم و اگر نشود، می خواهم بروم فلان کشور و برای آنجا رفتن و اقامت دائم (یا تابعیت؟) گرفتن باید مسیحی بود! (و جالب اینکه در کشوری که گفت، مثلاً اسلام گرا ها در مسند حکومتند!).
چه باید می گفتم؟ گفتم اگر فکر 20 سال زندگی در آنجایی، فکر پسِ مرگت هم باش! کارت زار است اگر اسلام را حق یافته باشی و ترکش کنی... جوابی نداد.
بحث کتب مقدس ادیان شد. پرسید تورات کتاب یهودیان است یا مسیحیان؟! این سؤال بیشتر از پاسخ، تأسف می خواست. این حد از اطلاعات، برای کسی که قصد تغییر دین دارد ـ یا فکر می کند دارد ـ فاجعه است. می شود با اطمینان بالایی گفت که تا حالا انجیل را هم از نزدیک ندیده... گفتم چهار انجیل مشهور روی هم اندازه ی یک کتاب ارتباط با خدا حجم ندارند (محتوا را که بگذریم!). گفتم با قرآن مقایسه شان کن. گفتم یکی از رسالتهای حضرت مسیح علیه السلام، بشارت به نبی بعد از خود بوده و اگر کسی این را بداند و پیامبر بعد از ایشان را قبول نکند، به مسیح هم ایمان ندارد...
تقریباً هیچ جوابی برای این ایرادهای ساده نداشت. از این بحث می پرید در آن بحث یکی که کوروش کبیر چنین کرد و چنان کرد و چرا این طور شد و آن طور شد. نه این که من اطلاع زیادی داشته باشم؛ او تقریباً صفر بود. سعی کردم در حد چند دقیقه ای که با هم بودیم، کمی سردش کنم...
ناراحت شدم. از این سطح نگاه به دین برای کسی که بیش از ده سال در مدارس جمهوری اسلامی درس خوانده*. گویا چیزی که برای او در مورد دین اساساً مطرح نبود، "حقانیت دین" و "ایمان" بود... دین چیزی بود که تعیین می کرد می تواند برود فلان کشور یا نه؛ همین.
ناراحت هستم. از توهم دانایی رایج در میان مردم این عصر؛ از سهل دیدن قضایا؛ از زود باوری و با نسیمی بلند شدن...

خواستیم خداحافظی کنیم؛ گفت "یا علی". باید خوشحال بود یا ناراحت؟


* قصدم از این حرف انداختن توپ در زمین آموزش و پرورش نیست. اساساً این قضایا علتهای مرکب دارند و اگر بخواهیم منصفانه حرف بزنیم، نمی شود راحت یکی را متهم کرد و بقیه را تبرئه. قطعاً در کتب دینی چیزهایی بوده؛ اما "گوش شنوا" کم داریم؛ و این یکی از معضلات این عصر است...

  • آسیابان
بسم الله



رفتن جبری است؛ اما در چگونه رفتن، بی اختیار نیستیم...
  • آسیابان

بسم الله

بیش از بیست سال است که درگیر درس و امتحان بوده ام؛ البته به استثنای یکی دو سالی که بین پیش دانشگاهی و دانشگاه فاصله افتاد و رفتم خدمت زیر پرچم (و شکر که زیر پرچم این نظام بود). نمی دانم در این بیست و اندی سال، چند امتحان دادم. ولی اگر بنشینم و فکر کنم و این حافظه ی نه چندان قوی هم یاری کند، حتماً این مدت پر است از نگرانی های قبل از امتحانها، خوشی/ ناخوشی های بعد از امتحانها، قول و قرارها با خود ـ و شاید دیگران ـ که جبران می کنم و بهتر می خوانم و...
حالا امتحانهایم درسی ام به معنایی تمام شد. دیگر نه قرار است کنکوری بدهم (البته اگر بعدها قرار نشود) و نه درس نگذرانده ای مانده. تمام شد... برای این آخرین امتحانی که اوایل ماه مبارک دادم، فشار زیادی تحمل کردم. حجم و سطح درسها بالا بود و نمره ی قبولی هم 16. کار به نذر و نیاز و التماس دعا کشیده شد و خدا را شکر، 16 به دست آمد.
بعد از اطلاع یافتن از قبولی، شاید مدتی دچار نحوی پوچ انگاری شدم! اگر باز هم به قبل از امتحان برگردم، حتماً دوست خواهم داشت قبول بشوم؛ ولی...

نمی خواهم شعار بدهم. تجربه ای است که دارم و شاید به کار دیگران هم بیاید...
زندگی پر است از امتحان. چه دانش آموز و دانشجو باشی و چه نه. "مکلف" بودن یعنی امتحان داشتن. یکی مثل من سرش را گرم می کند به درس و امتحان و شاید خوشحال شود که فلان نمره و رتبه و مدرک را گرفتم؛ اما آخرش چه؟ امتحانهایی هستند که خیلی بزرگتر و "سرنوشت ساز" تر هستند... گمانم همه ی شما هم تجربه ی سختی کشیدن برای امتحانات درسی را دارید. وقتی قرار بود خانواده بروند مهمانی یا سفر، و شما که کنکور داشتید گفتید نمی آیم. وقتی فوتبال یا سریال بود و شما که فردایش امتحان ریاضی داشتید قید دیدن بازی و فیلم را زدید. و بعضی مان تجربه ی این را هم داریم که بعد از گرفتن کارنامه، خودمان را ملامت کردیم که چرا آن روز به جای فوتبال بازی کردن یا گردش، ننشستم به درس خواندن... برای قبولی در امتحانها باید زحمت کشید؛ باید دور بعضی چیزها را خط کشید؛ خواب و بیداری را تنظیم کرد؛ چیزهای حواس پرت کن را کنار گذاشت... من این کارها را تا حدودی برای امتحانهای درسی کردم؛ اما آیا برای امتحانهای مهم تر هم حاضرم؟ کاش کمی بزرگ تر شوم...

پ.ن. گاهی چه قدر احساس کوچکی می کنم پیش دوستانم که اندازه ی من درس نخواندند و مدرک نگرفتند؛ اما مدافع حرم شدند...

  • آسیابان

بسم الله

چند سال قبل، ایمیل خیلی کارا بود. وقتی خبری از پیام رسان ها نبود و حتی موبایل هم (آن هم موبایل های ساده) مثل امروز رایج نبود. درست است که امروز کارایی استفاده از ایمیل کم شده و برخی از بر و بچه های نسل جدید حتی شاید ندانند ایمیل چیست؛ اما برای بعضی کارها هنوز ایمیل بهترین یا تنها راه است. شاید اولین ایمیلی که در ایران فراگیر شد، yahoo بود و بعد از آن هم gmail. در این مدت برخی ایمیل های ایرانی هم به وجود آمدند. برخی مربوط به مؤسسه های خاصی بودند و قابل استفاده برای عموم نبودند؛ مثل ایمیل دانشگاه تهران. اما برخی هم عمومی هستند؛ مثل چاپار و میهن میل. سال هاست از این دو استفاده می کنم. مدتی است چاپار (چی میل) هم ظاهرش را شکیل تر و جذاب و زیبا کرده و هم گمانم خدماتش را بیش تر کرده. محیط ایمیل هم کاملاً فارسی است. اگر شما هم هنوز با ایمیل سر و کار دارید، عضویت در چاپار را پیشنهاد می دهم.


chmail.ir


پ.ن. شکر خدا امتحانی که قبلا گفتم به خیر گذشت. اگر حالا کم تر می نویسم، شاید ناشی از بریدن نفس در ماه مبارک باشد! ماه رمضان معمولاً امثال من را بی نظم تر می کند... کاش این تنها بهره مان از این ماه خوب نباشد.

  • آسیابان

بسم الله


ترسم که به جایی نرسم این رمَضان هم

بسیار به عمرم رمَضان آمده رفته...


محمدمهدی سیار
کتاب رودخوانی (نشر شهرستان ادب)


پ.ن. دهه ی اول شعبان بود. امام جماعت مسجد خوابگاه، معمولاً در قنوت هایش این دعا را ـ که در روایات رسیده ـ می خواند که «اللهم إن لم تگن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان، فاغفر لنا فی ما بقی منه». شاید پیش خودم می گفتم هنوز این همه مانده تا شعبان بگذرد... اما گذشت و خیلی سریع. گمانم بردش را آن ها کردند که از همان ابتدا یادشان بود وقت کمی دارند... ماه رمضان هم می گذرد. کاش یادمان باشد وقت کمی داریم... حتا اگر تا آخرش زنده باشیم!

  • آسیابان

بسم الله


گفتن دارد؟ ندارد؟ نمی دانم!

این که مدتی است خبری از «هرمز و خروس جنگی هایش» نیست، نه به خاطر سر به نیست شدن هرمز است و نه سر به نیست شدن من! هرمز هست؛ خروس جنگی ها و بساطش هم هستند؛ بچه های محله هم هنوز سرگرم بساط های هرمز هستند ـ البته نه همه شان. توقع این بود که من هم به نحوی سرگرم خروس جنگی ها باشم. حالا اگر اهل دیدن شان نیستم، لااقل این نوشته ناتمام را تمام کنم. توقع بی جایی نیست... ولو تنها یک نفر دنبال ته این ماجرا باشد.


باید من هم سرگرم خروس ها بودم؛ ولی این روزها شدیداً گرفتار امتحانی هستم که قرار است هفته ی بعد بدهم. دعا کنید به خیر بگذرد. هم حجمی که باید بخوانیم خیلی زیاد است و هم سطحش خیلی بالا! حوصله و سطح من هم که پایین. چه شود را خدا می داند.


ان شاء الله بعد از امتحان، می روم سراغ هرمز و بساطش... هرمز و بساطی که گرچه ما رهایشان کنیم، آنها رهایمان نمی کنند.


پ.ن. لینک و آدرس آسیاب در ایتا: https://eitaa.com/asiab57


یا علی مددی

  • آسیابان
بسم الله

نوجوان های محله با جنگ خروس های هرمز سرگرم می شوند؛ البته نه همه شان. بزرگترها هم یک دست نیستند. بعضی ـ که بی حق هم نیستند ـ هنوز هرمز را همان می دانند که بود؛ می گویند فقط کرک و پرش ریخته. اینها خوش ندارند بچه هاشان دور هرمز جمع شوند. بعضی ها هم سرشان گرم کار و زندگی خودشان است و انگار نمی خواهند هرمز را ـ چه خوب و چه بد ـ به حساب آورند. برای اینها خیلی فرقی ندارد بچه هاشان فوتبال بازی کنند یا دور هرمز جمع شوند.

من از بچگی از هرمز خوشم نمی آمد؛ درست هم نمی دانم چرا. شاید برای اینکه هر وقت با مادرم از کوچه ای رد می شدیم و مادر می دید هرمز و چند نوچه اش سر آن کوچه نشسته اند و زنجیر می چرخانند و تخمک می شکنند و بلند بلند می خندند، دستم را آرام فشار می داد و با اضطراب می گفت از کوچه بالایی برویم. آن موقعها هنوز ماجرای زخم خوردن بابا از هرمز را نمی دانستم. و البته بقیه ی ماجرا را. عقل رَس تر که شدم کم کم فهمیدم چیزهایی بوده که بی خبرم. دلم نمی آمد از مادر یا حتی پدر بپرسم. خدا رحمت کند بی بی را؛ او برایم تعریف کرد. گفت آن موقع که هرمز مست، راه مادرتان راگرفت و پدرتان رسید و زخم خورد، مادرت هفت ماهه باردار بود. هنوز هیچ کدام از شما را نداشت. مادرت قبل از رسیدن مردش چند جیغ زده بود و رنگش پریده بود؛ شده بود مثل این دیوار. پدرت که یقه ی هرمز را چسبید، مادرت فرار کرد و خودش را رساند در خانه. زن های همسایه دورش را گرفته بودند و تف و لعن هرمز می کردند. هرمز که پای پدرتان را زد، اهل محل ریختند و جدایشان کردند. خون از پایین شلوار بابایت شُر کرده بود کف کوچه. جیغ آخر را وقتی مادرت زد که دید مردش روی زمین افتاده و رد خون از زیر بدنش می رود سمت جوی وسط کوچه. جیغ را زد و از حال رفت. زن ها مادرت و مردها پدرت را رساندند به ماشین حاج مرتضی که بروند بیمارستان... پای پدرت را که می بینی؛ مادرت هم... حیف! باید یک خواهر بزرگتر از خودت هم داشتی.

بی بی این را برای من گفت. این هم مثل بغضی همیشگی توی گلویم ماند. بغضی که نشکست و کسی اشکش را ندید... وقتی بی بی این را برایم تعریف کرد، سپهر دوازده سال بیش تر نداشت؛ سینا هم شش ساله بود. سمیه هم که دل شنیدن اینها را نداشت. این شد که بی بی وقتی این را برایم تعریف کرد که برادرها و خواهرم نبودند... من هم هنوز نمی دانم باید اینها را برایشان بگویم یا نه.

ادامه دارد.

  • آسیابان

بسم الله

هرمز، یکی از پولدارهای گردن کلفت محله، چند خروس جنگی آورده بود آن سر کوچه و آن ها را دو به دو به جان هم می انداخت. خیلی از مردهای بزرگ محله از هرمز دل خوشی نداشتند. یکی می گفت «وقتی محتاج صد هزار تومان پول بودم همین هرمز حاضر نشد به من قرض دهد؛ می گفت یا سی درصد بالاتر می گیرم یا نمی دهم. آخرش هم به من قرض نداد و رفت و چند خروس و کفتر دیگر خرید و پسر من نتوانست عمل کند و چشمش پنجاه درصد بینایی اش را از دست داد». آن دیگری می گفت «شش ماه در کارگاه هرمز حمالی کردم؛ آخرش پول یک ماه را داد و هیچ جوره زیر بار بقیه نرفت». پدرم که هنوز یک پایش  می لنگد می گوید «حدود سی سال قبل هرمز مست کرده بود و توی کوچه جلوی مادرتان را گرفته بود. با آنکه هیکلش دوتای من بود یقه اش را گرفتم و چسباندمش به دیوار و کنار دیوار زدمش روی زمین. مادرتان جیغ زد و فرار کرد. هرمز هم از زیر کتش قمه ای در آورد و فرو کرد بالای زانوی من...». حالا دیگر هرمز آن ابهت سی سال قبل را ندارد. البته بچه ها و نوچه هایش هنوز هم زور می گویند. کار هرمز حالا شده همین که خروس جنگی بخرد و بیندازد به جان هم. نوچه هایش ولی زور می گویند...

هرمز دیگر آن ابهت و زورگویی را ندارد. خیلی از بچه های نوچوان، خاصه آنها که تازگی به محل آمده اند، سابقه ی هرمز را نمی دانند. دورش جمع می شوند و دعوای خروس ها را می بینند. گاهی جنگ خروس ها آن قدر جالب می شود که مغازه دارها هم در مغازه را روی هم می گذارند و می آیند تماشا. حسن آقا که پارچه فروشی دارد می گفت یک روز که آمدم جنگ خروس ها را ببینم، دخل مغازه را خالی کرده بودند. دو سه تا از کاسب های دیگر محله هم همین حرف را می زدند. یکی از زن های همسایه هم می گفت «آن روز که کوچه پر بود از سر و صدای افرادی که دور خروس ها جمع شده بودند، صد متر آن طرف تر یک موتور با دو سرنشین که هر دو کلاه کاسکت داشتند جلویم را گرفتند و دست بند و گردندبندم را به زور بردند. هر چه جیغ کشیدم، صدا به گوش کسی نرسید ـ بس که سر و صدای دور خروس ها زیاد بود». بعضی ها می گفتند کار کارِ بچه ها و نوچه های هرمز است. دعوای خروس ها پوششی شده برای آنها...

اما به هر حال نوجوان های محله با دعوای خروس ها خیلی صفا می کنند و سرشان گرم است...

ادامه دارد...

  • آسیابان

بسم الله


عزیزی مطلبی در نقد فیلتر شدن تلگرام نوشته بود؛ شاید با محوریت خواص جریان آزاد اطلاعات. در گروهی مشترک، نقدی بر آن نوشتم و او نوشته ام را در کانال خودش منتشر کرد (البته این به معنی پذیرشش نبود). شاید بد نباشد که اینجا هم گذاشته شود:


"جریان آزاد اطلاعات" عنوانی است که امروزه حتما زیاد طرفدار دارد و به کار قانع کردن می آید. ولی شاید بشود در موردش تردید داشت. این اطلاعاتی که با تلگرام و... به راحتی و وسعت منتشر می شود، هم راست را شامل می شود و هم دروغ را؛ هم بازی کردن با آبروی این و آن را. هم به شفافیت کمک می کند و هم از طرف دیگری باعث زیاد شدن دروغ و شایعه و پنهان شدن حقیقت است و در نتیجه کم شدن شفافیت. به قول سعدی "نبینی که هر جا بلند است گرد/ نبیند نظر، گرچه بیناست مرد". نمی خواهم بگویم این آشفته شدن فضا و سخت شدن دیدن واقعیت، تنها اثری است که تلگرام دارد و تلگرام اثری در دیده شدن واقعیتهای پنهان ندارد؛ ولی فکر می کنم باید سر جمع حساب کرد (که حتما شما هم حساب کرده ای و در نتیجه با هم اختلاف داریم). رسانه اگر به صورت منحصر در اختیار مسئولان غیر عادل باشد حتما بد است؛ ولی چه قدر درست است ما رسانه مان را در اختیار افرادی بگذاریم که در اعلام دشمنی شان با ما پرده پوشی کامل هم نمی کنند؟
می شد به تلگرام برای رفع عیوب دل بست؛ ولی عملا چه اتفاقی افتاد؟ چه قدر عیبها کم شدند و چه قدر اعصاب مردم ـ در بسیاری موارد با دروغ و کم و زیاد کردن ـ  و اقتصاد مملکت به هم ریخت؟

این روزها خیلی سر و صدا شد که پلیس زنی در گشت ارشاد، دختری را زده. من نمی دانم ماجرا چه بوده و هیچ دفاعی هم از این پلیس نمی کنم. این خبر باعث حجم جدیدی از حمله ها به پلیس و گشت ارشاد و حجاب شد. ولی شاید یک درصد این خبر به این پرداخته نشد که گمانم در همان استان خراسان، فردی همسر و سه نفر از اقوامش را کشته و وقتی پلیس برای دستگیری اش می رود، یکی از نیروهای پلیس را هم شهید می کند. اگر در تلگرام و... به این دو، متناسب با بزرگی شان پرداخته می شد خوب بود؛ ولی عملا چه می شود؟

یک کتک زدن پلیس ایران چه قدر سر و صدا می کند و ذهن چند میلیون آدم را مشغول می کند! اما چند نفر آنها خبر دارند ح. (به احتمال بسیار زیاد) بر اثر کتکی که به جرم پوشیدن لباس روحانیت در تهران خورد، دیسک کمرش پاره شده و عصبهایش هم تا حدی از بین رفته و خرج عملش حدود 15 میلیون تومان است...

یقین ندارم؛ ولی فکر می کنم پیام رسان های داخلی هم تا حد زیادی بتوانند در نشان دادن ایرادها ـ برای رفع شان ـ کمک کنند. تقریبا اطمینان دارم که کنترل شدید بر این پیام رسان ها نه ممکن است و نه عاقلانه.

حرف آخر هم اینکه به نظرم امروز بیشتر از اینکه مشکل، در خبر نداشتن مردم از ایرادها باشد در جای دیگری است. فضای تلگرام (در عین حال که خوبی هم دارد) به ابزاری برای پمپاژ ناامیدی و دروغ و شایعه تبدیل شده و اگر این اتفاق را در تناسب با جنگ تمام عیاری که علیه ایران وجود دارد ببینیم شاید فیلتر شدنش را در مجموع درست بدانیم. بعید می دانم افرادی که هیچ کداممان در دشمنی شان تردید نداریم، از آزاد بودن تلگرام در ایران ناراحت باشند؛ گرچه حتما می کوشند از فیلتر شدنش هم بهره ی خودشان را ببرند.

  • آسیابان