آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

آسیاب

شعر و غیره؛ و لاغیر

مشخصات بلاگ
آسیاب

بسم الله
محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم
.............
آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود
ما را زمانه گر شکند، ساز می شویم...
صائب
.............
این قید " و غیره و لاغیر " ی که بالا آمده را از سریال روزی روزگاری به یاد دارم.
.............
اگر احیانا علاقه ای بود، نقل مطالب آزاد است!
.............
و آسیابی که گاه در تلگرام می چرخد:
https://telegram.me/asiaban57

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم الله

خروجی اضطراری خوابگاه، دقیقاً کنار در اتاق ماست؛ انتهای راهرو. در این یک سال و چند ماهی که این جا هستیم، همیشه ی خدا این در بسته بود. گاهی فکر می کردم اگر اتفاقی بیفتد چه؟ گاهی هم به ذهنم می رسید که احتمالاً کلید پیش فرد زحمت کشی است که این جا را نظافت می کند. ناگفته نماند؛ از بسته بودن در هم چندان ناراضی نبودیم. رفت و آمد کمتر، سر و صدای کم تر!

دیشب قبل از ساعت دوازده بود که تهران لرزید. در هم که طبق معمول بسته بود. عده ای پا به دو گذاشته بودند و از در اصلی فرار کردند.

حدود ساعت یک بود که داخل اتاق خوابیدم. بیشتر از حال طبیعی طول کشید که خواب بروم. حدود دو و نیم بیدار شدم و قبل از اینکه دوباره خواب بروم، سر و صدایی شنیدم. متوجه شدم کسی از طرف تأسیسات و این چیزها آمده که در اضطراری را باز کند. جالب است که بنده ی خدا شاید بیشتر از نیم ساعت با چکش و ابزار دیگر، با در درگیر بود تا توانست بازش کند. با آن قدر سر و صدا و ضربه و... که اعتراض همسایه ها را به دنبال داشت! این هم خروجی اضطراری!

خدا می داند چه قدر موارد مشابه داریم که اگر زلزله کمی شدیدتر بود، تلفات را چند برابر آنچه باید می کرد.

  • آسیابان

بسم الله

سه ـ چهار سال قبل بود که آقای روحانی و برخی اطرافیان و رسانه های حامی اش، گه گاه دم از به "همه پرسی" گذاشتن مذاکره با امریکا  می زند. این مدل حرفها فارغ از این که چه قدر مبنای محکمی داشته باشد، خواسته یا ناخواسته یک جور روشنفکر بودن را نشان می دهد و غالباً هم به کام عوام الناس شیرین می آید (در این باره قبلاً مطلبی نوشته بودم). حالا دیگر شاید "سودمند بودن مذاکره با امریکا" و "قابل اعتماد بودن این دولت" و "لزوم خوش بینی به دنیا و مذاکرات" برای درصد زیادی از مردم به بداهت چند سال قبل نباشد. اما هنوز راه برای حرفهای روشنفکرانه و موافق ذائقه ی کف جامعه باز است؛ مثلاً پر رنگ کردن حقوق شهروندی. لابد اگر کسی هم نقدی داشته باشد می شود مخالف حقوق مردم!
بگذریم. این روزها یکی از دغدغه های مردم، برخی خبرهایی است که از لایحه ی بودجه می رسد. مثل بنزین 1500 تومانی یا قطع یارانه تعداد زیادی از مردم. این جا شاید بشود یک سؤال از آقای روحانی پرسید: چرا در این چیزها دم از همه پرسی نمی زنید؟ چه اشکال دارد از مردم ـ حتی نه همه ی مردم، بلکه از همان هایی که به شما رأی دادند ـ یک نظرخواهی فراگیر بکنید؟ با منطق شما، لابد مردم در اینجا هم می توانند خیر خود را بفهمند.

پ.ن یک. روحانی و جهانگیری و تیم شان، در دوره انتخابات کم از برنامه ی اقتصادی داشتن دم نزدند. یک سؤال ساده ی دیگر: آیا در آن برنامه می دانستید که قرار است بنزین 50 درصد گران شود؟ اگر نمی دانستید که چه برنامه ای بوده؟! اگر می دانستید، آیا از حقوق شهروندی این نیست که مردم بدانند این فردی که دارد از آنها رأی می گیرد، چند ماه دیگر می خواهد با قیمت بنزین چه کند؟
پ.ن دو. علم یا فن "منطق" برای فلسفه نوشته شده. اول الأوایل منطق و فلسفه هم محال بودن اجتماع و ارتفاع نقیضین است. اگر منطق می خواست برای سیاست ـ به معنی رایجش ـ نوشته شود، شاید اول الأوایلش ضرورت اجتماع نقیضین بود.


پ.ن سه. همان طور که در عنوان آمده، سعی ام در جدل به معنی خاص منطقی اش هست؛ نه چشم بستن و بد گفتن از دولت. خدا کند هیچ گاه از دایره ی انصاف و تقوا خارج نشویم.

  • آسیابان
بسم الله


اوایل کار که این سیم کارتم را گرفته بودم، شماره ی خودم (همان سیم کارت) را در گوشی ذخیره کرده بودم و جای اسم نوشته بودم "خودم" و جلویش هم یک علامت تعجب گذاشته بودم. یکی از رفقا گفت واقعاً هم علامت تعجب می خواهد... تا مدتی شماره را حفظ نبودم و مثلاً اگر می خواستم شماره ام را به دوست جدیدی بدهم، یا شماره ی او را می گرفتم و تک می زدم مثلاً، یا از روی دفتر تلفن گوشی ام شماره ی خودم را برایش می خواندم. کم کم شماره را حفظ شدم و شاید چند سال بود که مشکل خاصی پیش نیامده بود. شماره ی سیم کارت دومم را هم حفظ شدم... گمانم از دو سال پیش که گوشی ام را هم که عوض کردم دیگر شماره ی خودم را ذخیره نکردم!
امروز رفته بودم دنبال یک کار اداری. گفت شماره موبایل. شروع کردم به گفتن... حرف کوتاهی وسط حرف آمد و خواستم ادامه بدهم که دیدم شماره را درست یادم نیست. با تکرار و تردید شماره را گفتم. خدا را شکر در این شهر پر عجله هم که خیلی راحت نمی شود به کارمندی گفت بگذار مطمئن شوم! همین طور که کارمند داشت اطلاعاتم را وارد سیستم می کرد با سیم کارت دومم یک پیامک به شماره ای که به کارمند داده بودم فرستادم تا ببینم به خودم می رسد یا نه! شکر خدا رسید و مجبور نشدم به کارمند بگویم شماره را اشتباه دادم...
بعد از این ماجرا، شماره ی هر دو سیم کارت را روی گوشی ذخیره کردم و نوشتم "خودم" و "خودم 2". اما این بار دیگر جلویشان علامت تعجب هم نگذاشتم...

پ.ن. پیری پدیده ای تدریجی الحصول است...

  • آسیابان

بسم الله

چند هفته قبل یکی از رفقا جمله ای به نقل از استاد میرباقری برایم فرستاد. جواب دادم این جمله تحریف شده و اصلش این بوده... بحثی از آیت الله میرباقری را طوری تقطیع کرده بودند که انگار ایشان گفته بود عاشورای سال بعد خبرهایی است (و این خبرها هم لابد یعنی ظهور!). در حالی که اصلا بحث ایشان چیز دیگری است.

چند روز قبل بنده خدایی مطلبی فرستاد درباره یک فضانورد که گفته از روی ماه ـ به گمانم ـ فقط هشت نقطه ی زمین را روشن دیدم و بعد متوجه شدم که اینها مکه و مدینه و نجف و... بود. جز این، آن بالا به صورت مداوم صدای اذان می آمد و من مسلمان شدم.
یک جستجوی ساده در اینترنت نشان داد که این خبر، شایعه بوده.

امروز صبح مطلبی دیدم به نقل از سفینة البحار مرحوم شیخ عباس قمی. ما هم که بی کاریم! رفتم و هرچه گشتم آن مطلب را در سفینة البحار نیافتم. کلمات کلیدی ای از متن را هم در نرم افزار جامع احادیث سرچ کردم؛ خبری نبود که نبود. پیام داده ام به نویسنده آن کانال. جواب می دهد من از جای دیگری گذاشته ام. البته بدون هیچ لینک یا آدرسی! جالب این که این کانال بیش از دوازده هزار عضو دارد. ببینید یک حرف سست با چه سرعتی پخش می شود.

چند دقیقه قبل می بینم در کانال شهید آوینی مطلبی نوشته که به دست نوشته ی یک دبیرستانی شبیه تر است تا شهید آوینی! و نوشته که این مطلب دارد پخش می شود به اسم شهید آوینی در حالی که شهید اصلا چنین نوشته ای ندارد.

نمی دانم این حرفم هیچ اثری دارد یا نه! ولی شما را به خدا در نقل سخنان دقت کنید. مخصوصا وقتی پای خدا و پیامبر و معصوم وسط است. بستن حرف به دهان خدا و معصومین کار سهلی نیست. هر چه را از هر جا به اسم روایت و سخن فلان عالم دیدیم، فوری پخش نکنیم!

به قول استادمان، حرف مفت است که می شود راحت و زیاد گفتش! حرف حساب ربع ساعت است!

  • آسیابان

بسم الله

امروز با یکی از رفقا رفتیم و اشنوگل را دیدیم. حدود یک سال بود که سینما نرفته بودم؛ آن وقتی که یتیم خانه ی ایران روی پرده بود.
در وانفسای سینمای ایران، این فیلم ها غنیمت است و دست کم می شود بعد از چند ماه رفت سینما. شاید حداقل فایده ی دیدن این جور فیلم ها هم حمایت از جریانی باشد که پای ارزش ها ایستاده اند؛ گرچه میان سینماگران غریبه باشند و سانسور شوند. حتماً سعی کنید فیلم را ببینید.
تقریبا با نیم ساعت تأخیر رسیدیم و اوایل فیلم را ندیدیم.
از قسمت هایی که دیدیم یک جمله اش چشمم را گرفت:

در جنگ، راحت ترین کار کشته شدن است و سخت ترین کار جنگیدن...

  • آسیابان

بسم الله

دانشکده ی ما دانشجوی اهل سنت کم ندارد. اصلاً رشته ای داریم که مختص اهل سنت است. پس طبیعی است که در وضوخانه ببینی کسی دارد به سبک اهل سنت وضو می گیرد یا در نمازخانه دوستانی را ببینی که دست بسته نماز می خوانند.
گرچه تا حال تقابلی جدی میان شیعیان و اهل سنت دانشکده ندیده ام، اما قرابت خاصی هم چشمم را نگرفته. انگار دیواری نامرئی بین دو طرف هست.
دیروز یکی از سنی های دانشکده مشغول وضو گرفتن بود و به فاصله ی یک متری اش دانشجوی دیگری بود که لابد ادعای شیعه بودن داشت. برادر شیعه مان شروع کرده بود به خواندن یک مداحی؛ که البته شاید بیش تر مدح شیعیان امیرالمؤمنین بود تا مدح حضرت! چندان دقت نکردم تا ابیات را به ذهنم بسپارم؛ ولی مثلا یک جایش خلقت بهشت را هم گویی صدقه ی سر شیعیان می دانست. سواد بحث کلامی کردن را ندارم که بگویم سبب خلق بهشت چه بوده و چه نبوده. این بحث ها باشد برای آنها که سوادش را دارند. اما دو نکته به ذهنم رسید در این باره:
یک) اولاً گفت «آن که یافت می نشود، آنم آرزوست!»... شیعه بودن ادعایی است که خیلی از دهان من و امثال من بزرگتر است. بزرگی فرموده بود به جای این حمد که برای روز عید غدیر وارد شده که «الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیرالمؤمنین...» باید بگوییم «اللهم اجعلنا من المتمسکین...». اگر شیعه سلمان بود، ما چه کاره ایم؟ واقعیت این است که من خودم گاهی وقتی می خواهم دعا کنم که «اللهم اجعلنی من شیعة امیرالمؤمنین»، از بزرگی این دعا و کوچکی خودم شرم می کنم و به این فکر می کنم که خواستن این ـ با توجه به حالم ـ چه قدر درست است و چه قدر پررویی؟!
دو) اثری که خواندن این اشعار بیخ گوش یک سنی دارد چیست؟ اگر امیرالمؤمنین اینجا بودند، این کار را تأیید می کردند یا رد؟ مشکل امروز ما این است که به سنی ها یادآوری کنیم که ما علت خلق بهشتیم؟!

و سخن آخر این که در روایت داریم نماز خواندن پشت سر اهل سنت، مانند نماز خواندن پشت سر رسول الله است. البته استناد به مثل این روایات و برداشت از آنها کار اجتهادی می خواهد؛ اما بعید می دانم او که این شعر را می خواند این کار اجتهادی را کرده باشد و فهمیده باشد الآن نباید به مضمون این روایات پای بند بود!

پ.ن. المتقدم لهم مارق، و المتأخر عنهم زاهق، واللازم لهم لاحق. خوشا به حال این دسته ی سوم. برای امثال من، همین که «لاحق» نیستیم ادل الدلیل است که یا پیش افتاده ایم و یا عقب افتاده؛ یا در بعضی کارها پیش افتاده و در بعضی عقب افتاده...

  • آسیابان

بسم الله

(طولانی است؛ ولی به نظرم ارزش خواندن دارد)

یکم) یک بار یکی از اساتیدمان از این می گفت که یکی از مشکلات هتل های ایران برای گرفتن درجه های بین المللی این است که در تعیین جهت سنگ توالت، محدودیت دارند. محدودیت شان چیست؟ جهت قبله. (می دانیم که قضای حاجت در حال پشت یا رو به قبله بودن حرام است.) مثلاً با توجه به حالت ساختمان و درِ ورودی سرویس بهداشتی و جهت نورگیر و... مناسب این است که سنگ توالت در جهت جنوب غرب ـ شمال شرق باشد؛ در حالی که قبله هم در همین مسیر است. حالا مثلاً آن نهاد بین المللی که متولی رتبه بندی هتل هاست گیر می دهد که اگر سنگ توالت در این جهت نباشد، فردی که می خواهد از آن استفاده کند باید بعد از ورود به سرویس بهداشتی 90 درجه بچرخد؛ پس میزان رفاهش کم شود... برای همین شما به جای درجه ی B، درجه ی C را دریافت می کنید. نتیجه چیست؟ هتل ساز ایرانی یا باید قید درجه ی بالاتر (و در نتیجه پول بیش تر) را بزند؛ یا بگوید عقل حکم می کند در این جا برای رعایت مصالح(!) و به عنوان ثانوی، آن حکم فقهی را کنار بگذاریم ـ خاصه این که مشتری های این هتل، فرنگی اند و غیر مسلمان. (کاری که شنیده ام در برخی هتل ها دارد انجام می شود.)

دوم) قبله ی تهران کج است! یعنی شما اگر بخواهید در خیلی از ساختمان ها و مساجد تهران نماز بخوانید، باید با زاویه ی حدود 45 درجه بایستید. چرا؟ چون تهران رو به جنوب ساخته شده و قبله، جنوب غرب است. سمت جنوب بودن پنجره ها در ایران، از این جهت حسن است که زمستان ها آفتابگیر می شوند و تابستان ها نه (یعنی کم تر). اگر بخواهیم این حسن را داشته باشیم، باید ناجور و کج بودن قبله را هم بپذیریم. شاید توی ذوق بزند که نمازخانه مستطیلی باشد و امام جماعت و مأمومین نه رو به سمت یک ضلع، بلکه به سمت یک زاویه نماز بخوانند؛ اما این هزینه را، اگر شهرِ رو به آفتاب جنوب بخواهیم، باید داد. راهِ دیگر این است که کل نمازخانه را رو به جنوب غرب ساخت؛ اما این طور هم پِرتی زمین زیاد می شود و طراحی سخت تر و هزینه ها بیش تر؛ چون ساختمان های اطراف رو به جنوب هستند. اگر شهری بخواهد قبله اش توی ذوق نزند و این هزینه ها را هم ندهد، باید از اول در جهت قبله ساخته شود؛ ولو این که نورگیرش کم تر شود. جهت کلی شهر است که باعث می شود چیزی در آن متجانس باشد یا نه... (در این مثال، مسامحه ای بود و مثال را برای تقریب به ذهن زدم. امیدوارم فکر نکنید گیرِ من به سمتِ ساخت و سازها در تهران است! لبّ حرفم، جمله ی آخر بود.)

سوم) در چند روز اخیر، سه نفر از دوستانم یادداشتی را فرستادند (به طور خصوصی یا در گروه) که در آن گیری داده شده است به بحث دیه و شتر و... . شاید دیده باشید مطلب را. در این باره چند نکته ی سطحی (نه نادرست) می شود گفت. مثلاً می شود گفت در فقه، دیه منحصر به شتر نیست و امور متعددی است که بین آن ها تخییر وجود دارد. حالا اگر قانون گذار ایران دیه را بر مبنای شتر تعیین کرده، اگر ایرادی هست و پیشنهادی، مخاطب آن باید دستگاه تقنین باشد و نه حوزه ها و مراجع. یا می شود پرسید گیریم وارادات شتر به قصد شکستن قیمت آن زیاد شود؛ ایرادش کجاست؟ آخر اگر تقاضایی برای شتر در داخل نباشد، بیمه ها می خواهند شترها را در ساختمان های سنگی و شیشه ای خودشان نگه دارند؟ و... اما فکر می کنم نقد عمیق تر به ایراد مطرح شده را بتوان با نگاهی به بندهای بالا مطرح کرد. مسأله این جاست که ما یک سیستم اقتصادی وارداتی ـ التقاطی داریم. ما بانک و پول اعتباری و بورس و سهام و تئوری ها و ساختارهای اقتصادی را از غرب وارد کردیم ـ کاری به خوب و بدش ندارم ـ و سعی کردیم رنگ و لعابی دینی هم به این ها بزنیم. حالا این وسط می خواهیم حکم های جدا جدای اسلام را هم در وسط این نظام اقتصادی غیر اسلامی جا کنیم. این می شود حکایت همان رعایت قبله در سرویس بهداشتی هتل و توی ذوق زدن قبله در ساختمان های تهران! طبیعی است در سیستمی که اساساً اسلامی نیست، احکام اسلام نامتجانس باشند. راه حل چیست؟ راه ساده و روشنفکرانه این است که بگوییم عقل حکم می کند که این احکام، موضوعیت ندارند و فقه باید پویا (بخوانید ژله ای) باشد و... نتیجه ی این راه هم این می شود که دین و فقه، تابع هوی و هوس ما و علوم غربی شود. راه دوم که البته سخت است و زمانبر، این است که کلیت سیستم اقتصاد، اسلامی شود تا احکام اسلام در آن نامتجانس و لا یتچسبک(!) نباشند... مثل شهری که رو به قبله (جنوب غربی) ساخته شده؛ نه رو به جنوب و نه رو به غرب.
پ.ن. اگر نقد و سؤالی متوجه حوزه باشد این است که برای طراحی این سیستم چه کردید؛ نه این که چرا معیار دیه در قانون ایران قیمت شتر است.


کانال تلگرام آسیاب:

https://telegram.me/asiaban57

  • آسیابان

بسم الله

کتابی دیدم با موضوع تاریخ بخشی از حیات امیرالمؤمنین. تردید داشتم که کتاب را بخرم یا نه. همین طور کتاب را تورقی کردم. قسمتی از صفحه ای که آمد چشمم را گرفت. ماجرای جنگ صفین بود و نام چند نماینده که امام برای ماجرایی فرستاده بودند را آورده بود. یکی از نام ها برایم خوب آشنا بود: شبث ابن ربعی. اگر کتاب بسیار خوب "نامیرا" ی صادق کرمیار را خوانده باشید، گمانم شما هم روی این نام حساس باشید... شبث در ماجرای کربلا ـ آن طور که در نامیرا آمده ـ از پیش گامان دعوت امام حسین به کربلا بوده. و البته ماجرا به گونه ای پیش می رود که سرانجام از نیروهای اصلی سپاه ابن سعد می شود.
فکر کنید روزی که امیرالمؤمنین شبث را ـ طبق آن چه در تاریخ نوشته شده ـ مأموریتی و نمایندگی ای داده بودند، چند نفر روی هر حسابی به این کار حضرت ایراد گرفته باشند و اعتراض کرده باشند و مثلاً از سپاه حضرت خارج شده باشند. به نظرتان این افراد حق داشته اند که بعد از عاشورا سر خود را بالا بگیرند و بگویند دیدید ما زودتر از علی، شبث را شناختیم؟! دیدید حق با ما بود؟ پس اعتراض و خروج ما از اردوگاه علی ایرادی نداشته که هیچ، نشانه ی بصیرت ما بوده!
شبث در زمان صفین یک آدم بود و در ماجرای عاشورا یک آدم دیگر. حداقل ظاهرش در آن جا چیزی بود و در این جا چیزی دیگر. این که یک نفر در صفین پا روی حق گذاشته باشد، با انحراف آینده ی شبث توجیه نمی شود...

به قول امام خمینی تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام (نقل به مضمون). تاریخ اسلام هم چنان در جریان است و این تاریخ هم شبث های دیگری خواهد داشت و هم حر های دیگری. حواس مان باشد وقتی شبث ها کج رفتند، زبان آنان که در کج روی جزء السابقون بوده اند دراز نشود!

  • آسیابان

بسم الله


دیروز روز چندان سردی نبود. سر ظهر هم بود؛ یعنی وقتی که معمولاً بالاترین دماها در طول روز مربوط به همان ساعت هاست. کلاهم را فراموش کرده بودم که از خوابگاه بردارم. از دانشکده راه افتادم به سمت مسجدی که تقریبا 300 متر فاصله با دانشکده دارد. با این که هوا خیلی سرد نبود، اما سرم حسابی یخ کرد. سرم را گرفتم جلوی بخاری مسجد. همین طور که باد گرم به سرم می خورد، ذهنم رفت در چند سال قبل. وقتی شب های زمستان با حمید بیرون می رفتیم و او سردش می شد و من گرم کن ورزشی یا کاپشنم را به او می دادم... نه این که خیلی اهل ایثار بودم؛ نه؛ میانه ام با سرما اصلا بد نبود... رفتم کناری نشستم و همین طور که علایم سرما خوردگی داشتند بروز می کردند، بیش تر به گذشته فکر کردم. وقتی یکی از لذت های زندگی ام این بود که آن قدر زیر باران ـ شاید به ویژه شب های بارانی ـ راه بروم که حجم موهای بلندم پر از آب شود و آب شر کند روی صورتم و من کیف کنم! وقتی با یکی از رفقایم در شبی سرد سوار موتور شدیم. او راننده بود و کاپشن نداشت. من کاپشن داشتم و کلاه نداشتم. مسافت هم زیاد بود؛ در حدود 15 کیلومتر. کاپشنم را به او دادم و او کلاه ایمنی اش را به من داد. برای این که در رفاقت کم نگذاشته باشم، نقاب کلاه را نبستم و دوست داشتم همان طور که سر و صورت او باد سرد می خورد، سر و صورت من هم یخ کند... (در رفاقت کارها لزوماً عقلانی نیست!) حدس می زدم سرمای بدی بخورم؛ ولی بدنم آخ نگفت (یا گفت و من نشنیدم)... همه ی این ها هم در کم تر از ده ـ دوازده سال گذشته بود...
حالا بدنم این قدر آسیب پذیر شده که سرظهر هم کلاه سرم می گذارم... این ها را شاید بتوان نشانه دانست... پیری تدریجی الحصول است...

پ.ن. این بوی رفتن است که می آید (قیصر امین پور)

  • آسیابان

بسم الله


برخی وقت ها که یادم به حال این روزهای مادرم می افتد، خدا را جداً شکر می کنم...
البته حال مادرم معمولی است؛ مثل حال خیلی از ما و مادرهای دیگر. و البته نه به خوبی حالِ برخی دیگر...
اما این حال معمولی را مدت ها بود که ندیده بودیم یا کم تر دیده بودیم. سال ها بیماری متمادی با شدت و ضعفش؛ گاه و بی گاه تماس گرفتن با اورژانس و رساندن مادر به بیمارستان؛ تلخی تحمل چهره ی غمگین مادر در خانه؛ از کار افتادگی نسبی؛ تلاش برای کمی خنداندن و شاد کردن مادر بدون نتیجه ی مطلوب؛ درد کشیدن از دردهایی که می دیدی مادرت باید بکشد و...

حالا مدتی است حال مادر به نسبت دوره ی بیماری اش خیلی خوب است؛ گرچه حالش عادی است... و این حال عادی برای ما و خودش باعث شادی و شکر شده...
همین حال عادی ای که ما معمولاً داریم، بسیار جای شکر و شادی دارد. ما غرق در نعمتیم؛ آن قدر غرق که شاید هیچ وقت متوجه شان نشویم. جای دوری نمی رود اگر گاهی برای عادی بودن حال مان، از ته دل بگوییم الحمدلله...

  • آسیابان